«با احترام تمام تقدیم به»

۲۶ آبان ۱۳۹۶

همه زندگی ام آرزویی داشته ام: این که کتابی بنویسم. محتوای کتاب مهم نیست. اما صرفا مهم است که در صفحه اول به چه کسی تقدیم می شود.مثل کتابهای رضا که همیشه صفحه اولشان نمایشی بودند از انشای زیبایی درباره دنیا و رابطه گیرنده به جهان هستی.

موضوع کتاب هر چیزی می تواند باشد اما باید این احترام را که جمع شده گوشه دلم را آنجا نشان بدهم. همیشه قلبم پر بوده از محبت های گوله شده گوشه اطاق:  آدمها آمده اند و رفته اند و جمع شده اند و جایشان به یکدگر داده اند. از حمید و مهدی. از موسای صدر. از مهدی بازرگان. از محمود طالقانی. بعدها از مادر ترزا. و از سربازان. از سربازان بی نام و نشان و از جوانان به جوانی رفته. از همه عکس‌های بی جان شده که در آن جوانانی برای همیشه در جوانی شان به خاطره پیوسته اند. از ۵۰ هزار نفر که  یک شب زمستانی در ۱۳۶۵ قتل عام شده اند. به جوانانی که با دستان بسته در نبرد پیش از شروع باخته کربلای چهار، زنده به گور شده اند. به افسرانی که به نیت نجات وطن در عملیات مشکوک نوژه دست به کاری از پیش شکست خورده زندند. از جوانانی که در نبرد با ساواک شاهنشاهی مرده اند و از جوانانی که شب عروسی شان به قتلگاه رفته اند. و برای همه اینها به مادرانشان.

دلم می خواست به مادران وطنم، یک به یک کتابی تقدیم می کردم: به آنها که جوانانشان با دستان بسته و یا دستان باز،  در شب عروسی و عزا به قتل رسیده اند. به مادران داغدار در خرمشهر، خاوران و کرج و پاوه و امیرآباد. مکان این داستان اهمیتی نداشت و این سیاست نبود که برای من در روایت داستان‌ها ارزشی ایجاد می کرد، این صبر بر غم بود و بر فاجعه که مرا،‌ چون هنگام دیدن زیباترین تابلوی خطاطی به حیرت وا می‌داشت.

به مادران،‌ همسران و معشوقانی که صبر کرده بودند، خبر فاجعه را شنیده بودند و باز دوام آورده بودند که بزیند. زندگی را شماره کنند و دوباره گذر پاییز به زمستان و زمستان به بهار را تاب بیاورند و قبول کنند که کسی دیگر بر نمی گردد. قدرت ویران‌گر فاجعه را، آن که مانند زلزله می‌ آید و ویران می کند را. قبول را. بروز کامل کلمه Acceptance. قبول آنچه که در حال حاضر هست. با چشمان خشک گریستن. رنجی را با لبان بسته فریاد زدن. این عشق حقیقی را که قدیمی ترین قصه عشق بود. زیباترین‌ش که من فکر می‌کردم هر آدمی لایق یکی‌اش هست.
همیشه همین‌طور رویا پردازی کرده ام. تا آن وقت که اروپا را دیدم و بعد از آن…  بعد از آن، باز هم بیشتر رویا پردازی کرده ام…

 

 

 

 

رضا

۱۵ آبان ۱۳۹۶

«م عزیز… اگر فکر کنم، اگر خلاصه تمامی آنچه را که در سکوت و در شلوغی این سالها و از ورای تمامی رنجها آموخته ام را در جمله ای و در کلمه ای بیان کنم، اگر کلمه مشترک میستر اکهارت و اکهارت تولی و حاج اسماعیل و اگر تمامی حکمت دائو را و راه رهایی را در یک چیز ببینم و بگویم آن «تسلیم» است. تسلیم در برابر چیزی که تغییرش نمی‌توان داد. تسلیم در برابر آنچه که هست و تسلیم در برابر اکنون. رضا دادن و آرامش بر آنچه داری و نداری. همین حکایت عاشوراست که رضا برضاک و تسلیما لامرک. و رضا متفاوت است از بی عملی و بی برنامگی. از بی مسوولیتی و از بی‌نظمی. از نساختن و کاری نکردن. رضا در درون اتفاق می افتد و آرام آرام و با هزینه‌ای زیاد، با رنج و با محنت است که داده می شود. و رضا بی‌تفاوتی به نتیجه نیست. که در قبول کردن نتیجه ای که خوب یا بدش برایمان تفاوتی ندارد چه فضیلتی نهفته است؟ رضا قبول کردن نتیجه ای متفاوت از خواست قلبی ماست وقتی توان تغییر چیزی را نداریم و رنج عمیق درونی مان را به نظاره نشسته ایم. خانه آتش گرفته و همه چیز سوخته و باران می آید و ما لیوان گرم چای را در دستانمان می فشاریم و به تصویر باران بر خانه سوخته می نگریم و و یقین داریم که چیزی ورای اینها وجود دارد که نمی سوزد و از بین نمی رود.
آرامیم. آرامشی که به عمیق ترین سکوت ها گره خورده…»

Acceptance of what is…

۱۵ آبان ۱۳۹۶

To some people, surrender may have negative connotations, implying defeat, giving up, failing to rise to the challenges of life, becoming lethargic, and so on. True surrender, however, is something entirely different. It does not mean to passively put up with whatever situation you find yourself in and to do nothing about it. Nor does it mean to cease making plans or initiating positive action. Surrender is the simple but profound wisdom of yielding to rather than opposing the flow of life.

دانه برفی که در هوای پاک آب می‌شود.

۱۵ مهر ۱۳۹۶

Bassui wrote the following letter to one of his disciples who was about to die:

The essence of your mind is not born, so it will never die. It is not an existence, which is perishable. It is not an emptiness, which is a mere void. It has neither color nor form. It enjoys no pleasures and suffers no pains.

“I know you are very ill. Like a good Zen student, you are facing that sickness squarely. You may not know exactly who is suffering, but question yourself: What is the essence of this mind? Think only of this. You will need no more. Covet nothing. Your end which is endless is as a snowflake dissolving in the pure air.

+

بی‌تاب: در آرزوی میهن خود!

۸ مرداد ۱۳۹۶

م نوشته است: «ساعت از نیمه شب گذشته است. زن همسایه دوباره شروع کرده به گریه کردن. چنان زار می زند که اگر خدایی وجود داشته باشد، حتمن از این ناله ها باید بر خود بلرزد. چند شبی ست که کارش همین است. راس یک ساعت مقرر شروع می کند اما پایانش ساعتی ندارد. انگار تا هرجا که توان و جانی داشته باشد می گرید. زن همسایه شادترین زن بود در این ساختمان نفرین شده. خوش برخوردترین بود بین همسایه های عبوس که صب بخیر را گویا دشنامی می دانند که جوابش سکوت است. زن همسایه اما همینجور زار می زند. …صدای زن همسایه انقدر واضح می آید که انگار وسط خانه من نشسته است مویه می کند. لعنت به دیوارها که خلوت آدمیان را حرمت نگاه نمی دارند. لعنت به رنج که اینگونه دست آدمی را رو می کند. لعنت به جاده وقتی مفهومش جدایی مادر از فرزندست. لعنت، لعنت، لعنت. لعنت به ما که هیچوقت تصمیم نداریم یاد بگیریم رانندگی اصولی دارد و ما بی اصول ترین مردم تاریخ؛ فاجعه سازترین هم هستیم.»

به رنج‌های انسانی فکر می کنم و آنچه ما تجربه می کنیم. به سخت ترین رنج‌ها فکر می کنم و به تنهایی زندانی در سلول انفرادی. درد بی پولی و بی کاری. درد شرمندگی. درد عظیم تنهایی. درد غربت. رنج تحقیر. درد ظلم. این رنج‌ها که این فاصله و خط بین تولد و مرگ را احاطه کرده. این درد که زندگی را چنین همواره غیر منتظره و ناهمگون کرده. اینها همه در چشمان آدمی سخت اند. اما هیچ کدام از این ها نمی تواند رنج عبارت بالا را به تمامی بیان کند. در مویه‌های این زن چیزی از جنس عدم باور نهفته است. باور به چیزی که اساسی ترین دلیل هستی است و بی آن زندگی ممکن نیست. ندانستن که چگونه با حقیقت جدید و با نبود زندگی کرد. وحشت و اضطرار غیر منتظره ای در میان مویه ها فریاد می زند و انسان‌ها را هشدار می دهد از غافلگیر شدن: از اضطراب: از فکر کردن هر لحظه و در هر ثانیه در پس پرده ذهنشان به این که: چه خواهد شد اگر فردا کارم را از دست بدهم؟ اگر همسرم ترکم کند؟ اگر فرزندم بیمار و یا دچار حادثه شود؟ چه می شود اگر نظم کنونی به هم بخورد؟ زندگی و مغز ما روند زیستن را بر انتظاری خوش بینانه از حیات بنا کرده و با لرزیدن آجرهای فکرمان، تمامی نقشه های ذهنی مان می لرزد.

حقیقت این هست که انسان نمی تواند به وجود هیچ قطعیتی جز عدم قطعیت و تغییر مدام همه چیز اطمینان داشته باشد. تنها نکته ثابت این است که همه چیز در این هستی تغییر می‌کند و هیچگاه نمی‌توان درباره وقوع و عدم وقوع اتفاقات با احتمال ۱۰۰ درصد – آن طور که در عالم نظر ممکن است- صحبت کرد. دنیای خاکی خالی از هر چیز کاملی است و نمی توان خیلی طولانی دل بست به: «پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور»

***

بزرگترین دارایی انسان توانایی چیرگی بر رنج‌ها نه با تغییر دادن عامل بیرونی بلکه با تغییر نگاه درونی است. دیدن حقیقتی پایدار تر و دیدن چیزهایی که در نگاه عادی دیدنی نیست. چیزی که می‌تواند جواب سوالی باشد به هزاران سوالی که در طول زندگانی و در مواجهه با بی‌عدالتی‌ها و تلخی‌ها پدید می آید.

مثل آن عبارت که :«الی الی لما سبقتنی؟» خدای من! خدای من! چرا مرا واگذاشته‌ای؟ عیسای روی صلیب گلایه می‌کند و عجیب است که این عبارت را در  بیشتر ترجمه‌های عهد جدید به زبان اصلی خود نقل می‌کنند. همان گلایه و آن عبارت که کسی شش سال گفت و جوابی نشنید (شاید چون باور به شنیدن جوابی نداشت) و آن که گفت و جواب شنید.

در پاسخ به این سوال عیسای بالای صلیب و انسانهای خمیده زیر بار رنج است که پاسخ به «مساله شر» نهفته است و پاسخ به رنج‌های انسان و تباه شدن نسل‌ها و شاید تنها چراغ روشن این شب سیاه بی پایان. اینجاست که یاد می‌گیری که انسان برای «خوشبختی» و خوشی زندگی نمی‌کند. هدف زیستن کوتاه انسان در این کره خاکی بی تردید شادی / Happiness نیست که آنان که جز این  می اندیشند به ناچار در پایان زندگی و لحظات تلخ رفتن، تعبیر این عبارت آرتور شوپنهاور خواهند بود که:

There is only one inborn error, and that is the notion that we exist in order to be happy… So long as we persist in this inborn error… the world seems to us full of contradictions. For at every step, in great things and small, we are bound to experience that the world and life are certainly not arranged for the purpose of being content. That’s why the faces of almost all elderly people are etched with such disappointment.”

 

گفته بود که آدم همیشه و همه جا از خدای خودش می پرسد که «الیس الله کاف بعبده». که آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟ و تو پاسخ داده بودی که نه! دیده بودی که کافی نیست و دیده بودی شبهای سرد را که عریان و سرد مانده بودی و نخوابیده بودی و گرسنگی و حسرت را دیده بودی و آتش و حبس و رنج و جنگ را. ایمان برای سیر کردن شکم گرسنه کافی نبود و… بود…

***

سنت آگوستین انسانی عادی بود و سرشار از انتخابهایی که در نگاه امروزه ما اشتباه به نظر می آیند. اما هم اوست که برای سنگ مزار خود چنین نگاشته است:
«چه چیز قلب یک مسیحی را از بار غم سنگین می‌کند؟
این حقیقت که او زائر است و در آرزوی مـیهن خـود، بیتاب…»

در ثنای کاری نکردن 無爲

۱۹ خرداد ۱۳۹۶

無爲 وو وی یا Wu wei مفهوم عجیبی است. کاری نکردن، تسلیم و یکی شدن با آن چه نامی ندارد. یگانه با آن تصمیم بودن و خالی از هر مقاومتی و فریادی. تسلیم بودن در زندگی شخصی و مانند آب،‌ به آرامی و بی توقف راه خود را باز کردن. طبیعی بودن، در هم‌آهنگی بودن با ارکستری آسمانی. خواست انسانی را به کمترین رساندن و اختیار امور را با دانش بی اختیاری به دست آوردن. سال‌ها می‌توان درباره‌اش نوشت و هنوز چیزی نگفت و گفتن را هنوز شروع نکرد…

محو در آن بی‌نهایت

۵ خرداد ۱۳۹۶

عجیب است که این همه سال غذا می پزیم و ندیده ایم که روح انسان مثل گوشتش است؟ آنچه که با آن تنیده شده است. مثل گوشت حیوان که در آتش خورشتی می جوشد. سفت است. خام است. زمان می گذرد و اگر دم به آتش بدهد نرم می شود. می شکند، له می شود و وا می رود. می‌شود آنقدر له شود که حل شود در‌ آن خورشت و قسمتی از آن شود. روح آدم مثل همین است، آتش‌ها و حرارت باید بخورد برای نرم شدن و جز این راهی نیست. جز این هیچ راهی نیست و آنچنان که شتری از سوزنی رد نمی شود روح خامی محو آن جذبه بی نهایت نخواهد شد. […]

پ روزگاری به من می گفت که مرد: «زندگی می کند و زن می گیرد و طلاق می دهد و بالا و پایین زندگی را تجربه می کند تا کامل باشد». خودش به تازگی و در جوانی طلاق گرفته بود و شاید تلخی‌ این اتفاق را می توانستی در همین جمله هم ببینی.  حالا می‌بینم که چقدر راست گفته. شاید که هدف زندگی در موفق بودن و خوشبخت بودن و زندگی بی نقص نباشد. هدف زندگی خوشحالی نیست. هدف و غایت زندگی رضایت است. رضا بودن. راضی بودن. در تلخ‌ترین و محال ترین لحظات و در براق ترین و پر صداترین‌شان راضی. در نامزدی برای پست وزارت و در از دست دادن فرزند راضی. در خبر کشته شدن همسرت راضی و در خرید ماشین جدید راضی. انگار با لبخندی خشکیده از بودای در مجسمه ها. انگار محو آن لبخند شده در تمامی روزها و دقیقه ها. به این محال انسانی رسیدن. بودا شدن. راضی به رضای تو شدن: آن چنان دوستت می دارم که خواست تو برایم کافی است. این رسیدن به نیروانا است…

 

پس آیا «مکلف به تکلیف بودن و نه نتیجه» و‌ آن عبارت معروف بهاگواد گیتا در رها کردن نتیجه و عمل برای ذات عمل، همان نیست که از کور بودن و بی اخلاقی اش صدها قبر دسته جمعی و گورستان گمنام پر شده؟ رضایت به هر نتیجه ای،‌ ویران‌گر و مخرب نیست؟ چه فرق است بین این چشم بستن بر نتیجه این و پیام آن دیگری؟

شاید فرق در این است که آن اولی در چشم بستن در برابر چیزی است که نمی توان تغییرش داد. نمی توان از فرم اصلی ش خارج شد. تن دادن به قوانین زندگی است وقتی راه درست، تغییر ندادنشان است و دیگری چشم بستن بر روی اخلاق و عقل. و این دو پیش نیاز هر معنویتی اند. برای انجام تکلیف و برای دانستنش نیاز به ذهنی و قلبی پاک و خالی از هجوم شدید خشم ها و تلخی‌ها و شهوت هاست.

 

***

افتادن به حیطه تردید و خروج از ایمان از پر استرس ترین چیزهاست. آن قدر که می تواند روح را مضطرب و بیمار کند. این که ندانی در لحظات سخت الله را صدا بزنی یا مسیح را و یا بودا را. این تردید می کشد. این گم شدن در سیاهی و نوری را ندیدن ضعیف می کند و خسته. فلسفه ورزیدن برای ذهن بشر تمرینی برای پاسخ به همین بود. و همین است که بیشتر آدمها می ترسند از هر تغییری در بنیادی ترین اندیشه‌هاشان. آن فکرها که ما تمامی بودنمان را، پیش از هر چیز بر آجرهایشان بنا کرده ایم. آن‌ها که تغییرشان ما را و وجود مان را مثل برگ‌های بید مجنون در نسیم بهاری می لرزاند…

 

از اخلاق و معنویت

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶

م عزیز

نمی دانم چرا می خوا‌هم که دوباره این سوال را از خودم بپرسم. دوباره برگردم به عکسی که چند مطلب پایین‌تر منتشر کرده ام و یادم بیاید به مرد محبوب و معلم درخشانم که روزی در جابلقا درس می‌داد. معلم جابلقایی من که فرزانه بود و عالم غیب را می دید شمع محفل همه بود از کافر و مومن و از چپ و راست. ایمانش لبخند بود و مهر و مسیحی بود در خشکی صورت‌های عبوس و ایمان‌های سرشار از تنفر و کینه. معلم محبوب من گنج بود و چه گنجی.
و این چنین بوده که هر بار دلم قصه این ایمان را شنیده مست شده. «گوشم شنید قصه ایمان و مست شد. کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست» اما می‌دانی. معلم محبوب من که مواظب غذایش بود و مواظب نگاهش بود و مواظب ایمانش، که هیچ وقت لقمه غیر حلال نخورده بود بر خلاف آقای لاندمسر در وقتی که باید، ساکت بود.

معلم محبوب من از محبت می‌گفت و کنار منبرش گرگ نشسته بود و بره و همه آرام به او نگاه می‌کردند. گرگ و بره سخنانش را ترک می‌کردند و گرگ سرشار از تجربه معنوی بود و از حس خوب بهتر شدن. گرگ و بره به جایگاه خویش برمی‌گشتند و باز و مثل قبل شکم بره دریده می شد.
معنویت چیست رفیق؟ معنویت کجاست که می‌تواند تمامی مرزهای اخلاق را درنوردد و باز باقی بماند. تاثیر نماز شب و دعای عشای ربانی چیست که هیچ امر اخلاقی آن را نمی لرزاند؟‌ امر قدسی چیست؟ مگر میان همه این حرف‌ها نگفته ایم از صدای آسمانی موسیقی و از باخ و شوپن و صدای آرام ویولن و چه کسی این ساز را بهتر می‌زند از رکن‌الدین مختاری وقتی دستور قتل جدیدی را می‌دهد و کسی را می‌کشد. چه ارتباطی است (و یا نیست) بین اخلاق و هنر که این دو را این چنین گسسته می‌کند و قتل و نواختن زیباترین نغمه‌ها را در یک لحظه ممکن می سازد؟

 

اگر ایمان و هنر این چنین در اقناع قلب‌های ما توانا بوده‌اند و اگر ایمان و هنر می‌توانند این چنین گسسته از امر اخلاقی و اخلاق باقی‌ بمانند، آیا قلب‌های ما و شهود ما به تنهایی چراغ روشنی برای روشن کردن این ظلمت بی‌انتهاست؟ آیا می‌توان این تاریکی را بی اندیشدن به اخلاق و وظیفه اخلاقی در عصر حاضر روشن کرد..؟ و وظیفه اخلاقی چیست و کجاست؟ کجاست که مرگ و کشتن آدمی اخلاقی و کجاست که همین، غیر اخلاقی می شود؟ کشتن سرباز نوجوانی از حوالی دوسلدورف در زمستان سرد شرق بلژیک در زمستان ۱۹۴۵ اخلاقی است؟‌ کشتن هر انسانی و در هر جایی غیر اخلاقی است؟

 

بیشتر حرف می زنیم…

فعلا

 

تجربه دینی

۷ اردیبهشت ۱۳۹۶

In India it is not thought impossible that atheism may be as profoundly religious as theism, nor is atheism regarded by religious men as in itself unspiritual. This is extremely hard for a westerner to understand. Inheriting a Judeo-Christian culture, he identifies religion with a belief in God, and supposes that, although many widely-held religious beliefs may be inessential and peripheral to religion, this one belief is absolutely essential to it, the minimum which is necessary to make a system of thought religious as distinct from philosophical. He does not see that the essence of religion lies in religious experience, and not in any belief at all, and that all so-called religious beliefs or doctrines are merely theories about the religious experience.

Walter Terence Stace. Time and Eternity: Essay in the Philosophy of Religion. Princeton: Princeton university press, 1952, pp. 17-18

در هند غیر ممکن نمی‌پندارند که الحاد چه‌بسا به همان اندازه توحید عمدتا امری دینی باشد، و الحاد را نیز متدینان فی حد ذاته امری غیر معنوی تلقی نمی‌کنند. فهم این مطلب برای یک فرد غربی بی‌نهایت دشوار است. انسان غربی، با داشتن میراث یک فرهنگ یهودی-مسیحی، دین را با اعتقاد به خدا یکسان می‌انگارد و تصوّر می‌کند که، هر چند بسیاری از اعتقادات دینی مورد قبول همگان ممکن است لازمه دین نباشد و حاشیه‌ای باشند، این یک اعتقاد مطلقا لازمه آن است، یعنی کمترین کاری که لازم است تا یک نظام فکری را، به نحوی متمایز از یک نظام فلسفی، به یک نظام دینی تبدیل کرد. وی در نمی‌یابد که گوهر دین در تجربه‌ دینی نهفته است و نه در هرگونه اعتقادی، و همه به اصطلاح باورها یا آموزه‌های دینی صرفا نظریاتی درباره تجربه دینی هستند.

والتر استیس، زمان و سرمدیت، جستاری در فلسفه دین، ترجمه احمدرضا جلیلی، قم: انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب، ۱۳۸۸، صص، ۲-۴۱.

به اشتراک گذاری و انتشار از یاسر میردامادی

عیسی چه می‌تواند به مسلمانان امروز بیاموزد؟

۲۷ فروردین ۱۳۹۶

چه مشکلی با اسلام وجود دارد؟ چرا بسیاری از مسلمانان خشمگین در جهان از غرب نفرت دارند؟ چرا حکومت خودخوانده دولت اسلامی قوانین سخت‌گیرانه‌اش را بر اقلیت‌ها، زنان و کسانی که از دین خارج شده‌اند (یا به اصطلاح مرتد شده‌اند) تحمیل می‌کند؟ چرا تروریست ها به نام الله دست به قتل و کشتار می‌زنند؟

دهه‌هاست که بسیاری در غرب سوالاتی به مانند اینها را پرسیده و می‌پرسند. پاسخ‌ها متنوع‌اند. از ادعای اینکه در اسلام امروز هیچ مشکلی وجود ندارد، که این (پاسخ) بسیار تدافعی است تا ادعای اینکه اسلام به‌ذات و به خودی‌خود مشکلی بسیار بزرگ برای جهان است که این نیز غیر منصفانه و متعصبانه است.

خوشبختانه ناظران آگاه‌تر پاسخ‌های بی‌طرفانه‌تری را ارائه کرده‌اند: تمدن اسلامی که زمانی در جهان از همه پیشروتر و روشن‌اندیش‌تر بود، اخیرا دچار بحرانی حاد با عواقبی بسیار جدی و شدید گشته است.

اندیشمند برجسته قرن گذشته، تاریخ‌شناس بریتانیایی آرنولد توین‌بی در ارتباط با بحران اسلام در مقاله ای به نام «اسلام، غرب و آینده» در سال ۱۹۴۸ که مورد غفلت و فراموشی قرار گرفته ، تاملات، سنجش و نگاه خود را بیان کرده است.

توین‌بی‌ می‌نویسد که جهان اسلام که از قرن نوزدهم در وضعیت بحرانی به سر می برد، به دلیل عملکرد بهتر قدرت‌های غربی از ایشان شکست خورد و محصور این قدرت‌ها شد. اسلام، دینی که همیشه به موفقیت‌های دنیایی خود مفتخر بوده، امروز «با غربی روبرو شده که پشت به دیواری (محکم و قوی)» دارد و (این مسئله) در میان مسلمانان استرس‌زا بوده، خشم و آشفتگی ایجاد کرده است.

توین‌بی به‌عنوان یک تاریخ شناس بزرگ نه تنها بحران اسلام را مورد تجزیه و تحلیل و مداقه قرار داده است که همچنین (آن را) با بحرانی قدیمی برای یک دین قدیمی‌تر نیز قیاس کرده است: گرفتاری یهودیان در برابر سلطه رومی‌ها در قرن اول پیش از میلاد مسیح. یهودیان نیز موحدانی بودند که خود را بسیار بلند مرتبه می‌دانستند اما از یک امپراطوری خارجی شکست خوردند، سرزمینشان فتح شد و (با این قدرت مستقر) چالش‌های فرهنگی نیز پیدا کردند. توین‌بی این مصیبت و تجربه دشوار را توضیح می‌دهد و می‌گوید که دو واکنش افراط‌گرایانه را در پی داشته است. یکی هرودیانیسم (Herodianism) بود که به معنی همکاری با رم و تقلید از راه و روش ایشان بود. دیگری نیز زیالوتیسم (Zealotism) بود که ایستادن و نزاع و جنگ در برابر رم و تبعیت محض و تمام وکمال از قوانین یهودی معنی می‌داد…

ادامه ترجمه مطلب

متن اصلی در نیویوک تایمز

در وهم رسیدن به مقام فریشته‌گی

۲۷ فروردین ۱۳۹۶

نظرم به عین القضات می افتد:

گفت: بنی آدم سه قسم شدهانـد: بعضـی ماننـد بهـایم باشـند، همـه همـت ایشـان اکـل و شـرب بـود و خـواب و آسایش، »اُولئک کالأنْعام بَلْ هُمْ أضل ُّ« این گروه باشند؛ و بعضی مانند فریشتگان باشند، همت ایشـان تسـبیح و تهلیل و نماز و روزه باشد، فریشته صفتان باشند؛ و بعضی مانند پیغامبران و شـبه رسـولان، همـت ایشـان عشـق و محبت و شوق و رضا و تسلیم باشد. زهی حدیث جامع مانع.

عین القضات و سابقه معرفت دینی (که از قضا منحصر به اسلام نیست و می‌توانی آن را در کلمات عرفانی معلم بزرگ مسیحی اکهارت هم ببینی) تکرار یک حکایت قدیمی است. حکایت تمایز ذات علیا و سفلی‌ی روح انسان و وجود انسان‌هایی که به تمامی مالک این و یا آنند. آدمها که سیاهند یا سفید. آدم‌ها که خیرند و یا شر. در سپاه عمر بن السعد ایستاده‌اند و یا در سپاه حسین بن علی. این که انسان‌ها هستند که به تمامی دل و همت بریده اند از اکل و شرب و خواب و آسایش و شیران روز و پارسایان شب‌اند و با تمام وجود پیغمبرند.
عین القضات می‌خوانم و عطار و می‌بینم که به حکم تاریخ، چقدر عین القضات کم می‌دانسته اند راجع به پیام‌بران. جز پیامبر اسلام، تمامی ۱۲۴۰۰۰ پیام‌بر دیگر برای او و برای امت اسلام تا به امروز حکایت و قصه‌هایی محو اند. داستان‌هایی از ابر انسان‌ها که بر روی زمین گام زده اند.
با آنچه امروز از تاریخ نگارش کتاب مقدس می‌دانیم و از سیر تاریخی قوم یهود و جنبش‌های اجتماعی در دوره معبد دوم، حقیقت نمی‌تواند به این تصور از پیام‌بری نزدیک باشد. این کلام البته درباره پیام‌بری و تصور اسلامی درباره این مفهوم نیست. صحبت درباره عرفان، مذهب و عدم درک انسانی انسان است. فهم این که انسان‌ها عمیقا دربند هورمون‌ها، معماری نورون‌های مغزشان و ساختار فیزیکی‌اند که از آن‌ها انسان می سازد. این که انسا‌ن‌ها: دزدان و قاتلان و زندان‌بانان و شکنجه‌گران و شهدا و قهرمانان، در اکل و شرب و خواب و آسایش به گونه‌ای حیرت آور شبیه هم‌اند و تفاوت‌ها بیش از هر چیز از اختلافات گونه‌ای و ارثی و ژنتیکی ناشی می شود. فهم این که انسان،‌ انسان است و پارسایی، معرفت و تقدس در قبول و دوست داشتن این گونه جانوری با تمامی مشخصاتش است. دوست داشتن انسان مانند دوست داشتن سگ و گربه خانگی‌مان: وقتی که می خواهد با عروسک اسباب بازی بخوابد و وقتی روی فرش دفع فضولات می کند و بی‌دلیل می هراسد. وقتی در بالاترین حد خود طبیعی و عادی است و سزاوار دوست داشته شدن.

بزرگی انسان‌های بزرگ، اگر باشند و اگر چنین مفهومی (بزرگی انسان) وجود داشته باشد، به انتخاب‌هایی است کوچک، در لحظه‌های کوتاه که در بیشتر مواقع در هیچ کتاب و افسانه انسانی‌ی ثبت نمی‌شود.

این تصویر – که حالا و به لطف اینترنت بسیار معروف است –  نزدیک ترین تصویر از کسانی‌است که ما به عنوان پیام‌بر و قدیس می شناسیم. کسی که شب‌ها به عبادت برنخواسته، کسی که خودش را از لذیذترین خوراک‌ها و نوشیدنی‌ها محروم نکرده و برای این که کاری پیدا کند عضو یک حزب تازه تاسیس به نام حزب نازی شده است. تا روزی که فهمیده که نمی شود عضو حزبی باشد که مدافع برتری نژاد آلمانی است  که او از آن می‌آید و فرودستی خون یهودی که همسر و محبوبش به آن وابسته است. تا روزی که در تجمع حزب در هامبورگ تنها کسی است که دستانش پایین است،‌ تنها صدای مخالف است و همین صدای مخالف آگوست لاندمسر را برد تا ته خط. تا بی پدر بزرگ شدن دو دخترش و تا پرداختن بهای انتخابش به تمامی.

تصور قدیسانی که آن‌چنان متفاوت‌اند که بر روی آب می روند و چون فرشتگان می زیند، تنها ایجاد احساس گناه در انسان و محکوم کردنش به عادی و پست بودن‌ است. در همان کتاب‌ها، هزار سال پیش از ابوسعید نوشته بودند که: شیخ را گفتند: «فلان کس بر روی آب می‏‌رود.» گفت: «سهل است، بزغی و صعوه ای نیز برود». گفتند :«فلان کس در هوا پرد.» گفت:«مگسی و زغنه‌‏ای می‌‏پرد… این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخورد و در میان بازار در میان خلق ستد و داد کند و با خلق بیامیزد و یک لحظه، به دل، از خدای غافل نباشد.»

انسان،‌ نیازمند عادی بودن، فهمیده شدن و بخشایش (قدسی) در هر لحظه و در بالاترین حد است.

 

پیرایش پرستش

۲۶ فروردین ۱۳۹۶

با سرعتی آرام، که شاید خواندن یک کتاب را به یک سال بکشاند این را می خوانم. هر جمله برایم شگفتی‌است از بیان روحی عجیب. تجربه ای استثنایی و دانستن امکان وجود نبوغی بی نهایت در روحی که سالها پیش بر این زمین قدم زده.

یک جا نوشته

A method of purification: to pray to God, not only in secret as far as men are concerned, but with the thought that God does not exist. 1

و

But when God has become as full of significance as the treasure is for the miser, we have to tell ourselves insistently that he does not exist. We must experience the fact that we love him, even if he does not exist.

و

‘And when they had had their fill of tears’ ( Iliad ).—This is another way of making the worst suffering bearable. We must not weep so that we may not be comforted. 1 All suffering which does not detach us is wasted suffering.

باید بیشتر بخوانم و بنویسم درباره این وجود درخشان انسانی و درباره سیمون وی.

از روزهای غربت

۲۶ فروردین ۱۳۹۶

این نوشته را می‌خواندم و گزیده‌های روزنوشت شاهرخ مسکوب از روزهای انقلاب را. فکر می‌کنم چه روزهایی گذشته است در زمانی که اینترنتی نبود و خبررسانی‌ی نبود و سالهای سرما بود و جنگ سرد و جنگ ایران و عراق و چه حالی داشته وقتی یک جایی در بهمن ۶۱ در پاریس نوشته است:

به قدری در هوای ایران به سر می‌برم که انگار نه انگار اینجا زندگی می‌کنم. پا‌هایم اینجاست ولی دلم آنجاست. زندگی و هوش و حواس من در جای دوری که از آن بریده شده ام می‌گذرد نه در جایی که در آن نیستم. اینجوری به قول آن بزرگوار گسسته شده ام و «خویشتن را نمی‌یابم»…

و اینجا

شاهرخ مسکوب در روزهای پس از انقلاب زمانیکه دانست نوشتن و انتشار عقایدش در ایران امکان‌پذیر نیست، ایران را ترک کرد و در مدرسهٔ مطالعات اسلامی پاریس مشغول به کار شد. پس از تعطیلی مدرسه دیگر ممر درآمدی نداشت و ناگزیر در عکاسی خواهرزاده‌اش مشغول به کار شد. در این ایام او پشت پیش‌خوان عکاسی کار و همان‌جا هم زندگی می‌کرد.

این نام را به خاطر بسپارم: عالیجناب احمد آرامش

۲۶ فروردین ۱۳۹۶

نوشتن برای من، بیش از هر چیز یادسپاری نام‌هاست که می بینم. به خاطر سپردن نام‌های آنان که رفته اند و نگاه کردن به چشمان مردگان در عکس. مرور زندگی آدم‌ها که آمده اند، جوانی کرده اند، فراموش کرده اند و زندگی را جدی گرفته اند و زنگ پایان زندگی‌شان خورده. راهی که ما، تمامی انسان‌ها می پیماییم و هر نفس که می رود به پایان نقش‌مان نزدیک‌تریم.

احمد آرامش  برای من شروع این داستان است. به یاد سپردن نام مدیر عامل سازمان برنامه و بودجه شاهنشاهی ایران. 

دانش آموخته و پرورده دکتر جردن معروف کالج آمریکایی‌های تهران (و آن چه که معروف شد به دبیرستان البرز و رسید به دوران دکتر مجتهدی بزرگ). معلم و بعد ریاست اداره راه یا طرق و شوارع شهسوار و رییس حسابداری اینجا و آنجا و دارای یک عمر خدمت برای مملکت که در بیشتر دنیا و مشخصا میهن آریایی ما، مایه سود دنیا و آخرت و سبب احترام دنیوی و اخروی است. احمد آرامش، از تمامی چیزها که آدمی برای رفاه زندگی می‌خواست بهره مند بود و تا آنجا پیش رفته بود که خواهر جعفر شریف امامی همسرش باشد و پله‌های ترقی سیاسی را به سرعت طی کند و می توانست شاید روزی حتی سودای نخست وزیری را در سر بپرورد.

آدم‌ها ساخته انتخاب‌های خویش اند و این جا همان جا بود که احمد آرامش انتخاب دیگری کرده بود و وقتی می توانست سری به سکوت و تایید تکان دهد در مجلس فریاد کرده بود «من منافع مملکت و مصالح ملت ایران را از هر چیز بر‌تر می‌شمارم و در این راه از بیان هیچ واقعیت هر چه هم که تلخ باشد، خودداری نخواهم کرد» این جا بود که آرام آرام دل از حکومت فردی بریده بود و دلداده بود به جمهوریت. دل از آرامش بریده بود و رویایی چیزهای دیگری در سر پرورانده بود.

این فریادها بود و تلاش برای کاری کردن و تغییر که ساواک شاهنشاهی را به جانش انداخت و رجل بلندمرتبه عصر پهلوی و صاحب عناوین مختلف، به آنجا رسید که وقتی از هفت سال زندان پر مشقت و دلیلی بیماری رها شد، عاقبتش شد تنهایی گوشه هتل سینا. که سازمان امنیت دستور داده بود که او را حتی در خانه دخترش نباید راه بدهند. شد خواندن و راه رفتن‌های هر روزه در پارک‌ها و در تنهایی.

او در ماه‌های آخر جز دوستان نزدیک از جمله صراف‌زاده دوست قدیمی‌اش و مهدی شریف امامی از معدود اقوام وفادارش، کسی را نمی‌دید و مطلقاً با کسی درباره مسائل سیاسی بحثی نداشت. به همین دلیل آن زمان کسی دقیقاً نمی‌دانست علت قتل او چیست، اما بعد‌ها گفته شد یک روز که مستخدمین هتل سینا در غیاب او مشغول نظافت اتاقش بودند به تعدادی از دست‌نوشته‌های زندان آرامش دست یافتند و به ساواک اطلاع دادند. ماموران هم با عکسبرداری از این اوراق حکم قتل او را از مراجع بالا‌تر دریافت کردند.

وقتی روزنامه ها روزنامه‌ها از «مرگ دو خرابکار» خبر دادند و در روزهای بعد نیز ماجرا به عنوان خنده دار «هفت‌تیرکشی رییس اسبق سازمان برنامه» تبدیل شد مدتها بود که آرامش جز فکر کردن و نوشتن فعالیتی نداشت. فکر کردن به ایران و به جمهوریت و به جمهوری ایرانی و گلوله سازمان امنیت کشور، آرامش را به این سر پر شور و امنیت را به کشور آرام ایران برگرداند.

۱۳۵۲ بود و هنوز ۵ سال مانده بود که تا پرونده های سازمان امنیت نقش خیابان‌ها شود و مدیرانش به چوبه‌های تیرباران بسته شوند.

حالا بیش از چهل سال است که صاحب سنگ گوری تنها و سرد در قطعه ۷ بهشت زهرای تهران در انتظار رویایی است که آن را برای سرزمینش تصور کرده بود و روزی رهبر کمیته جمهوری خواهان نوشته بود: «عنایت شامل حال کسانی است که در خدمت به خلق، در نوع‌پروری و انفاق، در رهانیدن دردمندان و دستگیری از مستمندان و مخصوصاً در مبارزه با ستم و برانداختن ریشه‌های خودکامگی و ظلم، فداکارتر و درجه ایثارشان فزون‌تر باشد.»

با احترام تمام به افتخارش می ایستیم و گواهی می‌کنیم که او «فداکارترین» بود و ایثار کرد، برای جامعه ای که نامش را به خاطر نمی آورد و در آن از رویای جمهوریت‌ش جز خاطره‌ای محو باقی نمانده .

دوباره

۲۵ فروردین ۱۳۹۶

نوشتن بعد از این همه سال و شکستن این سکوت از سخت‌ترین کارهاست. هر چند که این نوشتن از جنس دیگری است. و در سایه احتیاط از نگاه‌های نامحرم و نامهربان و ناخواسته است. نوشتن بعد از سالهای سال. شاید بعد از ۱۳ سال. بازگشتن به اینجا و نترسیدن از گفتن و از کلمات و از دیده شدن.
نوشتن از سخت ترین کارهاست و از واجب ترین شان. مثل مراقبه ای آرام با نگاه به آرامش سطح دریاچه. مثل نگاه کردن به دشتها و به یاد‌آوردن آنچه بر تو گذشته است و آن چه تو را در این لحظه «تو» می سازد.

در پی موهبتی ماندگار

۵ شهریور ۱۳۸۶

یا انیس من لا انیس له

باران ! شرافت نامه به تکلف کلماتش نیست ، به پیچیدگی و سجع ممتنع نهفته اش ، به اینها نیست باران . نامه را تنها لحن ، لحن نویسنده نوشته است که بالا می برد ، لحن خواننده اش وقتی که خوانده می شود ، لحن صدایی که مثل آب چشمه ، چشمه ای سخت دور افتاده و تنها از دل کوه بیرون می آید . صدایی که از میان سینه انسانی بیرون می آید ، آبی که گذر از آن همه سنگ ، هر چه را داشته از او گرفته ، هر چه را جز خلوص آبی که در آن هیچ چیز نیست … هیچ … جز آب .

دلم می خواست مثل بارها که دلم خواست و ندیدی بنویسم : « … اگر امروز می نویسم ، بعد این همه وقت ، بعد آن پایان ، بعد آن همه وسوسه دوباره نوشتن و ننوشتن ، بعد آن انتظارها ، تنها یک دلیل دارد…
و آن دلیل تویی …

اما باران ! باران ! تو دلیل نوشتن این نوشته ها نیستی … دلیل نوشتن این نوشته ها تو نیستی باران … این را تو خوب می دانی ، این را تو خوب شنیده ای که : انت الدلیل و انا المتحیر … این تحیر را انسانی دلیل نمی شود باران . روزها گذشته ، شبهای بسیاری رفته است که من می نویسم و این قدر مطمئن می نویسم که باران ! دیگر هیچ کس دلیل نوشتن این نوشته ها نیست …

گفتم روزی برایت خواهم گفت ، روزی برایت خواهم گفت از تمام آن چه بر من گذشته است … از تمام آن ها که شنیده ام ، از تمام شبهای دراز زمستانی ، از تمام روزهای طولانی تابستان … از آن چه که از دست داده ام و از چیزهایی که به دست آورده ام … روزی برایت همه را خواهم گفت ، همه را … روزی برایت می گویم که چه چیز مرا این گونه کرد ، چه چیز مرا تا به این جا آورد ، چه چیز مرا نگه داشت … چه چیز …

ماندگاری ، شوق ماندگاری ، جاودانگی ، تنها متاع بازمانده ماست … از تمام سفر ها که بازگشته ایم … از شهرهای فراوان که دیده ایم ، از رودها که می رفتند و به ما رفتن را آموختند ، رفتن ، بی هیچ نگاهی به پشت سر … بی هیچ نگاهی . از کوهها که به ما ایستادن را آموختند ، ایستادن در سکوت ، در هاله ای از سکوت و لبخند . ایستادن در سکوت و پشت گرمی از خورشیدی که غروب می کرد …

باران ! بی زارم از شورهای بی هوده ، از یاس های بی هوده تر ، بی زارم از نوشتن به نام و کسی و ننوشتن به نام دیگری . از این بودن های عبث ، از این نبودن های خالی ، بی زارم باران ! بی زارم .

باران مهربان !

بگذار برای کسی بنویسم که تا ابد فرصت نوشتن به او را داشته باشم ، بگذار کسی را برای این نوشتن همیشگی بیابم . این گفتگوی هر لحظه . این مکالمه قطع نشدنی …

بگذار …!

در پی موهبتی ماندگار ، باران ! در پی موهبتی جاودانه …

از آن دو چشم بی سو

۲۵ خرداد ۱۳۸۶

خیال می کنی راحت بوده؟ چشم بستن و آمدن و آمدن و تا اینجا رسیدن؟! نه! نه! آدم تکه تکه های دلش را میان شکاف روز ها جا می گذارد و هیچ چیز این زندگی آن قدرها راحت نیست که فکر می کنی

***

تو که می دانی این پایان خط است. خودکار کهنه آخرین خطهایش را می نویسد و قصه نیمه به آخر نخواهد رسید. تو می دانی که حالا لبریز از شعرم و لبریز از کلام. من چه پرم امشب. کویر نعره آن سبحانی ما اعظم شانی را هزار سال است که در دل نگه داشته برای یک روز که فریادش کند. حالا که آخر داستانیم قصه های نگفته را نشاید نهفتن. باید گفت. باید گفت باید همه چیز را گفت و همه چیز را بار دیگر به یاد آورد. باید اعتراف کرد و بخشیده شد. زمان کم است. زمان کم است و یحیی تعمید دهنده میانه رود اردن ایستاده و همه چیز را با آب پاک می کند.

با آب. با آب میانه رود اردن. میانه راین. میانه تیمز. میانه دجله. دجله. دجله. هزار بار دیگر دجله وقتی یادت می آید آن چهره ها را که با آب دجله وضو گرفتند. آن سنگ قبرهای تبلیغاتی را که رویشان نوشته بود شرق دجله. و مگر این شرق دجله کجا بود؟ چقدر راه بود از گنگ مقدس تر رودی هست؟

بگذار روضه ام را ادامه دهم . بگذار از همان بگویم . از همان دجله. مهدی با دجله یکی شد. با آب یکی شد و دجله با دریا یکی شد. دریا که چه خلیج فارسی باشد و چه بحر عربی پر است از مهدی و از هزار چون مهدی که با دجله آمده بودند و چه فرقی می کند که دریا را چه بنامی؟ دریا را با گوهرش می سنجند و نا با نامش. گنگ مقدس است و رودخانه اردن که کرانه شرقی اش به قدر هزار یک شب داستان گفته و نگفته دارد. اما آب، مقدس یا نا مقدس، جز اهلش را پاک نخواهد کرد. جز آن که با او یکی شود.

وحشت نوشتن

۱۴ خرداد ۱۳۸۶

راست است. به راستی حقیقت است که وحشت نوشتن می تواند همسنگ وحشت ننوشتن تحمل ناپذیر باشد.

آسمان

۱۴ خرداد ۱۳۸۶

تمام روز را یک سر و بی وقفه می بارید، آسمان. آن روزها س دلش تمام پی این بود که میان تابستان که او به دنیا می آید آسمان ببارد و حالا اینجا نیست تا بارش پایان ناپذیر آسمان را ببیند که حالا پایان یافته. دم غروب، وقتی باران تمام می شود و ابرها ی در هم گرفته می روند و ابرهای سبک تمیز می آیند. ابرهایی که میانشان می شود نفس کشید. ابرهایی که ارواح رفتگان را از میانشان عبور می دهند و می فرستند آن بی انتهای آسمان. حالا غروب است. ساعت ۱۰:۴۰ دقیقه و یک غروب غربی که صدای اذان موذن زاده درونش پیچیده و هوای سرد و نمناک، هیچ هوای تابستان بودن را با خود ندارد.

حالا، وقتی بروم خانه، ریچارد خواب است و اگر با دوچرخه بروم، وقتی گوشی ام پی تری پلیر را از گوشم در آوردم باید با چراغ موبایل راه را روشن کنم و زمین را خوب نگاه کنم. دقت کنم . پایم را با دقت بگذارم زمین و در آخرین لحظه ، در آخرین قدم به صدای شکستن چیزی مثل تخمه بی اعتنا باشم و با کلید، در را باز کنم و تلاش کنم که به این موضوع فکر نکنم.
حلزون ها. روز ها فکر می کردم که حلزونها از کجا می آیند؟ باران که می زند تمام زمین و چهارچوب در و دستگیره ها را پر می کنند و آرام آرام از هر طرف به سمتی می روند . نمی دانم کجا . می دانم آرام می روند و می روند. شبی ایستادم و یک به یک رویشان انگشت کشیدم . خجالت و ترس محافظه کارانه شان را وقتی درون لاکشان می خزیدند نگاه کردم و دیگر فکر نکردم که آن صدای آخری صدای لاک یک حلزون دیگر بود یا نه. حلزون ها . همین ها مرا مردد کرده اند. این احساس گناه. این حس نا بخشودنی وقتی که این جانداران آرام و ساکت را می کشی و آن جسارت عریان را وقتی سوسک ها و هزار چیز دیگر را . چه تفاوتی هست؟ کدام حس است که مرا از کشتن این یکی شرمسار می کند و آن یکی را حتی حس نمی کنم؟
به راستی چرا؟ کدام یک از احساسات ما راستینند و کدام یک دروغین . کدام یک وقتی که بر کشته شده هزار سال پیش با تمام وجود می گرییم و بر هزار کشته شده امروز بی تفاوت می گذریم . کدام یک وقتی که هر روز بر اعمال کوچک مان احساس بد بودن و احساس گناه می کنیم و زندگانی مان و ماندن بی هوده مان بزرگترین گناهان است.

این حقیقت است مازیار. من و تو روزهای زیادی را به نقد خویشتن گذرانده ایم، به نقد احساسات داشته و عواطف نداشته . ما روزی هزار بار در خشم و رحم و شادی و غممان تردید کرده ایم و حالی، این تردید فرخنده ترین و مطمئن ترین حس داشته من است . این حس ساکت مغموم که میان هر غم و شادی و دوست داشتنی پرده می کشد. میان شادمانی تولد کودکی و میان غم مرگ حلزون کوچکی
و با این همه تردید، رفیق! چگونه می توان دل بست، جز بر غروب خیس از بارش باران و صدای اذان پیچیده در لای ابرها؟

هر جا که رفتی من با تو بودم

۱۲ خرداد ۱۳۸۶

تو راست می گویی هدا. تو راست می گویی. چیزی در من عوض شده است. چیزی به قول تو مدرن شده و نمی توان پشت لحن های ادای خاطره های قدیمی را در آورد. باید اجازه داد که عکس ها درون قابهای غبارگرفته روی دیوار لبخند بزنند و اجازه بدهند که زندگان، حالا و امروز زندگیشان را بکنند. این رسم دیرین زندگی است در تمام روزهایی که می آید و می رود. این سنت حیات است که آدم روزهای پر شور و پر شعار را ببیند و روزهای سکون و آرامش را ، تمام روزهای خوب و بد را بگذراند و مگر می شود ؟ مگر می شود این روز را دید و تکان نخورد؟

این پاسخ سوال دیگری هم هست. مریم مروج به بزرگواری مرا هم شریک بازی داریوش کرده بود و خوب من این بازی را بازی بزرگان می دانم. نه بازی طفلی که آموختن هنوز شروع نکرده که پاسخی در خور بیابد. چیزی نیاموخته که چیزی بیا موزد و خب : ذره نایافته از هستی، بخش/کی تواند که شود هستی بخش؟ من چونان کودکی هر روز می آموزم و هر شب دانسته هایم فراموشم می شود. من از علی شریعتی چیزی نیاموخته ام ، من از تمام نامهای بزرگ خالیم. من در کتابهای پر صدا و در جملات پر فریاد چیزی برای آموختن نیافتم. من آدمها را دیده ام که پر از نامهای ماندگار بوده اند. آدمها دیده ام، در کنارشان بوده ام و از آنان آموخته ام که: معرفت در خردی پنهان است. در رفتار آدمها و آن چیزی که هر لحظه به رفتارشان رنگ تازه ای می زند. شعار و شعرها همیشه خالی بوده اند. همیشه این قدر پوک و تو خالی . بی جان و بی خون.

این بازی بازی بزرگان است، بازی آنان که آموختن را تمام کرده اند و من حالا هر روز می آموزم : نه از نامهای بزرگ و در کتابهای بزرگ. از کوچکترین آدمها و در کوچکترین رفتارهایشان. از کودکان. از پرندگان و لحظات. این امید من است. امید به آموختن اگر رخوت و خواب آلودگی این دنیای مدرن چیزی در من باقی گذارد.

می دانم پر از من شد . پر از تکرار این کلمه . و خوب دارم از خودم می گویم. دارم می گویم که چه کسانی بر من تاثیر گذاشته اند و بی انصافی می دانم اگر از میر یوسف پیرانی ، معلم مدرسه علامه حلی نام ببرم و از آن زوجی که در قطار چند روز پیش دیدم چیزی نگویم. بی انصافی می دانم اگر از دکتر احمد محبی آشتیانی چیزی بگویم و از حکایت خاخام یهودی پریروزی چیزی نگویم. با خودم گفتم این مرد، حقا که مرد است. این مرد مایه خجالت همه ماست. و کدامشان بیشتر برذهن من تاثیرگذاشته اند، بر این وجود آشفته ای که هر روز ، هر روز و هر روز در تمام پیش داوری ها تردید می کند. هر روز از قضاوتی بیشتر می هراسد و من از کدام بیشتر آموخته ام؟ من نه پنج اسم ، هزار اسم برای گفتن دارم و چه حاصل از گفتن هزار هزار اسم ؟ نام آدمها زود از خاطر می رود

از حافظ؟ روز های نمایشگاه مدرسه بود. اسم آن پسر سال بالایی را یادم است. بابک. نمی دانم شعری از حافظ خواندم یا بیدل ؟ آن سال، تمام سال کتاب بیدل را از کتابخانه علوم انسانی مدرسه برداشته بودم و پس ندادم. به من چیزی گفت که اندکی تند بود، برای آن پسرک همیشه مودب، همیشه خوب. گفت : حافظ چه چرندیه؟ یه عمر می و زلف یار ؟ برو پینک فلویدو نگاه کن؟ برو یه چیزی بخون که از مشکل امروزمون حرف بزنه و خوب نخواه جوابم را بدهی. که من هم اگر همیشه ساکتم هزار جواب از حفظم و می دانم که آخرش هم می گویی که کلام حافظ دوای درد هر روز ماست. می دانم، قصد ندارم تا با دعوی بی هوده شهرت برای خودم دست و پا کنم و با آلودن نام بزرگان نام خودم را در دهنها بگردانم اما این است که تلاش می کنم بیاموزم که همان طور که به شعر حافظ نگاه می کنم به شعر رپ از نظر تو غیر قابل تحمل، که بیش از می و معشوق از آتش اسلحه و زندان و جنگ می گوید نگاه کنم . تلاش می کنم، چون زیبایی همیشه آن باور مستحکم دیرینه نیست. زیبایی درگنبد بی همتای سن پیترو واتیکان و شیخ لطف الله اصفهان نیست. زیبایی همیشه این نیست. زیبایی این کلام پیرزن مقدونی، مادر ترزا است که گفت ما نمی خواهیم از آدمها مسیحی بسازیم، ما فقط می خواهیم از مسلمان، مسلمانی بهتر، از مسیحی، مسیحی بهتر و ازهندو ، هندویی بهتر بسازیم . این جمله ، باور و عمل  به این جمله، با تمامی آموخته های یک عمر برابر است. این جمله برای من همه چیز است. ابتدا و انتهای آموختن . آموختنی که انتها ندارد

dast

آن مرد که حالا در زینبیه دمشق در غربتی عجیب آرمیده است و بی اندازه دوستش دارم در زمانه ای می زیست که کسی به آدمهای بهتر فکر نمی کرد. آن زمان همه، همه چیز را شبیه هم می خواستند . همه ، آموختنی هاشان را آموخته بودند و وقت عمل رسیده بود. یک کتاب کافی بود. یک تصویر برای جنگیدن و کشتن و کشته شدن کافی بود. سالها گذشت و ما از نامها ، چون گوهران قیمتی، جعبه ای پر جواهر اندوختیم و نامهای بزرگمان را درون جعبه گذاشتیم و جعبه را بستیم و رویش قفل زدیم. عکس های آدمها را به دیوارها زدیم و خب ، آن مرد تنها آرمیده تقصیری نداشت. آدمها همیشه نیازمند عکس های لبخند بر لبند برای گوشه اطاق هایشان و این عکس ها از ما و از پدرانمان آدمهای بهتری نساخت

نه خوب باید بهتر بود. باید همیشه بهتر بود. خوبی یا بدی اهمیتی ندارد. تاثر در کلمات خلاصه نمی شود، تاثرات شخصی رزومه کاری هیچ کس نیست. اثر است. اثر آن چیزی است که اثر انگشت منحصر به فردش را در هر حرکت و هر لحظه نشان می دهد. اگر آن اسمهای بزرگ آن چنان که باید بزرگ نبوده اند که آدمها هنوز هم این قدر ساده و عادی اند و یا ما هیچ وقت شاگردان خوبی نبوده ایم، باید به فکر چاره دیگری بود باید بازی را دوباره شروع کرد. باید آموخت. باید گستاخانه سوال کرد و بی پروا شک کرد. باید محجوبانه نگریست و با احترام سکوت کرد هنوز چیزی برای آموختن هست هنوز فرصتی برای شروع باقی مانده

.

پ.ن: این را که دیدم، دلم گرفت که نامه بنویسم و اول و آخر هر نامه ای این نام را تکرار نکنم: حاج میرزا اسماعیل دولابی حاج میرزا اسماعیل دولابی

از آسمان غربی

۱۱ خرداد ۱۳۸۶

آدم وقتهایی را می خواهد برای تنهایی

برای این که ساده بنویسد، ساده شود و سادگی را به یاد بیاورد و پاکی را.
برفهای قدیمی را و بوی غذاهای پیچیده در کوچه های تنگ را و خانه های شلوغ را که برای یاد آوریشان به هیچ سعی بی هوده ای نیاز نیست.
آدم وقتهایی می خواهد که از کلمه های سخت فرار کند و سادگی را به یاد آورد:
من را به یاد آور، آن هنگام که باد در گندم زاران می وزد.
من را به یاد آور وقتی که گنجشکان بالای درختان عاشق می شوند و ابرها در هم گره می خورند
من را به یاد آور! در غروب روزهای بهاری

نوشتن ساده شدن است. زاده شدن. سادگی تا مرز تولد. سادگی تا مرز زایش، رسیدن به اولین سوال: بودن یا نبودن. رسیدن به اولین مساله.
نوشتن عشق است و آدمها عاشق شهرها می شوند و نه آدمها . آدمها عاشق ثانیه ها می شوند و نه صورت ها. نوشتن است که کلمات را زنده می کند و می میراند و همه چیز کلمه است که : در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود

از تمام بهار ها که پر از پرواز چلچله ها بود گذشته ایم و آسمان غربی پر از برف بود

زمستان را بستاییم

۱۰ خرداد ۱۳۸۶

زمستان را بستاییم چون سرما به حق جوهر فراموشی است. سرما را بستاییم چون قلب را، نگاه را، یاد را می بلعد و منجمد می کند.
دو سال گذشته، دو سال از آن شب که بیرون آمدم. زیر پل گیشا بود که بغض در گلویم شکست و سخت گریستم. سخت و تلخ. سخت. محرم بود و داد زدم که : این محرم هم؟ یادم نمی آید سال قبلش کجا بودم و در چه حال. هیچ یادم نمی آید و چقدر فراموشی خوب است. فراموشی که ما را زنده از سخت ترین لحظات بیرون می آورد. از بیمارستان بیرون آمده بودم و از آن محرم تا بهشت زهرا راه زیادی نبود، آدمها لحظات سخت را فراموش می کنند. غم ها را و شادی ها را. آدمها همیشه فراموش می کنند و حقا که جز عاشقانه ای ناب، جز یک کلام نغز، جز یک شعر تازه چیزی ماندگار نیست

یا سال پیش، شب تاسوعا بود و ما پشت چراغ قرمز بودیم که اتفاق افتاد. محمد به هوا پرت شد و کمربند من و صدرا را نگه داشت. آدمها فراموش می کنند تصادف ها را و بیماری ها را. چند سال گذشته از وقتی که ح به من می گفت که پدر بزرگ تنها از زمان می گوید. پدر بزرگ زمان را درمان همه چیز می دانست. درمان آن پسرک خوب عاشق. درمان دردها و درمان روزها و من دلم می خواست شکل پدربزرگ باشم. شکل تمام پدربزرگ ها و نمی دانستم که این سحر زمان است و نه طنین عصا وهیبت کلام که کودک را بزرگ می کند و بزرگ را پیر. هنوز هم ندانسته ام. هنوز هم نفهمیدم که آدمها چطور این قدر نرم و نا محسوس بزرگ می شوند. تسلیم می شوند. فرو می گذارند و دل می برند دل بریدن دل بریدن چقدر این کلمه پر است. چقدر این کلمه آشناست . مثل سفر مثل رفتن

زمستان را بستاییم

 وطن

۱۲ فروردین ۱۳۸۶

حسین، من بسیاری را دیده‌ام که به‌خاطر همین وطن با هم جنگیده‌اند. شماره آشناهایی را که در این راه از همه سو جان باخته‌اند دیگر از دستم در رفته. و این وطن همیشه برایم همه چیز بوده و هیچ چیز. وطن برایم زنی بوده که دوماه تمام از سحر تا شام هر روز به همه جا سرمی‌کشیده تا بگویندش شوهری که شبانه بردند زنده است یا مرده؛ زنی بوده که سه بار حکم تیر را شنید اما صدای تیر را نه؛ زنی بود که کودکش را در زندان زاد (وطن آن کودک زندان بود!؟)؛ زن دیگری را می‌شناسم که فرزند را بدرقه کرد تا بجنگد که وطن بماند؛ وطن ماند و فرزند نماند… و آیا وطن ماند؟ وقتی که نماند آن‌که وطن به او “وطن” شده بود؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم ‌این وطن چیست که همه این زن‌ها زادند تا او “وطن” شود…
از وبلاگ علی معظمی: اینجا و اکنون

تاملات

Truth is something so noble that if God could turn aside from it, I could keep the truth and let God go. (+)

یادداشت‌هایی برای یادآوری: یادآوری در زمانه فراموشی

Non mea voluntas sed tua fiat... Not my will, but thine be done...