دانه برفی که در هوای پاک آب می‌شود.

۱۵ مهر ۱۳۹۶

Bassui wrote the following letter to one of his disciples who was about to die:

The essence of your mind is not born, so it will never die. It is not an existence, which is perishable. It is not an emptiness, which is a mere void. It has neither color nor form. It enjoys no pleasures and suffers no pains.

“I know you are very ill. Like a good Zen student, you are facing that sickness squarely. You may not know exactly who is suffering, but question yourself: What is the essence of this mind? Think only of this. You will need no more. Covet nothing. Your end which is endless is as a snowflake dissolving in the pure air.

+

بی‌تاب: در آرزوی میهن خود!

۸ مرداد ۱۳۹۶

م نوشته است: «ساعت از نیمه شب گذشته است. زن همسایه دوباره شروع کرده به گریه کردن. چنان زار می زند که اگر خدایی وجود داشته باشد، حتمن از این ناله ها باید بر خود بلرزد. چند شبی ست که کارش همین است. راس یک ساعت مقرر شروع می کند اما پایانش ساعتی ندارد. انگار تا هرجا که توان و جانی داشته باشد می گرید. زن همسایه شادترین زن بود در این ساختمان نفرین شده. خوش برخوردترین بود بین همسایه های عبوس که صب بخیر را گویا دشنامی می دانند که جوابش سکوت است. زن همسایه اما همینجور زار می زند. …صدای زن همسایه انقدر واضح می آید که انگار وسط خانه من نشسته است مویه می کند. لعنت به دیوارها که خلوت آدمیان را حرمت نگاه نمی دارند. لعنت به رنج که اینگونه دست آدمی را رو می کند. لعنت به جاده وقتی مفهومش جدایی مادر از فرزندست. لعنت، لعنت، لعنت. لعنت به ما که هیچوقت تصمیم نداریم یاد بگیریم رانندگی اصولی دارد و ما بی اصول ترین مردم تاریخ؛ فاجعه سازترین هم هستیم.»

به رنج‌های انسانی فکر می کنم و آنچه ما تجربه می کنیم. به سخت ترین رنج‌ها فکر می کنم و به تنهایی زندانی در سلول انفرادی. درد بی پولی و بی کاری. درد شرمندگی. درد عظیم تنهایی. درد غربت. رنج تحقیر. درد ظلم. این رنج‌ها که این فاصله و خط بین تولد و مرگ را احاطه کرده. این درد که زندگی را چنین همواره غیر منتظره و ناهمگون کرده. اینها همه در چشمان آدمی سخت اند. اما هیچ کدام از این ها نمی تواند رنج عبارت بالا را به تمامی بیان کند. در مویه‌های این زن چیزی از جنس عدم باور نهفته است. باور به چیزی که اساسی ترین دلیل هستی است و بی آن زندگی ممکن نیست. ندانستن که چگونه با حقیقت جدید و با نبود زندگی کرد. وحشت و اضطرار غیر منتظره ای در میان مویه ها فریاد می زند و انسان‌ها را هشدار می دهد از غافلگیر شدن: از اضطراب: از فکر کردن هر لحظه و در هر ثانیه در پس پرده ذهنشان به این که: چه خواهد شد اگر فردا کارم را از دست بدهم؟ اگر همسرم ترکم کند؟ اگر فرزندم بیمار و یا دچار حادثه شود؟ چه می شود اگر نظم کنونی به هم بخورد؟ زندگی و مغز ما روند زیستن را بر انتظاری خوش بینانه از حیات بنا کرده و با لرزیدن آجرهای فکرمان، تمامی نقشه های ذهنی مان می لرزد.

حقیقت این هست که انسان نمی تواند به وجود هیچ قطعیتی جز عدم قطعیت و تغییر مدام همه چیز اطمینان داشته باشد. تنها نکته ثابت این است که همه چیز در این هستی تغییر می‌کند و هیچگاه نمی‌توان درباره وقوع و عدم وقوع اتفاقات با احتمال ۱۰۰ درصد – آن طور که در عالم نظر ممکن است- صحبت کرد. دنیای خاکی خالی از هر چیز کاملی است و نمی توان خیلی طولانی دل بست به: «پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور»

***

بزرگترین دارایی انسان توانایی چیرگی بر رنج‌ها نه با تغییر دادن عامل بیرونی بلکه با تغییر نگاه درونی است. دیدن حقیقتی پایدار تر و دیدن چیزهایی که در نگاه عادی دیدنی نیست. چیزی که می‌تواند جواب سوالی باشد به هزاران سوالی که در طول زندگانی و در مواجهه با بی‌عدالتی‌ها و تلخی‌ها پدید می آید.

مثل آن عبارت که :«الی الی لما سبقتنی؟» خدای من! خدای من! چرا مرا واگذاشته‌ای؟ عیسای روی صلیب گلایه می‌کند و عجیب است که این عبارت را در  بیشتر ترجمه‌های عهد جدید به زبان اصلی خود نقل می‌کنند. همان گلایه و آن عبارت که کسی شش سال گفت و جوابی نشنید (شاید چون باور به شنیدن جوابی نداشت) و آن که گفت و جواب شنید.

در پاسخ به این سوال عیسای بالای صلیب و انسانهای خمیده زیر بار رنج است که پاسخ به «مساله شر» نهفته است و پاسخ به رنج‌های انسان و تباه شدن نسل‌ها و شاید تنها چراغ روشن این شب سیاه بی پایان. اینجاست که یاد می‌گیری که انسان برای «خوشبختی» و خوشی زندگی نمی‌کند. هدف زیستن کوتاه انسان در این کره خاکی بی تردید شادی / Happiness نیست که آنان که جز این  می اندیشند به ناچار در پایان زندگی و لحظات تلخ رفتن، تعبیر این عبارت آرتور شوپنهاور خواهند بود که:

There is only one inborn error, and that is the notion that we exist in order to be happy… So long as we persist in this inborn error… the world seems to us full of contradictions. For at every step, in great things and small, we are bound to experience that the world and life are certainly not arranged for the purpose of being content. That’s why the faces of almost all elderly people are etched with such disappointment.”

 

گفته بود که آدم همیشه و همه جا از خدای خودش می پرسد که «الیس الله کاف بعبده». که آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟ و تو پاسخ داده بودی که نه! دیده بودی که کافی نیست و دیده بودی شبهای سرد را که عریان و سرد مانده بودی و نخوابیده بودی و گرسنگی و حسرت را دیده بودی و آتش و حبس و رنج و جنگ را. ایمان برای سیر کردن شکم گرسنه کافی نبود و… بود…

***

سنت آگوستین انسانی عادی بود و سرشار از انتخابهایی که در نگاه امروزه ما اشتباه به نظر می آیند. اما هم اوست که برای سنگ مزار خود چنین نگاشته است:
«چه چیز قلب یک مسیحی را از بار غم سنگین می‌کند؟
این حقیقت که او زائر است و در آرزوی مـیهن خـود، بیتاب…»

در ثنای کاری نکردن 無爲

۱۹ خرداد ۱۳۹۶

無爲 وو وی یا Wu wei مفهوم عجیبی است. کاری نکردن، تسلیم و یکی شدن با آن چه نامی ندارد. یگانه با آن تصمیم بودن و خالی از هر مقاومتی و فریادی. تسلیم بودن در زندگی شخصی و مانند آب،‌ به آرامی و بی توقف راه خود را باز کردن. طبیعی بودن، در هم‌آهنگی بودن با ارکستری آسمانی. خواست انسانی را به کمترین رساندن و اختیار امور را با دانش بی اختیاری به دست آوردن. سال‌ها می‌توان درباره‌اش نوشت و هنوز چیزی نگفت و گفتن را هنوز شروع نکرد…

محو در آن بی‌نهایت

۵ خرداد ۱۳۹۶

عجیب است که این همه سال غذا می پزیم و ندیده ایم که روح انسان مثل گوشتش است؟ آنچه که با آن تنیده شده است. مثل گوشت حیوان که در آتش خورشتی می جوشد. سفت است. خام است. زمان می گذرد و اگر دم به آتش بدهد نرم می شود. می شکند، له می شود و وا می رود. می‌شود آنقدر له شود که حل شود در‌ آن خورشت و قسمتی از آن شود. روح آدم مثل همین است، آتش‌ها و حرارت باید بخورد برای نرم شدن و جز این راهی نیست. جز این هیچ راهی نیست و آنچنان که شتری از سوزنی رد نمی شود روح خامی محو آن جذبه بی نهایت نخواهد شد. […]

پ روزگاری به من می گفت که مرد: «زندگی می کند و زن می گیرد و طلاق می دهد و بالا و پایین زندگی را تجربه می کند تا کامل باشد». خودش به تازگی و در جوانی طلاق گرفته بود و شاید تلخی‌ این اتفاق را می توانستی در همین جمله هم ببینی.  حالا می‌بینم که چقدر راست گفته. شاید که هدف زندگی در موفق بودن و خوشبخت بودن و زندگی بی نقص نباشد. هدف زندگی خوشحالی نیست. هدف و غایت زندگی رضایت است. رضا بودن. راضی بودن. در تلخ‌ترین و محال ترین لحظات و در براق ترین و پر صداترین‌شان راضی. در نامزدی برای پست وزارت و در از دست دادن فرزند راضی. در خبر کشته شدن همسرت راضی و در خرید ماشین جدید راضی. انگار با لبخندی خشکیده از بودای در مجسمه ها. انگار محو آن لبخند شده در تمامی روزها و دقیقه ها. به این محال انسانی رسیدن. بودا شدن. راضی به رضای تو شدن: آن چنان دوستت می دارم که خواست تو برایم کافی است. این رسیدن به نیروانا است…

 

پس آیا «مکلف به تکلیف بودن و نه نتیجه» و‌ آن عبارت معروف بهاگواد گیتا در رها کردن نتیجه و عمل برای ذات عمل، همان نیست که از کور بودن و بی اخلاقی اش صدها قبر دسته جمعی و گورستان گمنام پر شده؟ رضایت به هر نتیجه ای،‌ ویران‌گر و مخرب نیست؟ چه فرق است بین این چشم بستن بر نتیجه این و پیام آن دیگری؟

شاید فرق در این است که آن اولی در چشم بستن در برابر چیزی است که نمی توان تغییرش داد. نمی توان از فرم اصلی ش خارج شد. تن دادن به قوانین زندگی است وقتی راه درست، تغییر ندادنشان است و دیگری چشم بستن بر روی اخلاق و عقل. و این دو پیش نیاز هر معنویتی اند. برای انجام تکلیف و برای دانستنش نیاز به ذهنی و قلبی پاک و خالی از هجوم شدید خشم ها و تلخی‌ها و شهوت هاست.

 

***

افتادن به حیطه تردید و خروج از ایمان از پر استرس ترین چیزهاست. آن قدر که می تواند روح را مضطرب و بیمار کند. این که ندانی در لحظات سخت الله را صدا بزنی یا مسیح را و یا بودا را. این تردید می کشد. این گم شدن در سیاهی و نوری را ندیدن ضعیف می کند و خسته. فلسفه ورزیدن برای ذهن بشر تمرینی برای پاسخ به همین بود. و همین است که بیشتر آدمها می ترسند از هر تغییری در بنیادی ترین اندیشه‌هاشان. آن فکرها که ما تمامی بودنمان را، پیش از هر چیز بر آجرهایشان بنا کرده ایم. آن‌ها که تغییرشان ما را و وجود مان را مثل برگ‌های بید مجنون در نسیم بهاری می لرزاند…

 

از اخلاق و معنویت

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۶

م عزیز

نمی دانم چرا می خوا‌هم که دوباره این سوال را از خودم بپرسم. دوباره برگردم به عکسی که چند مطلب پایین‌تر منتشر کرده ام و یادم بیاید به مرد محبوب و معلم درخشانم که روزی در جابلقا درس می‌داد. معلم جابلقایی من که فرزانه بود و عالم غیب را می دید شمع محفل همه بود از کافر و مومن و از چپ و راست. ایمانش لبخند بود و مهر و مسیحی بود در خشکی صورت‌های عبوس و ایمان‌های سرشار از تنفر و کینه. معلم محبوب من گنج بود و چه گنجی.
و این چنین بوده که هر بار دلم قصه این ایمان را شنیده مست شده. «گوشم شنید قصه ایمان و مست شد. کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست» اما می‌دانی. معلم محبوب من که مواظب غذایش بود و مواظب نگاهش بود و مواظب ایمانش، که هیچ وقت لقمه غیر حلال نخورده بود بر خلاف آقای لاندمسر در وقتی که باید، ساکت بود.

معلم محبوب من از محبت می‌گفت و کنار منبرش گرگ نشسته بود و بره و همه آرام به او نگاه می‌کردند. گرگ و بره سخنانش را ترک می‌کردند و گرگ سرشار از تجربه معنوی بود و از حس خوب بهتر شدن. گرگ و بره به جایگاه خویش برمی‌گشتند و باز و مثل قبل شکم بره دریده می شد.
معنویت چیست رفیق؟ معنویت کجاست که می‌تواند تمامی مرزهای اخلاق را درنوردد و باز باقی بماند. تاثیر نماز شب و دعای عشای ربانی چیست که هیچ امر اخلاقی آن را نمی لرزاند؟‌ امر قدسی چیست؟ مگر میان همه این حرف‌ها نگفته ایم از صدای آسمانی موسیقی و از باخ و شوپن و صدای آرام ویولن و چه کسی این ساز را بهتر می‌زند از رکن‌الدین مختاری وقتی دستور قتل جدیدی را می‌دهد و کسی را می‌کشد. چه ارتباطی است (و یا نیست) بین اخلاق و هنر که این دو را این چنین گسسته می‌کند و قتل و نواختن زیباترین نغمه‌ها را در یک لحظه ممکن می سازد؟

 

اگر ایمان و هنر این چنین در اقناع قلب‌های ما توانا بوده‌اند و اگر ایمان و هنر می‌توانند این چنین گسسته از امر اخلاقی و اخلاق باقی‌ بمانند، آیا قلب‌های ما و شهود ما به تنهایی چراغ روشنی برای روشن کردن این ظلمت بی‌انتهاست؟ آیا می‌توان این تاریکی را بی اندیشدن به اخلاق و وظیفه اخلاقی در عصر حاضر روشن کرد..؟ و وظیفه اخلاقی چیست و کجاست؟ کجاست که مرگ و کشتن آدمی اخلاقی و کجاست که همین، غیر اخلاقی می شود؟ کشتن سرباز نوجوانی از حوالی دوسلدورف در زمستان سرد شرق بلژیک در زمستان ۱۹۴۵ اخلاقی است؟‌ کشتن هر انسانی و در هر جایی غیر اخلاقی است؟

 

بیشتر حرف می زنیم…

فعلا

 

تجربه دینی

۷ اردیبهشت ۱۳۹۶

In India it is not thought impossible that atheism may be as profoundly religious as theism, nor is atheism regarded by religious men as in itself unspiritual. This is extremely hard for a westerner to understand. Inheriting a Judeo-Christian culture, he identifies religion with a belief in God, and supposes that, although many widely-held religious beliefs may be inessential and peripheral to religion, this one belief is absolutely essential to it, the minimum which is necessary to make a system of thought religious as distinct from philosophical. He does not see that the essence of religion lies in religious experience, and not in any belief at all, and that all so-called religious beliefs or doctrines are merely theories about the religious experience.

Walter Terence Stace. Time and Eternity: Essay in the Philosophy of Religion. Princeton: Princeton university press, 1952, pp. 17-18

در هند غیر ممکن نمی‌پندارند که الحاد چه‌بسا به همان اندازه توحید عمدتا امری دینی باشد، و الحاد را نیز متدینان فی حد ذاته امری غیر معنوی تلقی نمی‌کنند. فهم این مطلب برای یک فرد غربی بی‌نهایت دشوار است. انسان غربی، با داشتن میراث یک فرهنگ یهودی-مسیحی، دین را با اعتقاد به خدا یکسان می‌انگارد و تصوّر می‌کند که، هر چند بسیاری از اعتقادات دینی مورد قبول همگان ممکن است لازمه دین نباشد و حاشیه‌ای باشند، این یک اعتقاد مطلقا لازمه آن است، یعنی کمترین کاری که لازم است تا یک نظام فکری را، به نحوی متمایز از یک نظام فلسفی، به یک نظام دینی تبدیل کرد. وی در نمی‌یابد که گوهر دین در تجربه‌ دینی نهفته است و نه در هرگونه اعتقادی، و همه به اصطلاح باورها یا آموزه‌های دینی صرفا نظریاتی درباره تجربه دینی هستند.

والتر استیس، زمان و سرمدیت، جستاری در فلسفه دین، ترجمه احمدرضا جلیلی، قم: انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب، ۱۳۸۸، صص، ۲-۴۱.

به اشتراک گذاری و انتشار از یاسر میردامادی

عیسی چه می‌تواند به مسلمانان امروز بیاموزد؟

۲۷ فروردین ۱۳۹۶

چه مشکلی با اسلام وجود دارد؟ چرا بسیاری از مسلمانان خشمگین در جهان از غرب نفرت دارند؟ چرا حکومت خودخوانده دولت اسلامی قوانین سخت‌گیرانه‌اش را بر اقلیت‌ها، زنان و کسانی که از دین خارج شده‌اند (یا به اصطلاح مرتد شده‌اند) تحمیل می‌کند؟ چرا تروریست ها به نام الله دست به قتل و کشتار می‌زنند؟

دهه‌هاست که بسیاری در غرب سوالاتی به مانند اینها را پرسیده و می‌پرسند. پاسخ‌ها متنوع‌اند. از ادعای اینکه در اسلام امروز هیچ مشکلی وجود ندارد، که این (پاسخ) بسیار تدافعی است تا ادعای اینکه اسلام به‌ذات و به خودی‌خود مشکلی بسیار بزرگ برای جهان است که این نیز غیر منصفانه و متعصبانه است.

خوشبختانه ناظران آگاه‌تر پاسخ‌های بی‌طرفانه‌تری را ارائه کرده‌اند: تمدن اسلامی که زمانی در جهان از همه پیشروتر و روشن‌اندیش‌تر بود، اخیرا دچار بحرانی حاد با عواقبی بسیار جدی و شدید گشته است.

اندیشمند برجسته قرن گذشته، تاریخ‌شناس بریتانیایی آرنولد توین‌بی در ارتباط با بحران اسلام در مقاله ای به نام «اسلام، غرب و آینده» در سال ۱۹۴۸ که مورد غفلت و فراموشی قرار گرفته ، تاملات، سنجش و نگاه خود را بیان کرده است.

توین‌بی‌ می‌نویسد که جهان اسلام که از قرن نوزدهم در وضعیت بحرانی به سر می برد، به دلیل عملکرد بهتر قدرت‌های غربی از ایشان شکست خورد و محصور این قدرت‌ها شد. اسلام، دینی که همیشه به موفقیت‌های دنیایی خود مفتخر بوده، امروز «با غربی روبرو شده که پشت به دیواری (محکم و قوی)» دارد و (این مسئله) در میان مسلمانان استرس‌زا بوده، خشم و آشفتگی ایجاد کرده است.

توین‌بی به‌عنوان یک تاریخ شناس بزرگ نه تنها بحران اسلام را مورد تجزیه و تحلیل و مداقه قرار داده است که همچنین (آن را) با بحرانی قدیمی برای یک دین قدیمی‌تر نیز قیاس کرده است: گرفتاری یهودیان در برابر سلطه رومی‌ها در قرن اول پیش از میلاد مسیح. یهودیان نیز موحدانی بودند که خود را بسیار بلند مرتبه می‌دانستند اما از یک امپراطوری خارجی شکست خوردند، سرزمینشان فتح شد و (با این قدرت مستقر) چالش‌های فرهنگی نیز پیدا کردند. توین‌بی این مصیبت و تجربه دشوار را توضیح می‌دهد و می‌گوید که دو واکنش افراط‌گرایانه را در پی داشته است. یکی هرودیانیسم (Herodianism) بود که به معنی همکاری با رم و تقلید از راه و روش ایشان بود. دیگری نیز زیالوتیسم (Zealotism) بود که ایستادن و نزاع و جنگ در برابر رم و تبعیت محض و تمام وکمال از قوانین یهودی معنی می‌داد…

ادامه ترجمه مطلب

متن اصلی در نیویوک تایمز

در وهم رسیدن به مقام فریشته‌گی

۲۷ فروردین ۱۳۹۶

نظرم به عین القضات می افتد:

گفت: بنی آدم سه قسم شدهانـد: بعضـی ماننـد بهـایم باشـند، همـه همـت ایشـان اکـل و شـرب بـود و خـواب و آسایش، »اُولئک کالأنْعام بَلْ هُمْ أضل ُّ« این گروه باشند؛ و بعضی مانند فریشتگان باشند، همت ایشـان تسـبیح و تهلیل و نماز و روزه باشد، فریشته صفتان باشند؛ و بعضی مانند پیغامبران و شـبه رسـولان، همـت ایشـان عشـق و محبت و شوق و رضا و تسلیم باشد. زهی حدیث جامع مانع.

عین القضات و سابقه معرفت دینی (که از قضا منحصر به اسلام نیست و می‌توانی آن را در کلمات عرفانی معلم بزرگ مسیحی اکهارت هم ببینی) تکرار یک حکایت قدیمی است. حکایت تمایز ذات علیا و سفلی‌ی روح انسان و وجود انسان‌هایی که به تمامی مالک این و یا آنند. آدمها که سیاهند یا سفید. آدم‌ها که خیرند و یا شر. در سپاه عمر بن السعد ایستاده‌اند و یا در سپاه حسین بن علی. این که انسان‌ها هستند که به تمامی دل و همت بریده اند از اکل و شرب و خواب و آسایش و شیران روز و پارسایان شب‌اند و با تمام وجود پیغمبرند.
عین القضات می‌خوانم و عطار و می‌بینم که به حکم تاریخ، چقدر عین القضات کم می‌دانسته اند راجع به پیام‌بران. جز پیامبر اسلام، تمامی ۱۲۴۰۰۰ پیام‌بر دیگر برای او و برای امت اسلام تا به امروز حکایت و قصه‌هایی محو اند. داستان‌هایی از ابر انسان‌ها که بر روی زمین گام زده اند.
با آنچه امروز از تاریخ نگارش کتاب مقدس می‌دانیم و از سیر تاریخی قوم یهود و جنبش‌های اجتماعی در دوره معبد دوم، حقیقت نمی‌تواند به این تصور از پیام‌بری نزدیک باشد. این کلام البته درباره پیام‌بری و تصور اسلامی درباره این مفهوم نیست. صحبت درباره عرفان، مذهب و عدم درک انسانی انسان است. فهم این که انسان‌ها عمیقا دربند هورمون‌ها، معماری نورون‌های مغزشان و ساختار فیزیکی‌اند که از آن‌ها انسان می سازد. این که انسا‌ن‌ها: دزدان و قاتلان و زندان‌بانان و شکنجه‌گران و شهدا و قهرمانان، در اکل و شرب و خواب و آسایش به گونه‌ای حیرت آور شبیه هم‌اند و تفاوت‌ها بیش از هر چیز از اختلافات گونه‌ای و ارثی و ژنتیکی ناشی می شود. فهم این که انسان،‌ انسان است و پارسایی، معرفت و تقدس در قبول و دوست داشتن این گونه جانوری با تمامی مشخصاتش است. دوست داشتن انسان مانند دوست داشتن سگ و گربه خانگی‌مان: وقتی که می خواهد با عروسک اسباب بازی بخوابد و وقتی روی فرش دفع فضولات می کند و بی‌دلیل می هراسد. وقتی در بالاترین حد خود طبیعی و عادی است و سزاوار دوست داشته شدن.

بزرگی انسان‌های بزرگ، اگر باشند و اگر چنین مفهومی (بزرگی انسان) وجود داشته باشد، به انتخاب‌هایی است کوچک، در لحظه‌های کوتاه که در بیشتر مواقع در هیچ کتاب و افسانه انسانی‌ی ثبت نمی‌شود.

این تصویر – که حالا و به لطف اینترنت بسیار معروف است –  نزدیک ترین تصویر از کسانی‌است که ما به عنوان پیام‌بر و قدیس می شناسیم. کسی که شب‌ها به عبادت برنخواسته، کسی که خودش را از لذیذترین خوراک‌ها و نوشیدنی‌ها محروم نکرده و برای این که کاری پیدا کند عضو یک حزب تازه تاسیس به نام حزب نازی شده است. تا روزی که فهمیده که نمی شود عضو حزبی باشد که مدافع برتری نژاد آلمانی است  که او از آن می‌آید و فرودستی خون یهودی که همسر و محبوبش به آن وابسته است. تا روزی که در تجمع حزب در هامبورگ تنها کسی است که دستانش پایین است،‌ تنها صدای مخالف است و همین صدای مخالف آگوست لاندمسر را برد تا ته خط. تا بی پدر بزرگ شدن دو دخترش و تا پرداختن بهای انتخابش به تمامی.

تصور قدیسانی که آن‌چنان متفاوت‌اند که بر روی آب می روند و چون فرشتگان می زیند، تنها ایجاد احساس گناه در انسان و محکوم کردنش به عادی و پست بودن‌ است. در همان کتاب‌ها، هزار سال پیش از ابوسعید نوشته بودند که: شیخ را گفتند: «فلان کس بر روی آب می‏‌رود.» گفت: «سهل است، بزغی و صعوه ای نیز برود». گفتند :«فلان کس در هوا پرد.» گفت:«مگسی و زغنه‌‏ای می‌‏پرد… این چنین چیزها را بس قیمتی نیست. مرد آن بود که در میان خلق بنشیند و برخیزد و بخسبد و بخورد و در میان بازار در میان خلق ستد و داد کند و با خلق بیامیزد و یک لحظه، به دل، از خدای غافل نباشد.»

انسان،‌ نیازمند عادی بودن، فهمیده شدن و بخشایش (قدسی) در هر لحظه و در بالاترین حد است.

 

پیرایش پرستش

۲۶ فروردین ۱۳۹۶

با سرعتی آرام، که شاید خواندن یک کتاب را به یک سال بکشاند این را می خوانم. هر جمله برایم شگفتی‌است از بیان روحی عجیب. تجربه ای استثنایی و دانستن امکان وجود نبوغی بی نهایت در روحی که سالها پیش بر این زمین قدم زده.

یک جا نوشته

A method of purification: to pray to God, not only in secret as far as men are concerned, but with the thought that God does not exist. 1

و

But when God has become as full of significance as the treasure is for the miser, we have to tell ourselves insistently that he does not exist. We must experience the fact that we love him, even if he does not exist.

و

‘And when they had had their fill of tears’ ( Iliad ).—This is another way of making the worst suffering bearable. We must not weep so that we may not be comforted. 1 All suffering which does not detach us is wasted suffering.

باید بیشتر بخوانم و بنویسم درباره این وجود درخشان انسانی و درباره سیمون وی.

از روزهای غربت

۲۶ فروردین ۱۳۹۶

این نوشته را می‌خواندم و گزیده‌های روزنوشت شاهرخ مسکوب از روزهای انقلاب را. فکر می‌کنم چه روزهایی گذشته است در زمانی که اینترنتی نبود و خبررسانی‌ی نبود و سالهای سرما بود و جنگ سرد و جنگ ایران و عراق و چه حالی داشته وقتی یک جایی در بهمن ۶۱ در پاریس نوشته است:

به قدری در هوای ایران به سر می‌برم که انگار نه انگار اینجا زندگی می‌کنم. پا‌هایم اینجاست ولی دلم آنجاست. زندگی و هوش و حواس من در جای دوری که از آن بریده شده ام می‌گذرد نه در جایی که در آن نیستم. اینجوری به قول آن بزرگوار گسسته شده ام و «خویشتن را نمی‌یابم»…

و اینجا

شاهرخ مسکوب در روزهای پس از انقلاب زمانیکه دانست نوشتن و انتشار عقایدش در ایران امکان‌پذیر نیست، ایران را ترک کرد و در مدرسهٔ مطالعات اسلامی پاریس مشغول به کار شد. پس از تعطیلی مدرسه دیگر ممر درآمدی نداشت و ناگزیر در عکاسی خواهرزاده‌اش مشغول به کار شد. در این ایام او پشت پیش‌خوان عکاسی کار و همان‌جا هم زندگی می‌کرد.

این نام را به خاطر بسپارم: عالیجناب احمد آرامش

۲۶ فروردین ۱۳۹۶

نوشتن برای من، بیش از هر چیز یادسپاری نام‌هاست که می بینم. به خاطر سپردن نام‌های آنان که رفته اند و نگاه کردن به چشمان مردگان در عکس. مرور زندگی آدم‌ها که آمده اند، جوانی کرده اند، فراموش کرده اند و زندگی را جدی گرفته اند و زنگ پایان زندگی‌شان خورده. راهی که ما، تمامی انسان‌ها می پیماییم و هر نفس که می رود به پایان نقش‌مان نزدیک‌تریم.

احمد آرامش  برای من شروع این داستان است. به یاد سپردن نام مدیر عامل سازمان برنامه و بودجه شاهنشاهی ایران. 

دانش آموخته و پرورده دکتر جردن معروف کالج آمریکایی‌های تهران (و آن چه که معروف شد به دبیرستان البرز و رسید به دوران دکتر مجتهدی بزرگ). معلم و بعد ریاست اداره راه یا طرق و شوارع شهسوار و رییس حسابداری اینجا و آنجا و دارای یک عمر خدمت برای مملکت که در بیشتر دنیا و مشخصا میهن آریایی ما، مایه سود دنیا و آخرت و سبب احترام دنیوی و اخروی است. احمد آرامش، از تمامی چیزها که آدمی برای رفاه زندگی می‌خواست بهره مند بود و تا آنجا پیش رفته بود که خواهر جعفر شریف امامی همسرش باشد و پله‌های ترقی سیاسی را به سرعت طی کند و می توانست شاید روزی حتی سودای نخست وزیری را در سر بپرورد.

آدم‌ها ساخته انتخاب‌های خویش اند و این جا همان جا بود که احمد آرامش انتخاب دیگری کرده بود و وقتی می توانست سری به سکوت و تایید تکان دهد در مجلس فریاد کرده بود «من منافع مملکت و مصالح ملت ایران را از هر چیز بر‌تر می‌شمارم و در این راه از بیان هیچ واقعیت هر چه هم که تلخ باشد، خودداری نخواهم کرد» این جا بود که آرام آرام دل از حکومت فردی بریده بود و دلداده بود به جمهوریت. دل از آرامش بریده بود و رویایی چیزهای دیگری در سر پرورانده بود.

این فریادها بود و تلاش برای کاری کردن و تغییر که ساواک شاهنشاهی را به جانش انداخت و رجل بلندمرتبه عصر پهلوی و صاحب عناوین مختلف، به آنجا رسید که وقتی از هفت سال زندان پر مشقت و دلیلی بیماری رها شد، عاقبتش شد تنهایی گوشه هتل سینا. که سازمان امنیت دستور داده بود که او را حتی در خانه دخترش نباید راه بدهند. شد خواندن و راه رفتن‌های هر روزه در پارک‌ها و در تنهایی.

او در ماه‌های آخر جز دوستان نزدیک از جمله صراف‌زاده دوست قدیمی‌اش و مهدی شریف امامی از معدود اقوام وفادارش، کسی را نمی‌دید و مطلقاً با کسی درباره مسائل سیاسی بحثی نداشت. به همین دلیل آن زمان کسی دقیقاً نمی‌دانست علت قتل او چیست، اما بعد‌ها گفته شد یک روز که مستخدمین هتل سینا در غیاب او مشغول نظافت اتاقش بودند به تعدادی از دست‌نوشته‌های زندان آرامش دست یافتند و به ساواک اطلاع دادند. ماموران هم با عکسبرداری از این اوراق حکم قتل او را از مراجع بالا‌تر دریافت کردند.

وقتی روزنامه ها روزنامه‌ها از «مرگ دو خرابکار» خبر دادند و در روزهای بعد نیز ماجرا به عنوان خنده دار «هفت‌تیرکشی رییس اسبق سازمان برنامه» تبدیل شد مدتها بود که آرامش جز فکر کردن و نوشتن فعالیتی نداشت. فکر کردن به ایران و به جمهوریت و به جمهوری ایرانی و گلوله سازمان امنیت کشور، آرامش را به این سر پر شور و امنیت را به کشور آرام ایران برگرداند.

۱۳۵۲ بود و هنوز ۵ سال مانده بود که تا پرونده های سازمان امنیت نقش خیابان‌ها شود و مدیرانش به چوبه‌های تیرباران بسته شوند.

حالا بیش از چهل سال است که صاحب سنگ گوری تنها و سرد در قطعه ۷ بهشت زهرای تهران در انتظار رویایی است که آن را برای سرزمینش تصور کرده بود و روزی رهبر کمیته جمهوری خواهان نوشته بود: «عنایت شامل حال کسانی است که در خدمت به خلق، در نوع‌پروری و انفاق، در رهانیدن دردمندان و دستگیری از مستمندان و مخصوصاً در مبارزه با ستم و برانداختن ریشه‌های خودکامگی و ظلم، فداکارتر و درجه ایثارشان فزون‌تر باشد.»

با احترام تمام به افتخارش می ایستیم و گواهی می‌کنیم که او «فداکارترین» بود و ایثار کرد، برای جامعه ای که نامش را به خاطر نمی آورد و در آن از رویای جمهوریت‌ش جز خاطره‌ای محو باقی نمانده .

دوباره

۲۵ فروردین ۱۳۹۶

نوشتن بعد از این همه سال و شکستن این سکوت از سخت‌ترین کارهاست. هر چند که این نوشتن از جنس دیگری است. و در سایه احتیاط از نگاه‌های نامحرم و نامهربان و ناخواسته است. نوشتن بعد از سالهای سال. شاید بعد از ۱۳ سال. بازگشتن به اینجا و نترسیدن از گفتن و از کلمات و از دیده شدن.
نوشتن از سخت ترین کارهاست و از واجب ترین شان. مثل مراقبه ای آرام با نگاه به آرامش سطح دریاچه. مثل نگاه کردن به دشتها و به یاد‌آوردن آنچه بر تو گذشته است و آن چه تو را در این لحظه «تو» می سازد.

در پی موهبتی ماندگار

۵ شهریور ۱۳۸۶

یا انیس من لا انیس له

باران ! شرافت نامه به تکلف کلماتش نیست ، به پیچیدگی و سجع ممتنع نهفته اش ، به اینها نیست باران . نامه را تنها لحن ، لحن نویسنده نوشته است که بالا می برد ، لحن خواننده اش وقتی که خوانده می شود ، لحن صدایی که مثل آب چشمه ، چشمه ای سخت دور افتاده و تنها از دل کوه بیرون می آید . صدایی که از میان سینه انسانی بیرون می آید ، آبی که گذر از آن همه سنگ ، هر چه را داشته از او گرفته ، هر چه را جز خلوص آبی که در آن هیچ چیز نیست … هیچ … جز آب .

دلم می خواست مثل بارها که دلم خواست و ندیدی بنویسم : « … اگر امروز می نویسم ، بعد این همه وقت ، بعد آن پایان ، بعد آن همه وسوسه دوباره نوشتن و ننوشتن ، بعد آن انتظارها ، تنها یک دلیل دارد…
و آن دلیل تویی …

اما باران ! باران ! تو دلیل نوشتن این نوشته ها نیستی … دلیل نوشتن این نوشته ها تو نیستی باران … این را تو خوب می دانی ، این را تو خوب شنیده ای که : انت الدلیل و انا المتحیر … این تحیر را انسانی دلیل نمی شود باران . روزها گذشته ، شبهای بسیاری رفته است که من می نویسم و این قدر مطمئن می نویسم که باران ! دیگر هیچ کس دلیل نوشتن این نوشته ها نیست …

گفتم روزی برایت خواهم گفت ، روزی برایت خواهم گفت از تمام آن چه بر من گذشته است … از تمام آن ها که شنیده ام ، از تمام شبهای دراز زمستانی ، از تمام روزهای طولانی تابستان … از آن چه که از دست داده ام و از چیزهایی که به دست آورده ام … روزی برایت همه را خواهم گفت ، همه را … روزی برایت می گویم که چه چیز مرا این گونه کرد ، چه چیز مرا تا به این جا آورد ، چه چیز مرا نگه داشت … چه چیز …

ماندگاری ، شوق ماندگاری ، جاودانگی ، تنها متاع بازمانده ماست … از تمام سفر ها که بازگشته ایم … از شهرهای فراوان که دیده ایم ، از رودها که می رفتند و به ما رفتن را آموختند ، رفتن ، بی هیچ نگاهی به پشت سر … بی هیچ نگاهی . از کوهها که به ما ایستادن را آموختند ، ایستادن در سکوت ، در هاله ای از سکوت و لبخند . ایستادن در سکوت و پشت گرمی از خورشیدی که غروب می کرد …

باران ! بی زارم از شورهای بی هوده ، از یاس های بی هوده تر ، بی زارم از نوشتن به نام و کسی و ننوشتن به نام دیگری . از این بودن های عبث ، از این نبودن های خالی ، بی زارم باران ! بی زارم .

باران مهربان !

بگذار برای کسی بنویسم که تا ابد فرصت نوشتن به او را داشته باشم ، بگذار کسی را برای این نوشتن همیشگی بیابم . این گفتگوی هر لحظه . این مکالمه قطع نشدنی …

بگذار …!

در پی موهبتی ماندگار ، باران ! در پی موهبتی جاودانه …

از آن دو چشم بی سو

۲۵ خرداد ۱۳۸۶

خیال می کنی راحت بوده؟ چشم بستن و آمدن و آمدن و تا اینجا رسیدن؟! نه! نه! آدم تکه تکه های دلش را میان شکاف روز ها جا می گذارد و هیچ چیز این زندگی آن قدرها راحت نیست که فکر می کنی

***

تو که می دانی این پایان خط است. خودکار کهنه آخرین خطهایش را می نویسد و قصه نیمه به آخر نخواهد رسید. تو می دانی که حالا لبریز از شعرم و لبریز از کلام. من چه پرم امشب. کویر نعره آن سبحانی ما اعظم شانی را هزار سال است که در دل نگه داشته برای یک روز که فریادش کند. حالا که آخر داستانیم قصه های نگفته را نشاید نهفتن. باید گفت. باید گفت باید همه چیز را گفت و همه چیز را بار دیگر به یاد آورد. باید اعتراف کرد و بخشیده شد. زمان کم است. زمان کم است و یحیی تعمید دهنده میانه رود اردن ایستاده و همه چیز را با آب پاک می کند.

با آب. با آب میانه رود اردن. میانه راین. میانه تیمز. میانه دجله. دجله. دجله. هزار بار دیگر دجله وقتی یادت می آید آن چهره ها را که با آب دجله وضو گرفتند. آن سنگ قبرهای تبلیغاتی را که رویشان نوشته بود شرق دجله. و مگر این شرق دجله کجا بود؟ چقدر راه بود از گنگ مقدس تر رودی هست؟

بگذار روضه ام را ادامه دهم . بگذار از همان بگویم . از همان دجله. مهدی با دجله یکی شد. با آب یکی شد و دجله با دریا یکی شد. دریا که چه خلیج فارسی باشد و چه بحر عربی پر است از مهدی و از هزار چون مهدی که با دجله آمده بودند و چه فرقی می کند که دریا را چه بنامی؟ دریا را با گوهرش می سنجند و نا با نامش. گنگ مقدس است و رودخانه اردن که کرانه شرقی اش به قدر هزار یک شب داستان گفته و نگفته دارد. اما آب، مقدس یا نا مقدس، جز اهلش را پاک نخواهد کرد. جز آن که با او یکی شود.

وحشت نوشتن

۱۴ خرداد ۱۳۸۶

راست است. به راستی حقیقت است که وحشت نوشتن می تواند همسنگ وحشت ننوشتن تحمل ناپذیر باشد.

آسمان

۱۴ خرداد ۱۳۸۶

تمام روز را یک سر و بی وقفه می بارید، آسمان. آن روزها س دلش تمام پی این بود که میان تابستان که او به دنیا می آید آسمان ببارد و حالا اینجا نیست تا بارش پایان ناپذیر آسمان را ببیند که حالا پایان یافته. دم غروب، وقتی باران تمام می شود و ابرها ی در هم گرفته می روند و ابرهای سبک تمیز می آیند. ابرهایی که میانشان می شود نفس کشید. ابرهایی که ارواح رفتگان را از میانشان عبور می دهند و می فرستند آن بی انتهای آسمان. حالا غروب است. ساعت ۱۰:۴۰ دقیقه و یک غروب غربی که صدای اذان موذن زاده درونش پیچیده و هوای سرد و نمناک، هیچ هوای تابستان بودن را با خود ندارد.

حالا، وقتی بروم خانه، ریچارد خواب است و اگر با دوچرخه بروم، وقتی گوشی ام پی تری پلیر را از گوشم در آوردم باید با چراغ موبایل راه را روشن کنم و زمین را خوب نگاه کنم. دقت کنم . پایم را با دقت بگذارم زمین و در آخرین لحظه ، در آخرین قدم به صدای شکستن چیزی مثل تخمه بی اعتنا باشم و با کلید، در را باز کنم و تلاش کنم که به این موضوع فکر نکنم.
حلزون ها. روز ها فکر می کردم که حلزونها از کجا می آیند؟ باران که می زند تمام زمین و چهارچوب در و دستگیره ها را پر می کنند و آرام آرام از هر طرف به سمتی می روند . نمی دانم کجا . می دانم آرام می روند و می روند. شبی ایستادم و یک به یک رویشان انگشت کشیدم . خجالت و ترس محافظه کارانه شان را وقتی درون لاکشان می خزیدند نگاه کردم و دیگر فکر نکردم که آن صدای آخری صدای لاک یک حلزون دیگر بود یا نه. حلزون ها . همین ها مرا مردد کرده اند. این احساس گناه. این حس نا بخشودنی وقتی که این جانداران آرام و ساکت را می کشی و آن جسارت عریان را وقتی سوسک ها و هزار چیز دیگر را . چه تفاوتی هست؟ کدام حس است که مرا از کشتن این یکی شرمسار می کند و آن یکی را حتی حس نمی کنم؟
به راستی چرا؟ کدام یک از احساسات ما راستینند و کدام یک دروغین . کدام یک وقتی که بر کشته شده هزار سال پیش با تمام وجود می گرییم و بر هزار کشته شده امروز بی تفاوت می گذریم . کدام یک وقتی که هر روز بر اعمال کوچک مان احساس بد بودن و احساس گناه می کنیم و زندگانی مان و ماندن بی هوده مان بزرگترین گناهان است.

این حقیقت است مازیار. من و تو روزهای زیادی را به نقد خویشتن گذرانده ایم، به نقد احساسات داشته و عواطف نداشته . ما روزی هزار بار در خشم و رحم و شادی و غممان تردید کرده ایم و حالی، این تردید فرخنده ترین و مطمئن ترین حس داشته من است . این حس ساکت مغموم که میان هر غم و شادی و دوست داشتنی پرده می کشد. میان شادمانی تولد کودکی و میان غم مرگ حلزون کوچکی
و با این همه تردید، رفیق! چگونه می توان دل بست، جز بر غروب خیس از بارش باران و صدای اذان پیچیده در لای ابرها؟

هر جا که رفتی من با تو بودم

۱۲ خرداد ۱۳۸۶

تو راست می گویی هدا. تو راست می گویی. چیزی در من عوض شده است. چیزی به قول تو مدرن شده و نمی توان پشت لحن های ادای خاطره های قدیمی را در آورد. باید اجازه داد که عکس ها درون قابهای غبارگرفته روی دیوار لبخند بزنند و اجازه بدهند که زندگان، حالا و امروز زندگیشان را بکنند. این رسم دیرین زندگی است در تمام روزهایی که می آید و می رود. این سنت حیات است که آدم روزهای پر شور و پر شعار را ببیند و روزهای سکون و آرامش را ، تمام روزهای خوب و بد را بگذراند و مگر می شود ؟ مگر می شود این روز را دید و تکان نخورد؟

این پاسخ سوال دیگری هم هست. مریم مروج به بزرگواری مرا هم شریک بازی داریوش کرده بود و خوب من این بازی را بازی بزرگان می دانم. نه بازی طفلی که آموختن هنوز شروع نکرده که پاسخی در خور بیابد. چیزی نیاموخته که چیزی بیا موزد و خب : ذره نایافته از هستی، بخش/کی تواند که شود هستی بخش؟ من چونان کودکی هر روز می آموزم و هر شب دانسته هایم فراموشم می شود. من از علی شریعتی چیزی نیاموخته ام ، من از تمام نامهای بزرگ خالیم. من در کتابهای پر صدا و در جملات پر فریاد چیزی برای آموختن نیافتم. من آدمها را دیده ام که پر از نامهای ماندگار بوده اند. آدمها دیده ام، در کنارشان بوده ام و از آنان آموخته ام که: معرفت در خردی پنهان است. در رفتار آدمها و آن چیزی که هر لحظه به رفتارشان رنگ تازه ای می زند. شعار و شعرها همیشه خالی بوده اند. همیشه این قدر پوک و تو خالی . بی جان و بی خون.

این بازی بازی بزرگان است، بازی آنان که آموختن را تمام کرده اند و من حالا هر روز می آموزم : نه از نامهای بزرگ و در کتابهای بزرگ. از کوچکترین آدمها و در کوچکترین رفتارهایشان. از کودکان. از پرندگان و لحظات. این امید من است. امید به آموختن اگر رخوت و خواب آلودگی این دنیای مدرن چیزی در من باقی گذارد.

می دانم پر از من شد . پر از تکرار این کلمه . و خوب دارم از خودم می گویم. دارم می گویم که چه کسانی بر من تاثیر گذاشته اند و بی انصافی می دانم اگر از میر یوسف پیرانی ، معلم مدرسه علامه حلی نام ببرم و از آن زوجی که در قطار چند روز پیش دیدم چیزی نگویم. بی انصافی می دانم اگر از دکتر احمد محبی آشتیانی چیزی بگویم و از حکایت خاخام یهودی پریروزی چیزی نگویم. با خودم گفتم این مرد، حقا که مرد است. این مرد مایه خجالت همه ماست. و کدامشان بیشتر برذهن من تاثیرگذاشته اند، بر این وجود آشفته ای که هر روز ، هر روز و هر روز در تمام پیش داوری ها تردید می کند. هر روز از قضاوتی بیشتر می هراسد و من از کدام بیشتر آموخته ام؟ من نه پنج اسم ، هزار اسم برای گفتن دارم و چه حاصل از گفتن هزار هزار اسم ؟ نام آدمها زود از خاطر می رود

از حافظ؟ روز های نمایشگاه مدرسه بود. اسم آن پسر سال بالایی را یادم است. بابک. نمی دانم شعری از حافظ خواندم یا بیدل ؟ آن سال، تمام سال کتاب بیدل را از کتابخانه علوم انسانی مدرسه برداشته بودم و پس ندادم. به من چیزی گفت که اندکی تند بود، برای آن پسرک همیشه مودب، همیشه خوب. گفت : حافظ چه چرندیه؟ یه عمر می و زلف یار ؟ برو پینک فلویدو نگاه کن؟ برو یه چیزی بخون که از مشکل امروزمون حرف بزنه و خوب نخواه جوابم را بدهی. که من هم اگر همیشه ساکتم هزار جواب از حفظم و می دانم که آخرش هم می گویی که کلام حافظ دوای درد هر روز ماست. می دانم، قصد ندارم تا با دعوی بی هوده شهرت برای خودم دست و پا کنم و با آلودن نام بزرگان نام خودم را در دهنها بگردانم اما این است که تلاش می کنم بیاموزم که همان طور که به شعر حافظ نگاه می کنم به شعر رپ از نظر تو غیر قابل تحمل، که بیش از می و معشوق از آتش اسلحه و زندان و جنگ می گوید نگاه کنم . تلاش می کنم، چون زیبایی همیشه آن باور مستحکم دیرینه نیست. زیبایی درگنبد بی همتای سن پیترو واتیکان و شیخ لطف الله اصفهان نیست. زیبایی همیشه این نیست. زیبایی این کلام پیرزن مقدونی، مادر ترزا است که گفت ما نمی خواهیم از آدمها مسیحی بسازیم، ما فقط می خواهیم از مسلمان، مسلمانی بهتر، از مسیحی، مسیحی بهتر و ازهندو ، هندویی بهتر بسازیم . این جمله ، باور و عمل  به این جمله، با تمامی آموخته های یک عمر برابر است. این جمله برای من همه چیز است. ابتدا و انتهای آموختن . آموختنی که انتها ندارد

dast

آن مرد که حالا در زینبیه دمشق در غربتی عجیب آرمیده است و بی اندازه دوستش دارم در زمانه ای می زیست که کسی به آدمهای بهتر فکر نمی کرد. آن زمان همه، همه چیز را شبیه هم می خواستند . همه ، آموختنی هاشان را آموخته بودند و وقت عمل رسیده بود. یک کتاب کافی بود. یک تصویر برای جنگیدن و کشتن و کشته شدن کافی بود. سالها گذشت و ما از نامها ، چون گوهران قیمتی، جعبه ای پر جواهر اندوختیم و نامهای بزرگمان را درون جعبه گذاشتیم و جعبه را بستیم و رویش قفل زدیم. عکس های آدمها را به دیوارها زدیم و خب ، آن مرد تنها آرمیده تقصیری نداشت. آدمها همیشه نیازمند عکس های لبخند بر لبند برای گوشه اطاق هایشان و این عکس ها از ما و از پدرانمان آدمهای بهتری نساخت

نه خوب باید بهتر بود. باید همیشه بهتر بود. خوبی یا بدی اهمیتی ندارد. تاثر در کلمات خلاصه نمی شود، تاثرات شخصی رزومه کاری هیچ کس نیست. اثر است. اثر آن چیزی است که اثر انگشت منحصر به فردش را در هر حرکت و هر لحظه نشان می دهد. اگر آن اسمهای بزرگ آن چنان که باید بزرگ نبوده اند که آدمها هنوز هم این قدر ساده و عادی اند و یا ما هیچ وقت شاگردان خوبی نبوده ایم، باید به فکر چاره دیگری بود باید بازی را دوباره شروع کرد. باید آموخت. باید گستاخانه سوال کرد و بی پروا شک کرد. باید محجوبانه نگریست و با احترام سکوت کرد هنوز چیزی برای آموختن هست هنوز فرصتی برای شروع باقی مانده

.

پ.ن: این را که دیدم، دلم گرفت که نامه بنویسم و اول و آخر هر نامه ای این نام را تکرار نکنم: حاج میرزا اسماعیل دولابی حاج میرزا اسماعیل دولابی

از آسمان غربی

۱۱ خرداد ۱۳۸۶

آدم وقتهایی را می خواهد برای تنهایی

برای این که ساده بنویسد، ساده شود و سادگی را به یاد بیاورد و پاکی را.
برفهای قدیمی را و بوی غذاهای پیچیده در کوچه های تنگ را و خانه های شلوغ را که برای یاد آوریشان به هیچ سعی بی هوده ای نیاز نیست.
آدم وقتهایی می خواهد که از کلمه های سخت فرار کند و سادگی را به یاد آورد:
من را به یاد آور، آن هنگام که باد در گندم زاران می وزد.
من را به یاد آور وقتی که گنجشکان بالای درختان عاشق می شوند و ابرها در هم گره می خورند
من را به یاد آور! در غروب روزهای بهاری

نوشتن ساده شدن است. زاده شدن. سادگی تا مرز تولد. سادگی تا مرز زایش، رسیدن به اولین سوال: بودن یا نبودن. رسیدن به اولین مساله.
نوشتن عشق است و آدمها عاشق شهرها می شوند و نه آدمها . آدمها عاشق ثانیه ها می شوند و نه صورت ها. نوشتن است که کلمات را زنده می کند و می میراند و همه چیز کلمه است که : در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود

از تمام بهار ها که پر از پرواز چلچله ها بود گذشته ایم و آسمان غربی پر از برف بود

زمستان را بستاییم

۱۰ خرداد ۱۳۸۶

زمستان را بستاییم چون سرما به حق جوهر فراموشی است. سرما را بستاییم چون قلب را، نگاه را، یاد را می بلعد و منجمد می کند.
دو سال گذشته، دو سال از آن شب که بیرون آمدم. زیر پل گیشا بود که بغض در گلویم شکست و سخت گریستم. سخت و تلخ. سخت. محرم بود و داد زدم که : این محرم هم؟ یادم نمی آید سال قبلش کجا بودم و در چه حال. هیچ یادم نمی آید و چقدر فراموشی خوب است. فراموشی که ما را زنده از سخت ترین لحظات بیرون می آورد. از بیمارستان بیرون آمده بودم و از آن محرم تا بهشت زهرا راه زیادی نبود، آدمها لحظات سخت را فراموش می کنند. غم ها را و شادی ها را. آدمها همیشه فراموش می کنند و حقا که جز عاشقانه ای ناب، جز یک کلام نغز، جز یک شعر تازه چیزی ماندگار نیست

یا سال پیش، شب تاسوعا بود و ما پشت چراغ قرمز بودیم که اتفاق افتاد. محمد به هوا پرت شد و کمربند من و صدرا را نگه داشت. آدمها فراموش می کنند تصادف ها را و بیماری ها را. چند سال گذشته از وقتی که ح به من می گفت که پدر بزرگ تنها از زمان می گوید. پدر بزرگ زمان را درمان همه چیز می دانست. درمان آن پسرک خوب عاشق. درمان دردها و درمان روزها و من دلم می خواست شکل پدربزرگ باشم. شکل تمام پدربزرگ ها و نمی دانستم که این سحر زمان است و نه طنین عصا وهیبت کلام که کودک را بزرگ می کند و بزرگ را پیر. هنوز هم ندانسته ام. هنوز هم نفهمیدم که آدمها چطور این قدر نرم و نا محسوس بزرگ می شوند. تسلیم می شوند. فرو می گذارند و دل می برند دل بریدن دل بریدن چقدر این کلمه پر است. چقدر این کلمه آشناست . مثل سفر مثل رفتن

زمستان را بستاییم

 وطن

۱۲ فروردین ۱۳۸۶

حسین، من بسیاری را دیده‌ام که به‌خاطر همین وطن با هم جنگیده‌اند. شماره آشناهایی را که در این راه از همه سو جان باخته‌اند دیگر از دستم در رفته. و این وطن همیشه برایم همه چیز بوده و هیچ چیز. وطن برایم زنی بوده که دوماه تمام از سحر تا شام هر روز به همه جا سرمی‌کشیده تا بگویندش شوهری که شبانه بردند زنده است یا مرده؛ زنی بوده که سه بار حکم تیر را شنید اما صدای تیر را نه؛ زنی بود که کودکش را در زندان زاد (وطن آن کودک زندان بود!؟)؛ زن دیگری را می‌شناسم که فرزند را بدرقه کرد تا بجنگد که وطن بماند؛ وطن ماند و فرزند نماند… و آیا وطن ماند؟ وقتی که نماند آن‌که وطن به او “وطن” شده بود؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم ‌این وطن چیست که همه این زن‌ها زادند تا او “وطن” شود…
از وبلاگ علی معظمی: اینجا و اکنون

آخرین تصاویر در قاب عکس

۱۹ آذر ۱۳۸۵

این پنج روز، بهترین روزهای این ۵ سال بود.

این ۵ روز، در آن لحظه ای که زیر خورشید تابان اردستان به آسمان آبی نگاه می کردم و فکر می کردم که آیا زندگی مرا به لحظه ای پربار تر، آرام تر و شاد تر از این خواهد برد؟ این ۵روز، در آن وقتی که سرمای شب سرد نایین از خواب بیدارم می‌کرد و در عقدا، در فهرج، در خرانق و تفت و در تمام راهها با خود می گفتم که این روزها بهترین روزهای این سالهاست. بی نقص ترین و خوب ترینشان.
طعم شیرینی کوچک، در دهانی پر از تلخی.
و از بهترین لحظات، جز حسرت چه می ماند؟ از حسرت همراهی صداهای آمیخته، برای خواندن آوازی کهنه و کجا و کی دوباره می توانم با انتهای قلبم، میان آدمهای آشنا آواز بخوانم؟ آشنایی چیز غریبی است. وطن مفهوم تجمع آشنایی هاست. محدوده نگاه‌های آشنا و کسانی که دوستت داشته اند. من فراموش کرده بودم رفیق. خود را و آنچه می خواستم و آن‌چیزها که بایست می‌بودم را. من فراموش کرده بودم و وای از فراموشی. وای از فراموشی که آدم را آرام آرام پیر می کند.
بهترین سالهای زندگی ما ، این عبارت کامل، این مفهموم تمام سالهاست، مفهوم تمام روزهای خسته و کدر و تکراری و غمگین. اما ما برای بهترین سالهای زندگی مان. ما در بهترین سالهای زندگی مان چه کردیم؟ ما در این بهترین سالها چگونه زندگی کرده ایم؟ ما چقدر خندیده ایم؟ چقدر فرصتی برای عاشقی داشته ایم؟ چقدر بوده ایم؟

هنوز مهلتی هست.
مهلتی برای شهامت.
مهلتی برای جوانی…

نامه‌ای برای یسنا

۲۶ اسفند ۱۳۸۴

یَسنای عزیز!

نمی‌دانی چند وقت بود نامه ای به دستم نرسیده بود، نمی‌دانی چقدر ارزشمند است که روزی نامه‌ای از آن سر دنیا به دستت برسد که برای تو نوشته شده، نامه ای که ۸ ماه برای رسیدن به تو در راه بوده. روزی که تو برایم نامه نوشتی تابستان بود و حالا پاییز و زمستان گذشته و همه آرام آرام منتظر بهارند. مثل هر سال شهر پر از شلوغی است، خیابان‌ها بوی عید می‌گیرند و ماهی‌ها برای تنفس می‌آیند روی آب و بچه‌ها دست مادرانشان را میان بازارهای پر از سبزی و سرخی سبزه ها و ماهی ها می‌کشند. شهر مثل هر سال پر از بوی عید است و گفتن اینها برای تو که دیری در این شهر زیسته ای چه حاصلی دارد؟

مدتهاست که از شروع هر نامه ای ترسیده ام. مدتهاست. شروع، همیشه سخت‌ترین کار است و من مدتهاست از بد شروع کردن ترسیده ام. هنوز نمی‌دانم که این خطوط هم، آیا به دست تو خواهد رسید یا در تردید انتخاب کلمات مناسب حذف خواهد شد اما نامه تو، مرا وادار به نوشتن می‌کند، نوشتنی که برایم خوشایند و البته ضروری است…

صحنه اول آژانس شیشه‌ای حاتمی کیا را دیده ای و هنوز به یاد داری؟ خیابان‌های شلوغ شب عید است و قرار نیست هیچ اتفاق تازه‌ای بیافتد. نامه تو در این روزها برایم تداعی‌گر آن صحنه آغازین بود، آن اتفاق تازه که خود را میان آن دنیای شلوغ پنهان می‌کرد و دست خطت که مرا امیدوار می‌کرد که هنوز آدمها برای هم نامه می‌نویسند و مرا دلخوش می‌کرد به این که کسی – یسنای عزیز – هنوز مرا در آن انتهای دریاها در خاطر دارد. ساعت ۱:۴۵ است و اگر خسته ات نکنم حکایات زیادی هست که باید برایم بگویی و برایت بگویم.

تو آن روزهای مرا به یاد می‌آوری، آن روز که خسته و تنها بعد مدتها دیدمت و خوب می‌دانی، تنهایی، خستگی، آدمها را کم حوصله می‌کند. آن روزهای مرا به یاد می‌اوری که به دنبال دیواری، تکیه گاهی بودم که در سایه‌اش اندکی بیاسایم و مثل مسافری خسته بار بر دوش را به زمین بگذارم.

… اینها اهمیتی ندارد یسنا، زندگی پر از چیزهای گنگ است که ما تا به انتها دلیل آنها را نمی‌فهمیم و پر از حکایات است که ما در رخدادشان بی تقصیریم.

ما زندگی می‌کنیم، روزی عاشق می‌شویم، روز دیگری ازدواج می‌کنیم و روزی می‌میریم و در میان این فاصله از تولد تا مرگ، تکرار مکرر رسم دیرینه آدمیانیم، ما بی هیچ تفاوتی در روزهای عاشقی‌مان عاشقیم و در روزهای … آدمهای عادی شاید به غریزه عادت زندگی کردن را از پدران و مادرانشان می‌آموزند…

یسنای عزیز، نمی دانم که چند بار دیگر زندگی فرصتی برای نوشتن به من خواهد داد، آرامش روزهای آخر اسفند را و تلالو صدای پرندگان بهاری را میان حیاط قدیمی دانشگاه، چیزی مکدر می‌کند. این بار شاید پنجمین مرتبه است که این کاغذها را برای نوشتن بیرون می‌آورم و هر بار جز چند سطر سیاه چیزی به دست نمی‌آورم. به دیوار مسجد دانشگاه تکیه داده‌ام و به حیاط که آرام مثل پیرمردی ساکت و صبور آمدن بهار را انتظار می‌کشد نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم که پیش از من چند نفر اینجا روی این صندلی نشسته‌اند و چیزی نوشته اند. چند نفر از ۱۳۱۳ تا به امروز، زیر صدای همین پرندگان، زیر سایه این کاج‌ها و زیر این نسیم آرام که به آدم می قبولاند که: زندگی هر چه هست کافی است … که زندگی خوب است و شیرینی نشستن زیر درختان و اجازه دادن به نسیم تا گونه‌هایت را بنوازد با هیچ چیزی قابل تعویض نیست. یسنای عزیز، این آرامش کودکانه را سایه جنگ که بر سر این سرزمین افتاده پریشان می‌کند. حقیقا چند بار دیگر برای من ۲۳ ساله فرصت نوشتن خواهد بود؟ نمی‌دانم و از این بابت ذره ای نگران نیستم اما به یاد می‌اورم اوراقم را که روزی در آن نوشته بودم:« فرصت زیستن چه در صلح و چه در جنگ کوتاه است، به کوتاهی آنچه ما از گذشته های خویش به یاد می آوریم…» هیچ کس، حتی تو، در آن سوی آبها و در سرزمینی پر از صلح و آرامش به درستی نخواهی دانست که چقدر برای زیستن، برای خوب زیستن، برای آموختن، برای دوست داشتن و دوست داشته شدن فرصت خواهی داشت. این راز زندگی است، غیر منتظره و غیر قابل پیش‌بینی بودن و بی وقفه جریان داشتن.

این راز زندگی است که در سخت ترین و گیج ترین لحظات بی‌وقفه جاری است و بی اعتنا به خستگی ما، به غم، شادی، نشاط، اضطراب و درماندگی‌مان راه خود را چونان همیشه می‌پیماید. مثل این حیاط، این حیاط که شاهد هزاران دختر وپسر از نسل های کهنه و تازه و از سالهای دور و نزدیک بوده است. آنهایی که روی این نیمکت‌ها سرمایه ماکس ورق می‌زدند و آنها که کتاب شریعتی زیر بغل اینجا نشسته‌اند، آنها که سالهاست زیر باران و باد زیر تابش خورشید در قطعات خلوت بهشت زهرا آرمیده‌اند و یسنا جز آن خدای آسمان‌ها و جز این ساختمان‌ها و این حیاط و این درختان چه کسی از آن مردان و زنان یاد می‌آورد؟

چه کسی عاشقان جوان و عشقهاشان را در اوج سالهای سیاست و انقلاب، در اوج سالهای تمدن طلایی، در سالهای جنگ، در سالهای اسلحه، در روزهای دوم خرداد و در روزهای ما به خاطر می‌آورد؟ زمان مانند ابرهای پس از باران در روزهای زیبای اردی‌بهشت می‌گذرد و از روزهای تلخ و شیرین جز خاطره‌ای نمی‌ماند.

این دیوارها، این محوطه هفتاد سالند که این‌جایند و با این همه عشق نا فرجام و این همه مرد در خاک و این همه سنگ قبر از یاد رفته، هر بهار باز هم درختها جوانه می‌زنند یسنا!

چه فرقی می‌کند من با که ازدواج می‌کنم و تو با که، چه فرقی می‌کند که در کدام سرزمین و کدام قاره به خورشید آسمانهایمان خیره می‌شویم، روزی تمام اینها در لحظه‌ای از ذهنت عبور می‌کند و شاید آن روز تنها خوب بودن، تنها در «لحظه» خوب بودن، تنها شاد کردن و آزادانه لبخند زدن چاره ثانیه‌هامان باشد.

الا من اتی الله بقلب سلیم…

برایم نگو که فرق می‌کند. من هر روز در تردید این سوالم و حالا دوستان زیادی در آن سوی آب از من دور و به تو نزدیکند. مهاجرت، جنگ، اخلاق و مذهب. اینها سوالات هر روزه منند. من اینها را می‌دانم و امید، امید به وجود چیزی ورای این‌ها مرا به نوشتن وادار می‌کند. امید به جوانه زدن شکوفه ای در بهار، امید به خلقت چیزی تازه، من با امید می‌نویسم و از این سوی زمین برای تو هم وطنم، دوستم چیزی جز امید ندارم. امیدی که در پس جنگ، ویرانی، بی اخلاقی و بی شرافتی پنهان است، امید به تولد کودکانی که با نوری تازه زاده می‌شوند و ما یسنا جز این برای هم چه می‌توانیم انجام دهیم؟

از تردید گفتم، از تردید در زمانه ای که هیچ یقینی نیست و نسبیت اصل قاطع و میزان سنجش هر چیز است، از تردید گفتم و یادم آمد روزی نوشته‌ای را که گوشه دیوار کتابخانه چسبانده بودم که: «غایت خلقت جهان پرورش انسانهایی است که در برابر شدائد بر هر چه ترس و شک و تردید و تعلق غلبه کنند و حسینی شوند…»

و من با حسین برایت از قصه ای تکراری و دینی خسته و رسومی جاهلی نمی‌گویم. گفتن از این نام گفتن از فرقه ای مذهبی نیست، گفتن از مفهومی است فارغ از هر مرام و عقیده و خارج از هر زبان و کلام. گفتن از خوان گسترده ای است که عالمی را حیات می‌دهد و از هندو و مسیحی، بهایی و بودایی نام نمی‌پرسد و نان می‌دهد. این نام امروز تنها امید و مایملک من، دین من و دلیل دین‌داری‌م است. این سرآغاز و پایان نوشتن است و مایه مستی همه آنان است که نان‌پاره خویش با تو تقسیم کرده اند. این دست اوست، دست اوست در قامت افراشته موسای صدر ایرانی یا قد خمیده مادر ترزای یوگوسلاو. این دست اوست در فراز بیرق‌ها و پنجره فولادی سقاخانه ها که هنوز بعد هزار سال نوازش‌گر سرهای بی‌پناه و دادرس بی‌پناهان بی ‌یاور است. دست اوست که هنوز بعد از هزار سال در گوشه‌ای پنهان تمام چیزهای خوب عالم را تقسیم می‌کند…

….

… تن‌ها و بدن‌ها، این روحهای اسیر در بند تن و این دست‌های نیازمند، ما را از هم جدا کرده‌اند، ما آدمهای تنها را که از هم دور و به هم نزدیکیم، این قلبهای نیازمند را که به قطره‌ای از زلال محبت محتاج است. ما اسیر رابطه‌هاییم، رابطه ها که در هم گره می‌خورند و جز تنهایی هیچ حاصلی برایمان نمی‌آورند و کجاست! کجاست یسنا! دستی که این چراغ‌های تاریک رابطه را روشن‌ کند و کجاست جای رسیدن…؟

نگرانی صبح‌گاهی تو بی‌هوده نبود، حالا ساعت ۳:۲۵ صبح است و من در مشهد ادامه آن چیزی را که مدتهاست شروع کرده‌ام پی می‌گیرم. حالا دیگر عید با تمام بدی ها و خوبی‌هایش گذشته و از روزهای رفته جز خاطره‌ای و قاب عکسی برای نگریستن چه باقی‌ می‌ماند؟ جز یاد گذشته، جز تکرار این عبارت که :« با مهر به گذشته بنگر »

با مهر، به اعمال آدمها وقتی در جای خود و روزهای خود قسمتی از قاب خاطرات ما را پر کرده‌اند…

این کاغذها، این کلمات شاید تنها پاسخ نامه تو نبود، جبران رجوع تو به آن صفحات غبار گرفته و خالی بود و تلاش دوباره ای برای نوشتن. این کاغذها را با خود از شمال تا جنوب این سرزمین همراه برده‌ام و شاید اینجا، این شهر، آن طور که دلم به آن رضا می‌دهد مقصد نهایی این اوراق باشد. کلمات همیشه در جستجوی مخاطبان خویش اند و راه‌ها و فاصله‌ها کلمات را از رسیدن به خانه‌هاشان محروم نمی‌کند. آنچه از آن توست روزی به دست تو خواهد رسید، آن چه از آن توست همیشه از آن تو خواهد ماند و فرقی نمی‌کند کجا باشد و به تو دور باشد یا نزدیک، آنچه از آن توست روزی به سوی تو باز می‌گردد، دیر یا زود…

این کلمات را روزی ان پیرمرد در گوشمان زمزمه کرده بود و ما فراموش کرده بودیم. ما در اضطرابمان در از دست دادن، در جدایی و در فقدان تمام چیزهای خوب عالم یادمان رفته بود که روی تمام چیزهای رفته به سویمان باز می‌گردند. تمام چیزهای خوب عالم، تمام چیزهای گمشده‌ای که به راستی از آن ما بوده‌اند، مادربزرگ مهربان رفته و رفیق خوب کودکی، دفترچه نوشته های قدیم و دوستی‌هامان، مهربانی گمشده‌مان و خاک سرزمین‌مان روزی به سوی ما بر می‌گردند، در جایی که مثل اینجا نیست و هر کسی در جای خودش است. درست سر جای خودش…!

همین فراموشی‌هاست، همین هاست که دلمان را می‌لرزاند و خیلی چیزها را از یادمان می‌برد و وای از فراموشی، فراموشی که آدم آرام آرام نام خودش را و قبیله‌اش را در شلوغی شهرها و خیابان‌ها گم می‌کند و وای از فراموشی که خویشاوندی را از ما می‌گیرد و ما را تنها، تنها و غریب رها می‌کند…

زیاد شد یسنا، زیاد شد و در این همه چیزی نیست که ارزش گفتن و ارزش خواندن دوباره تو را داشته باشد. زیاد شد و باید از روزهای تو می‌پرسیدم و از شبهای سرزمین غریب و از آنچه می‌کنی و برایت از خودم می‌گفتم… زیاد شد و در این فرصت کم، در این مهلت اندک فرصتی برای موعظه و شاعرانگی نیست. شعرا و وعاظ می‌مانند و زمان، فرصت بیان کلمات ساده را از ما خواهد گرفت، فرصت برای این که حال هم را بپرسیم، فرصتی برای این که از احوالات هم جویا شویم و در لا‌به‌لای این کلمات، به هم، به نزدیکانمان، به دوستانمان بفهمانیم که دوستشان داریم. شعرا باقی می‌مانند و در سخت ترین سالهای وبا و قحطی و جنگ، مجالس وعظ تعطیلی نمی‌پذیرد. اما کجاست صدای آشنا و دست گرمی که در روزهای سخت تو را به جاودانگی زندگانی امیدوار کند؟

از لابه‌لای همین کلمات، از لای همین خطوط حالت را می‌پرسم و از صاحب این گنبد طلایی سلامتت را می‌خواهم، هر جای دنیا که باشی و مشغول هر کاری، وقتی که بالای ردیف صندلی‌های پر آدم حرف می زنی و وقتی که فرصتی برای نگاه کردن به آسمان پیدا می‌کنی، وقتی که دنیا فرصت هر به یاد آوردنی را از تو دریغ می‌کند و وقتی که تنهایی و فرصتی برای تفکر و نگریستن داری، هر جا که باشی و در هر حال، با هر کسی و در هر کاری برایت قلبی پر از روشنی آرزو می‌کنم و اگر زندگی فرصت دوباره ای برای نوشتن به ما نداد، تنها، دوستی را، آن ور دریاها به یاد آور که آن قدرها هم بی‌معرفت نبود و قدردان آدم‌ها بود، وقتی او را، حتی اندکی، در خاطراتشان به یاد می‌آوردند…

به خدا می‌سپارمت.
اسفند ۱۳۸۴ و فروردین ۱۳۸۵

بیدک و لا بید غیرک

۲۶ آبان ۱۳۸۲

 مهتاب عزیز،

تمام دیشب را به تو فکر کردم. به دیروز، به چیزهایی که گفتم، به خیلی چیزها … به بیستم آبان ماه ۱۳۸۱ و به سالی که بر من و تو گذشته بود … تمام دیشب را و سحر را که هنوز فکر می‌کردم و به یاد می‌آوردم که چند وقت بود که با هیچ کسی حرف نزده بودم. 
(می دانم … خیلی چیزها را هنوز نمی‌شود گفت. هیچ وقت دیگر هم نمی‌شود گفت) دیشب وقت خواب، همان موقعی که کلمات این نامه را تکرار می‌کردم یادم آمد که انگار مدت‌هاست، مدت‌هاست که تنهایی مرا با تمام دنیایی که تو در آن زندگی می‌کنی بیگانه کرده است . مهتاب! هر چند که بعد یک سال، دیدنت خوشحالم کرد، عجیب خوشحالم کرد، اما به یادم آورد که چه چیزهایی را روزی گم کردم. چه چیزهایی را روزی در خود گم کردم و یادم آورد که روزی من نیز چون تو بوده‌ام: در جایی که تو ایستاده‌ای و شنونده کلماتی که تو می‌شنوی …
مهتاب عزیز! من اشتباه می‌کردم. من اشتباه می‌کردم و چقدر زود گفته‌ام را پس می‌گیرم. یک سال گذشته بود از آن مهمانی مغموم و خاموش، یک سال بر من که هر روزش هزار سال بود و هر شبش وجود شرحه شرحه‌ای بر بلندای قافی در هزار گوشه این سرزمین کوبیده و پاره‌پاره آویزان می‌شد، رها می‌شد تا باز این تکه‌ها وجود پرنده‌ی را بسازند که هر تکه وجودش رنگ و آهنگ سرزمینی را داشته باشد و هر پاره‌اش عزم سرای دیگری را …
یک سال گذشته است مهتاب. یک سال و من هیچ نداشتم برای فخر، جز آن یک سال. جز فخر بیشتر از تو دیدن و بیشتر از تو شنیدن و بیشتر از تو گریستن و جز ، بیشتر از تو، آن راه‌ها را که امید دارم تو هیچ گاه نپیمایی، پیمودن. 
به تو گفتم، دیروز، وقتی به قول تو مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زدم که با تمام این‌ها، با تمام چیزها که آمد و رفت، من هنوز همانم، هنوز همان دانیال. همان کسی که تو آن روزهای خوب می‌شناختی و با همان قدر خوبی اندک و کودکانه‌ی که آن روزها در کالبد پسرکی جریان داشت.
دیشب بود ، دیشب بود که یادم افتاد ، بعد این همه فراموشی یادم افتاد ، که اشتباه کرده ام . مهتاب ! تنهایی از آنچه ما آن را «انسان» می نامیم ، هیچ باقی نمی گذارد . تنهایی مسخ کننده تمام آن وجوهی است که شاکله بودن انسانی را تشکیل می دهد و تنهایی ، از آدم ، هیچ چیز باقی نمی گذارد ، هیچ ، جز صورتکی سخت به روی وجودی شکنا و مرده . هر ذره که تنهایی آن پوسته دروغین بیرون را سخت می کند ، از لطیف ترین ذرات درونت می کاهد و می کاهد و می کاهد و روزی می رسد که تو هیچ نیستی ، هیچ ، جز پوسته ی سخت به دور درونی خالی . خالی از هر چیز  . خالی از قلبی برای دوست داشتن . خالی از قلبی ، مهتاب ! ، برای دوست داشته شدن …!
تو راست می گفتی مهتاب ، من مثل آدم بزرگ ها حرف می زدم و اگر نتوانم دیگر بگویم که «بزرگ شده ام ، آن قدر که آسمان سر بر شانه ام بگذارد و های های ببارد» می توانم بگویم که آن قدر که قیمت ماشین و خانه و زمین را بدانم  و بتوانم با مردانی که قلبشان را سالهاست در خانه های اسباب بازیشان جا گذاشته اند ، گفتگو کنم . 
من بزرگ شده ام مهتاب . آن قدر که از شیشه های دفتر کارم در بهترین نقطه تجاری تهران به ماشین هایی که زیر پایم در خیابان عبور می کنند نگاه کنم و به خورشیدی که غروب می کند ، اما مهتاب ، غروب خورشید چه اهمیتی دارد ، اگر تو ، قلبت را برای نگریستن ، جایی گم کرده باشی …؟
ادامه دارد …
ان شاء الله .
 

بازنویسی 
دوشنبه ۲۶ آبان ۸۲
شب ۲۳ رمضان
۲۲:۳۲


۲۲ آبان ۱۳۸۲

…  می بینی ؟ علف ها با صدای نازک نسیم می لرزند … درختهای باغچه اما ساکنند . نسیم آرام همه چیز را مرور می کند . شاید این راز تمام چیزهای کوچک است ، شاید این آن هجوم محوی است که درون تمام اشیاء را به خود می کشد … حس می کنم مورچه ها تمام صداها را می شنوند … تمام صداها را … این سرشت چیزهای کوچک است … سرشت چیزهایی که خود را کوچک نگاه داشته اند … کوچک نگاه داشته اند تا بشنوند خیلی چیزها را که خیلی ها نمی شنوند … ببینند آن چیزهایی را که هیچ کس نمی بیندشان . مثل بچه ها ، مثل بچه وقتی که هنوز خیلی بچه اند ، که فرشته ها را می بینند ، خدا را می بینند و همه چیز های خوب را می بینند … 
و فکر می کنم ، فکر می کنم که اگر این همه سال است که  مورچه ها این قدر کوچک اند … اگر فرشته ها این قدر کوچک مانده اند لابد چیزی می شنیده اند ، چیزی که می ارزیده … می ارزیده به این همه سال کوچک بودن و میان دست و پای بزرگتر ها گم شدن … چیزهایی مثل صدای قلب آدمها ، آدمهای عاشق … آدمهای منتظر … آدمهای امیدوار … چیزی مثل صدای پای مسافرانی که از عمق جاده های دور می آیند …
مگر فرشته ها چقدر در زندگی شان تفریح دارند … لابد چیزهایی بوده … چیزهایی از جنس خنده مهدی که از ته ته دلش می خندید و تمام دارایی نداشته اش را ،تمام کسب و کارش را سفت گرفته بود یک دستش و با آن یکی دستش شیطنت می کرد … کیسه آدامس ها را که از صبح تا شب باید می گرفت پیش روی هزار عابر … از هزار راه … که …
من می دانم . من خوب می دانم . ما هیچ وقت خوب نگاه نمی کنیم  . هیچ وقت خوب نمی بینیم … آنها حتما چیزهایی می بینند … من مطمئنم …
 ….

 و ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک …

۲۰ آبان ۱۳۸۲

 از تمام آن نوشته ها عبور می کنم و این بار بی هیچ قصدی و بی هیچ تردیدی می نویسم . بی انتظار هیچ نتیجه ای . بی امید به حصول هیچ حاصلی . و مگر جز این آموخته ایم ، جز این  که در آنچه می کنیم در پی چیزی نگردیم که به چشم بیاید … به چشم … مگر یاد نگرفته ام آن حکایت قدیمی را با آن ترجمه قدیمی را که در آن میهمانی کوچک در آن شهر کوچک در تنهایی خویش آواز می خواند … آنچه اصل است از دیده  پنهان است و مگر یک عمر سر در هر چاه این جمله را تکرار نکرده ام … این جمله را مگر نشنیده ام و مگر هنوز حفظ نشده ام … که  :  تمام اعجاز کویر در آن است که جایی در دلش چشمه ای پنهان دارد …. و تو چه می دانی کویر چیست … اگر تشنگی را نزیسته باشی و زندگی نکرده باشی اش  و نه ، نپرس که من هم نمی دانم … من هم نمی دانستم تا این همه داستان نشنیده بودم و این همه روایت را ندیده بودم  . نپرس که  هر قصه ای  در هر روایتی به پایانی می رسد و من هزار قصه دیدم بی پایان . که انتهایی نداشت … که ابتدایی نداشت …
صبر .
 
می گفتم  امروز که خیال نکن … خیال نکن چیزی در این عالم بی حساب است .. خیال نکن که آن چشم ها را هیچ کس نمی بیند .. این اشکها را می شود از روی صورت عالم پاک کرد … خیال نکن … گفتم آن حکایت را خواندی … آن حکایت ” به من نگفت یا برام نخواند مادربزرگم که چطور شعله  آتش عشق لیلی را در نگاه پیر او دیدم تا یادم بیاید او هم برای خودش مجنونی داشته که این طور از قیس عامر توانسته بگوید ” من می دانم … من ایمان دارم که روزی پسر بچه ای در میان در نی نی چشمان پیرزن قصه گویی داستانی را خواهد شنید … داستانی را … داستانی را و می دانی همین است که ایمان دارم  هیچ خلوصی از بین نخواهد رفت … همین است که به جاودانگی تمام چیزهای کوچک و پاک ایمان دارم … همین است … و  می دانی ؟ من می دانم که روزی آن پسرک  ، تمام این داستانها را جمع می کند … هر چند  سال هم که گذشته باشد … تمام این ها را قصه می کنیم و  می سپاریم به چشمهای قصه گویی که قصه لیلی می گویند برای پسرکانی که باید مجنون باشند … باید مجنون باشند … باید .
باشد که این خاک ،  روزی دوباره  … طنین گامهای عاشقانه ای  را  بر خود حس کند . باشد … باشد که این خاک روزی عاشقانه در انتظار نگاه مردی باشد . مردانی …
همین است … همین است که فکر می کنم هنوز باید قصه گفت . هنوز باید قصه عاشقانه گفت … باید قصه گفت … تا آن روز که زنده ایم باید قصه گفت … آن قدر قصه گفت که هیچ کس نتواند فراموش کند خیلی چیزها را … هنوز …  برای تمام بچه های این سرزمین …برای تمام بچه هایی که هنوز به دنیا نیامده اند … برای تمام  بچه هایی که بچگی شان را فراموش کرده اند …
همیشه خوشحال بوده ام که هنوز می شود که چشمهایم بدرخشد … هنوز داستانهایی را یادم می آید … هنوز می توانم  از چیزهایی بگویم  .  فهمیدم آن قدر ها هم راحت نیست … این روزها که وقت نوشتن ندارم … قدرت نوشتن ندارم … این روزها که نوشتن هم یادم رفته … دارم می فهمم که باید خیلی مواظب بود … باید خیلی مواظب بود برای چشمهایی که برق می زنند … ما هنوز خیلی کار داریم با این چشمها … ما هنوز خیلی داستان داریم برای گفتن … خیلی . خیلی .
 
بیست آبان 
۱۶ رمضان  
 ۹ شب – محل کار 


تاملات

Truth is something so noble that if God could turn aside from it, I could keep the truth and let God go. (+)

یادداشت‌هایی برای یادآوری: یادآوری در زمانه فراموشی