عجیب است که این همه سال غذا می پزیم و ندیده ایم که روح انسان مثل گوشتش است؟ آنچه که با آن تنیده شده است. مثل گوشت حیوان که در آتش خورشتی می جوشد. سفت است. خام است. زمان می گذرد و اگر دم به آتش بدهد نرم می شود. می شکند، له می شود و وا می رود. می‌شود آنقدر له شود که حل شود در‌ آن خورشت و قسمتی از آن شود. روح آدم مثل همین است، آتش‌ها و حرارت باید بخورد برای نرم شدن و جز این راهی نیست. جز این هیچ راهی نیست و آنچنان که شتری از سوزنی رد نمی شود روح خامی محو آن جذبه بی نهایت نخواهد شد. […]

پ روزگاری به من می گفت که مرد: «زندگی می کند و زن می گیرد و طلاق می دهد و بالا و پایین زندگی را تجربه می کند تا کامل باشد». خودش به تازگی و در جوانی طلاق گرفته بود و شاید تلخی‌ این اتفاق را می توانستی در همین جمله هم ببینی.  حالا می‌بینم که چقدر راست گفته. شاید که هدف زندگی در موفق بودن و خوشبخت بودن و زندگی بی نقص نباشد. هدف زندگی خوشحالی نیست. هدف و غایت زندگی رضایت است. رضا بودن. راضی بودن. در تلخ‌ترین و محال ترین لحظات و در براق ترین و پر صداترین‌شان راضی. در نامزدی برای پست وزارت و در از دست دادن فرزند راضی. در خبر کشته شدن همسرت راضی و در خرید ماشین جدید راضی. انگار با لبخندی خشکیده از بودای در مجسمه ها. انگار محو آن لبخند شده در تمامی روزها و دقیقه ها. به این محال انسانی رسیدن. بودا شدن. راضی به رضای تو شدن: آن چنان دوستت می دارم که خواست تو برایم کافی است. این رسیدن به نیروانا است…

 

پس آیا «مکلف به تکلیف بودن و نه نتیجه» و‌ آن عبارت معروف بهاگواد گیتا در رها کردن نتیجه و عمل برای ذات عمل، همان نیست که از کور بودن و بی اخلاقی اش صدها قبر دسته جمعی و گورستان گمنام پر شده؟ رضایت به هر نتیجه ای،‌ ویران‌گر و مخرب نیست؟ چه فرق است بین این چشم بستن بر نتیجه این و پیام آن دیگری؟

شاید فرق در این است که آن اولی در چشم بستن در برابر چیزی است که نمی توان تغییرش داد. نمی توان از فرم اصلی ش خارج شد. تن دادن به قوانین زندگی است وقتی راه درست، تغییر ندادنشان است و دیگری چشم بستن بر روی اخلاق و عقل. و این دو پیش نیاز هر معنویتی اند. برای انجام تکلیف و برای دانستنش نیاز به ذهنی و قلبی پاک و خالی از هجوم شدید خشم ها و تلخی‌ها و شهوت هاست.

 

***

افتادن به حیطه تردید و خروج از ایمان از پر استرس ترین چیزهاست. آن قدر که می تواند روح را مضطرب و بیمار کند. این که ندانی در لحظات سخت الله را صدا بزنی یا مسیح را و یا بودا را. این تردید می کشد. این گم شدن در سیاهی و نوری را ندیدن ضعیف می کند و خسته. فلسفه ورزیدن برای ذهن بشر تمرینی برای پاسخ به همین بود. و همین است که بیشتر آدمها می ترسند از هر تغییری در بنیادی ترین اندیشه‌هاشان. آن فکرها که ما تمامی بودنمان را، پیش از هر چیز بر آجرهایشان بنا کرده ایم. آن‌ها که تغییرشان ما را و وجود مان را مثل برگ‌های بید مجنون در نسیم بهاری می لرزاند…