م نوشته است: «ساعت از نیمه شب گذشته است. زن همسایه دوباره شروع کرده به گریه کردن. چنان زار می زند که اگر خدایی وجود داشته باشد، حتمن از این ناله ها باید بر خود بلرزد. چند شبی ست که کارش همین است. راس یک ساعت مقرر شروع می کند اما پایانش ساعتی ندارد. انگار تا هرجا که توان و جانی داشته باشد می گرید. زن همسایه شادترین زن بود در این ساختمان نفرین شده. خوش برخوردترین بود بین همسایه های عبوس که صب بخیر را گویا دشنامی می دانند که جوابش سکوت است. زن همسایه اما همینجور زار می زند. …صدای زن همسایه انقدر واضح می آید که انگار وسط خانه من نشسته است مویه می کند. لعنت به دیوارها که خلوت آدمیان را حرمت نگاه نمی دارند. لعنت به رنج که اینگونه دست آدمی را رو می کند. لعنت به جاده وقتی مفهومش جدایی مادر از فرزندست. لعنت، لعنت، لعنت. لعنت به ما که هیچوقت تصمیم نداریم یاد بگیریم رانندگی اصولی دارد و ما بی اصول ترین مردم تاریخ؛ فاجعه سازترین هم هستیم.»

به رنج‌های انسانی فکر می کنم و آنچه ما تجربه می کنیم. به سخت ترین رنج‌ها فکر می کنم و به تنهایی زندانی در سلول انفرادی. درد بی پولی و بی کاری. درد شرمندگی. درد عظیم تنهایی. درد غربت. رنج تحقیر. درد ظلم. این رنج‌ها که این فاصله و خط بین تولد و مرگ را احاطه کرده. این درد که زندگی را چنین همواره غیر منتظره و ناهمگون کرده. اینها همه در چشمان آدمی سخت اند. اما هیچ کدام از این ها نمی تواند رنج عبارت بالا را به تمامی بیان کند. در مویه‌های این زن چیزی از جنس عدم باور نهفته است. باور به چیزی که اساسی ترین دلیل هستی است و بی آن زندگی ممکن نیست. ندانستن که چگونه با حقیقت جدید و با نبود زندگی کرد. وحشت و اضطرار غیر منتظره ای در میان مویه ها فریاد می زند و انسان‌ها را هشدار می دهد از غافلگیر شدن: از اضطراب: از فکر کردن هر لحظه و در هر ثانیه در پس پرده ذهنشان به این که: چه خواهد شد اگر فردا کارم را از دست بدهم؟ اگر همسرم ترکم کند؟ اگر فرزندم بیمار و یا دچار حادثه شود؟ چه می شود اگر نظم کنونی به هم بخورد؟ زندگی و مغز ما روند زیستن را بر انتظاری خوش بینانه از حیات بنا کرده و با لرزیدن آجرهای فکرمان، تمامی نقشه های ذهنی مان می لرزد.

حقیقت این هست که انسان نمی تواند به وجود هیچ قطعیتی جز عدم قطعیت و تغییر مدام همه چیز اطمینان داشته باشد. تنها نکته ثابت این است که همه چیز در این هستی تغییر می‌کند و هیچگاه نمی‌توان درباره وقوع و عدم وقوع اتفاقات با احتمال ۱۰۰ درصد – آن طور که در عالم نظر ممکن است- صحبت کرد. دنیای خاکی خالی از هر چیز کاملی است و نمی توان خیلی طولانی دل بست به: «پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور»

***

بزرگترین دارایی انسان توانایی چیرگی بر رنج‌ها نه با تغییر دادن عامل بیرونی بلکه با تغییر نگاه درونی است. دیدن حقیقتی پایدار تر و دیدن چیزهایی که در نگاه عادی دیدنی نیست. چیزی که می‌تواند جواب سوالی باشد به هزاران سوالی که در طول زندگانی و در مواجهه با بی‌عدالتی‌ها و تلخی‌ها پدید می آید.

مثل آن عبارت که :«الی الی لما سبقتنی؟» خدای من! خدای من! چرا مرا واگذاشته‌ای؟ عیسای روی صلیب گلایه می‌کند و عجیب است که این عبارت را در  بیشتر ترجمه‌های عهد جدید به زبان اصلی خود نقل می‌کنند. همان گلایه و آن عبارت که کسی شش سال گفت و جوابی نشنید (شاید چون باور به شنیدن جوابی نداشت) و آن که گفت و جواب شنید.

در پاسخ به این سوال عیسای بالای صلیب و انسانهای خمیده زیر بار رنج است که پاسخ به «مساله شر» نهفته است و پاسخ به رنج‌های انسان و تباه شدن نسل‌ها و شاید تنها چراغ روشن این شب سیاه بی پایان. اینجاست که یاد می‌گیری که انسان برای «خوشبختی» و خوشی زندگی نمی‌کند. هدف زیستن کوتاه انسان در این کره خاکی بی تردید شادی / Happiness نیست که آنان که جز این  می اندیشند به ناچار در پایان زندگی و لحظات تلخ رفتن، تعبیر این عبارت آرتور شوپنهاور خواهند بود که:

There is only one inborn error, and that is the notion that we exist in order to be happy… So long as we persist in this inborn error… the world seems to us full of contradictions. For at every step, in great things and small, we are bound to experience that the world and life are certainly not arranged for the purpose of being content. That’s why the faces of almost all elderly people are etched with such disappointment.”

 

گفته بود که آدم همیشه و همه جا از خدای خودش می پرسد که «الیس الله کاف بعبده». که آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟ و تو پاسخ داده بودی که نه! دیده بودی که کافی نیست و دیده بودی شبهای سرد را که عریان و سرد مانده بودی و نخوابیده بودی و گرسنگی و حسرت را دیده بودی و آتش و حبس و رنج و جنگ را. ایمان برای سیر کردن شکم گرسنه کافی نبود و… بود…

***

سنت آگوستین انسانی عادی بود و سرشار از انتخابهایی که در نگاه امروزه ما اشتباه به نظر می آیند. اما هم اوست که برای سنگ مزار خود چنین نگاشته است:
«چه چیز قلب یک مسیحی را از بار غم سنگین می‌کند؟
این حقیقت که او زائر است و در آرزوی مـیهن خـود، بیتاب…»