تمام روز را یک سر و بی وقفه می بارید، آسمان. آن روزها س دلش تمام پی این بود که میان تابستان که او به دنیا می آید آسمان ببارد و حالا اینجا نیست تا بارش پایان ناپذیر آسمان را ببیند که حالا پایان یافته. دم غروب، وقتی باران تمام می شود و ابرها ی در هم گرفته می روند و ابرهای سبک تمیز می آیند. ابرهایی که میانشان می شود نفس کشید. ابرهایی که ارواح رفتگان را از میانشان عبور می دهند و می فرستند آن بی انتهای آسمان. حالا غروب است. ساعت ۱۰:۴۰ دقیقه و یک غروب غربی که صدای اذان موذن زاده درونش پیچیده و هوای سرد و نمناک، هیچ هوای تابستان بودن را با خود ندارد.

حالا، وقتی بروم خانه، ریچارد خواب است و اگر با دوچرخه بروم، وقتی گوشی ام پی تری پلیر را از گوشم در آوردم باید با چراغ موبایل راه را روشن کنم و زمین را خوب نگاه کنم. دقت کنم . پایم را با دقت بگذارم زمین و در آخرین لحظه ، در آخرین قدم به صدای شکستن چیزی مثل تخمه بی اعتنا باشم و با کلید، در را باز کنم و تلاش کنم که به این موضوع فکر نکنم.
حلزون ها. روز ها فکر می کردم که حلزونها از کجا می آیند؟ باران که می زند تمام زمین و چهارچوب در و دستگیره ها را پر می کنند و آرام آرام از هر طرف به سمتی می روند . نمی دانم کجا . می دانم آرام می روند و می روند. شبی ایستادم و یک به یک رویشان انگشت کشیدم . خجالت و ترس محافظه کارانه شان را وقتی درون لاکشان می خزیدند نگاه کردم و دیگر فکر نکردم که آن صدای آخری صدای لاک یک حلزون دیگر بود یا نه. حلزون ها . همین ها مرا مردد کرده اند. این احساس گناه. این حس نا بخشودنی وقتی که این جانداران آرام و ساکت را می کشی و آن جسارت عریان را وقتی سوسک ها و هزار چیز دیگر را . چه تفاوتی هست؟ کدام حس است که مرا از کشتن این یکی شرمسار می کند و آن یکی را حتی حس نمی کنم؟
به راستی چرا؟ کدام یک از احساسات ما راستینند و کدام یک دروغین . کدام یک وقتی که بر کشته شده هزار سال پیش با تمام وجود می گرییم و بر هزار کشته شده امروز بی تفاوت می گذریم . کدام یک وقتی که هر روز بر اعمال کوچک مان احساس بد بودن و احساس گناه می کنیم و زندگانی مان و ماندن بی هوده مان بزرگترین گناهان است.

این حقیقت است مازیار. من و تو روزهای زیادی را به نقد خویشتن گذرانده ایم، به نقد احساسات داشته و عواطف نداشته . ما روزی هزار بار در خشم و رحم و شادی و غممان تردید کرده ایم و حالی، این تردید فرخنده ترین و مطمئن ترین حس داشته من است . این حس ساکت مغموم که میان هر غم و شادی و دوست داشتنی پرده می کشد. میان شادمانی تولد کودکی و میان غم مرگ حلزون کوچکی
و با این همه تردید، رفیق! چگونه می توان دل بست، جز بر غروب خیس از بارش باران و صدای اذان پیچیده در لای ابرها؟