رفیق جانم،
هر روز که می‌گذرد بیشتر خواب‌هایم مثل مه غلیظی می پیچد میان بیداریم. نمی‌دانم که بیدارم یا خواب. قلبم،‌ روحم جایی میان خواب‌ها گیر می‌کند و روزها که بیدار می شوم قلبم در جایی دیگر جا مانده. در عالمی دیگر، در جهانی موازی که روزگار می توانست جور دیگری باشد اگر هزار اتفاق جور دیگری می‌افتاد.

***

در این سال‌ها چند باری شده که سرشار از حسرت باشم. بار اول وقتی در گورستان بودم و نام روی گوری را که بر آن ایستاده بودم را خواندم. اسم آقا جان بود، معلم تارم که من را مثل پسرش دوست داشت. چقدر از او بی‌خبر بودم؟ کجا غیبم زده بود؟ حالا زندگی مرا آورده بود پیش او و در شرمندگی و حیرت، آنجا و میان این دو خط بین تولد و وفات که نام او را داشت ایستاده بودم.

یا این سالهای آخر وقتی در اینترنت دیدم که آنا دوست دختر اسپانیایی آن روزهای پیش از مهاجرت به هند، خیلی وقت است که دیگر نیست. نامش تنها در جایزه ای که به نام او (در شهرش کوردوبا) باقی مانده بود و چقدر وقت کم بود؟ برای ما و برای آن روحی که در آن تابستان برلین دیده بودم… برای آن چند هفته که زیر غبار حوادث بعدش نهان ماند و حالا او – که جوانتر از من بود – سه سال بود که رفته بود و من مانده بودم و حالا چقدر دیر می فهمیدم که زمان برای همه چیز،‌ -برای یک سلام دیگر، برای خداحافظی، برای لبخندی دیگر و برای طلب بخشایشی- چقدر محدود بود و چقدر دوراهی در زندگی‌مان بود که ما را تا اینجا آورده بود که حالا هستیم. اگر آن روز آن تلفن آخر را نمی زدیم و اگر ایمیل را دیرتر دیده بودیم حالا کجای دنیا بودیم ؟ داستان زندگی هر کدام از ما ساخته چقدر انتخاب ها و دوراهی های مختلف ست؟

***

سیمون وی یک جایی یک تعبیر قشنگی دارد و می‌گوید این (قصه های) زندگی پیش چشم ما مثل یک صفحه روزنامه است که آدمی که سواد خواندن نداشته باشد آن را سر و ته به دست گرفته باشد: پر از شکل های کوچک و بزرگ و خطوط عجیب. یک جاهایی رنگ و قلم این خطوط با هم فرق می‌کند، یک جایی سیاه است و یک جایی با خط قرمز نوشته اند. حکمت اما برعکس کردن این روزنامه و توانایی خواندنش است و فهمیدن این که علی‌رغم رنگ های مختلف و کوچکی و بزرگی نوشته‌ها، مفهوم جملات چیزی متفاوت از بزرگی و کوچکی خطوط نوشته شان است.

داستان عشق و مرگ و حیرت چه به فارسی و عربی و آلمانی قصه‌ «شگفتی» ست و فرقی نمی کند که با خطوط قرمز بنویسندشان یا سیاه و خاکستری. ما اما از داستان غیر منتظره زندگی هامان و از این تغییر ایام و از انتخاب‌هایی که در آن سهمی نداشته ایم، جز به اندازه ی کسی که خواندن نمی داند و به خطوط روزنامه ای نگاه می کند نمی‌فهمیم و سهم‌مان از این نمایش جز حیرت و دستی خالی نیست…

***

از حکمت می‌گفتم و حکیم حاج مرتضی بود رفیق. حاج مرتضی که ما را بزرگ کرد: من و تو را. عضو کمونیست ضد دین اقلیتی را حاج مرتضی بزرگ کرد و یادم نمی رود، محرم آن سال را که خبر رفتنش را شنیدم و تمامی ساحل برمنهافن را قدم زدم و گریستم. آن آخرین بار که دیدمش، مست و خراب با خسرو در کوچه می‌آمدیم و آقا مرتضی با این که می‌دانست که ما دیگر آن نوجوانان قدیم‌ها نیستیم، نگه‌مان داشت و دست گذاشت روی شانه ام و عمامه ش را داد عقب و گفت: «آرش خان!‌ حرف این آخوندا رو گوش نکن.‌ همه این جماعت نمازگزار هم اگه تو خانواده مسیحی به دنیا اومده بود الان مسیحی بودن. دین و این حرف‌ها همش حرفه… دینی اگه هست اون خوبی ی که آدم‌ها تو یه آدم خوب دیگه می بینند و براشون اون خوب کامل تجلی می کنه…آرش خان! حرف زدن از خوبی کسی رو خوب نمی کنه. این چیریک بازی ‌های شما هم چیزی رو عوض نمی‌کنه. یه جوری زندگی کن که اگه زن بقال محل خواست برای بچه‌ش قصه‌ی یه آدم خوب رو بگه قصه تو رو بگه…یاد بگیر که خوب زندگی کنی… تموم دین همینه…»

خیره نگاهش کردم. نمی فهمیدم چه می‌گوید. یا حقی گفت و راهش را کشید و رفت… رفت و دور شد در غبار خاطره‌ها و من سال‌ها با باوری که او داشت جنگیدم و سال‌ها طول کشید تا حرفش را بفهمم و حالا می‌دانم که ورای همه این داستان‌ها و داستان ایمان و افسانه ش، او نمایش تمام آن چیزی بود که من از ایمان دیده ام .

در او، نگاه کرده ام به آن خوبی‌ مطلق که در کالبد آدمی عادی جای گرفته بود. به اویی که وقتی قرار شد پا روی حق بگذارد، ننگ بدنامی و سختی و تنهایی را به جان خرید و زیست اخلاقی را به راحتی دنیا ترجیح داد. به او که او در صلح بود با صورت دنیا و این اسم ها و اسم ایمان و بی ایمانی.او که اسم کفر و اسلام و مسیحیت و بهاییت و شیعه و سنی برایش یکی بود و… او که صورت و باطن ایمان بود برای همه ما بریدگان از دین و… باز «گوشم شنید قصه ایمان و مست شد… کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست…»

***

و می دانی؟ این روزها که این همه خشم بر دین و دینداری و بر آسمان‌ها را می بینم،‌ فکر می‌کنم به جنگ‌ها که در جوانی م کرده ام و بعد از سالها جنگیدن با آن بالا، تنها می‌دانم که نباید تسلیم مطلق هیچ امر مقدسی شد که اندیشه‌ات را و عقلانیتت را از تو می‌گیرد و (می توان و باید در هر روایت تاریخی‌ی و در هر بیان انسانی از امر مقدس‌ تردید کرد و اما در عین حال) نباید به جنگ آسمان‌ها رفت که قلبت و روحت را از تو خواهد گرفت.

***

مارتین لوتر کینگ می‌گوید که «با عصبانیت می‌توان بپا خواست اما نمی‌توان طولانی ایستاد». زود باشد و -نوجوانان این روزها آن روز را خواهند دید- که دیوارهای زندان سیاست فرو بریزد و آن روز خشم از آسمان همه جا را پر می کند. این سوال که چرا نبودی؟ که چرا ابری نیامد و بارانی نبارید و چرا سیاست خدا را از ما دزدید و هیچ معجزه ای نشد؟ خداوند و آسمان‌ها کجا بودند در تیره‌ترین و تلخ‌ترین شب‌ها؟ و اینجاست که سیمون وی می نویسد: «…راهی برای پاک شدن: که خدا را بخوانیم و نه تنها در نهان… که با این اندیشه که خدایی وجود ندارد…» ۱

می دانی که مادر ترزا،‌ بعد از سال‌ها عبادت و تلاش و خدمت بارها و بارها در طول زندگی‌ش در «شب سیاه روح» گرفتار شد و خسته شد از پاسخی نشنیدن و شک کردن به همه چیز؟ «دوست دارد یار این آشفتگی»؟
تو که می دانی بگو که «دوست» دارد رفیق!

***

آ‌دم‌ها خشمگینند از آسمان و خشم، مثل هوس و‌ مثل خشونت گذاراست. حکایت آسمان‌ها حکایت امر گذرا نیست. حکایت عشق، حکایت زندگی، حکایت دل‌های شکسته و ارواح آرام، حکایت مانایی و ماندگاری ست و دیر یا زود، آدم به گذشته نگاه می‌کند و از زخم‌هایش می آموزد. از زخم‌های شخصی ش و از آن زخم ها که همگی‌مان برداشتیم. ما نتیجه محتوم و بی اختیار آن چیزها نیستیم که بر ما اتفاق افتاده اند و این انتخاب‌های ما و پاسخ ما به رنج هایمان است که ما را شکل می‌دهد.

***

نوشته است که: ۲ you must consider yourself a pilgrim, an exile on earth. که خود را زائری و تبعیدی بر زمین حساب کن. که «کن فی الدنیا کانک غریب»… که غریب باش و غریبانه بزی. که «انگار کن که این نقش دنیا هیچ وقت نبوده و آن جهان ماندگار هیچ وقت از پیش چشمانمان پنهان نشده…»۳ و ما می‌دانیم که مسافر بودن و غریب بودن و دل نبستن به اسباب این خانه دنیا چقدر سخت است که ما آدم‌ها را در تبعیدی ابدی دیده ایم و سهراب را که ۲۸ سال کنار بازارچه اوسدورپ پلین خرت و پرت فروخت و با حسرت دیدن دوباره بازارچه شاهپور و شهر خاطرات کودکی‌ش گوشه بیمارستان رفت و آن روز بارانی -وقتی حسرت دیدن خانه را برای همیشه با خود برد- تنها من حاضر بودم و مددکار شهرداری و چه کسی می فهمد رنج او را و آدم‌ها همیشه یگانه و منحصر به خود رنج می‌برند…

***

می دانم که این حرف‌ها چقدر سخت است و چقدر- خانه‌ای نداشتن. چقدر سخت است مثل یک مسافر زیستن. ما می دانیم که آدمی به همین دلبستگی‌های کوچک ست که زنده می‌ماند: به صدای دوستی و امید رسیدن سحری… به انتظار معجزه ای! به گرمی لیوان چای در سوز سرمای زمستان. به هوای پاییز ماسال و صدای جنگل‌های فومنات. به آسمان کویر و گرمای شط و بوی پیاز داغ و غذای در حال جا افتادن و آن ارتباطات سالم انسانی که بودن ما را در ما زنده نگه‌ می دارد. آن شمع‌ها و آتش‌ها، آن حکایت‌ها و داستان آن زندگی‌ها که ما را زندگی می بخشند و «شب سیاه روح» مان را سحر می‌کنند.

با مهر
آرش
شمال آلمان

۱- A method of purification: to pray to God, not only in secret as far as men are concerned, but with the thought that God does not exist. Excerpted from Simone Weil‘s Gravity and Grace. First French edition 1947.

۲-
تشبه به مسیح، توماس آکمپیس ترجمه سایه میثمی

۳- آخرین نامه منسوب به حسین بن علی از کربلا به محمد حنفیه در مدینه