محمدِ معشوق، مردی بود که هرگز نماز نکردی. یک روز او را به قهر گفتند: نماز کن! چون در نماز شد و گفت: الله اکبر، خون از وی جدا شد. گفت: من می‌گویم حایضم و شما باور نمی‌کنید. پنداری «الذین هم علی صلواتهم دائمون» آن بود که علی الدوام می‌جنبیدند؟ پس «الانبیاء یصلون فی قبورهم» چیست؟ جوانمردا! محمد معشوق، نماز نکردی. از خواجه محمد حموی و از خواجه احمد غزالی شنیدم که روز قیامت صدیقان را این تمنا بود که کاشکی از خاک بودندی که محمد معشوق روزی بر آن قدم نهاده بودی. […] در راه خدای قدم نزدی. چه دانی که مردان چرا نماز کنند و چرا نماز نکنند.

نامه‌های عین‌القضات همدانی، به اهتمام علینقی منزوی و عفیف عسیران، جلد اول، تهران، ۱۳۶۲، نامه‌ی هشتم (در باب نیت)، صص ۶۲-۶۳.