دقيقا ساعت 5:27 دقيقه است در بيرون شديد برف مي بارد و من دلم براي درخت سيبمان كه بعد از مدت ها شكوفه كرده و اين برف شكوفه هايش را ميسوزاند ميسوزد….. «‌ من سردم است و انگار هيچ گاه گرم نخواهم شد….»از صبح يه كلاس يك ساعته فيزيك داشتم كه فوق العاده بود و ديگر هيچ….نشسته ام بچه ها را اين وايت كرده ام به كلاب متال و در عين حال قسمت هاي اول اين متن را گذاشته ام رو وب…بعد هم چند ساعتي با ع حرف زدم. در موردش بايد كامل بنويسم ….آها ا را هم كشف كردم كيست…..قضيه داره جالب ميشه…!اما بگذريم…صبر مي كنيم ببينيم جه اتفاقي مي افتد….ش آمده بود دانشگاه ما …. دوست نداشتم با او رو در رو شوم….به سختي رفتم جلو و گفتم من دوست ندارم شما از دست من ناراحت باشي و او گفت باشه…بعد با مصطفي بودم … شروع كرد به حرف زدن…شايد اين مربوط به مصطفي نباشه كه اصلا لذت نمي برم از حرف زدن با آدمها……اين شايد به اين مربوط است كه اصلا لذت نمي برم…ولي در هر صورت گوش مي كنم و نگاه مي كنم به دنياي اين آدمها….نميدانم با ع هم هرروز داريم در همين مورد حرف ميزنيم….آ..! يه چيزي يادم اومد…چقدر اين آدم جالبه! دكتر مجيد واعظ زاده….صبحي داشت سر كلاس داستان تعريف مي كرد كه گفت حالا مي خوام به جاي درس يه داستان ديگه تعريف كنم: آره سي و چند سال پيش بود كه مشهد بوديم ….اون موقع به جز ضريح اصلي يه ضريحي بود كه آدماي حاجتمند و بيمار مي رفتند خودشونرو ميبستند بهش بيرون ضريح اصلي…آره اونجا سي چهل تا آدم بيچاره بودند و اون وسط ميون اون همه آدم دو تا بچه تميز …خوشگل …تپل و سالم با كت وشلوار با طناب بسته شده بودند به ضريح اين بچه ها چون طناب گشاد بود هر چند وقت يه بار اين طناب رو از سر ور مي داشتن و مي دويدند وسط حياط و چرخي مي زدند و بر مي گشتند…اين بچه ها و سالم بودنشان بد جور سؤال اون همه كور و لال وبيمار و اطرافيانشون رو برانگيخته بود….آخر سر پيرزن بغل دست بچه ها از مادرشون پرسيد ببخشيد شرمنده ….خدا مريضاي همه رو شفا بده …درد اين طفل معصوما چيه …مادرشون هم خيلي عادي جواب داد: هيچي خانوم جون اين بچه هاي من اصلا درس نمي خونند آوردمشون اينجا مگه كه يه دكتري مهندسي چيزي بشن….تا اينجا يه چند نفري خنديدند…بعد گفت آره بچه ها اون دو تا بچه منو داداشم بوديم ….اينو كه گفت همه از خنده تركيدند..(برادرش دكتر مهدي هم مثل خودش استاد فيزيك است).آخرين چيزي كه گفت اين بود كه همينه كه بعد از اين همه سال وقتي به مدركم نگاه مي كنم و مي بينم نوشته مثلا دكترا ازفرانسه و…حس مي كنم اون گوشه كاغذ يه جورايي مهر آستان قدس هم هست….. بچه ها دارن همين پنج شنبه اي ميرن مشهد و من بر خلاف اصرار هاي زياد حبيب باهاشون نميرم….داشتم چند وقت پيشها اينو تعريف مي كردم كه من اون چن سال پيشا كه رفتم مشهد سال دوم راهنمايي بود از امام رضا يه چيز خواستم و امام رضا اون چيزو همون قد كه در شا‘نش بود بهم داد….يه دوست…امسال اول ترم بازم رفتم مشهد…اين رفتن حالم رو عوض نكرد..اما بازم من يه چيزي خواستم چيزي كه ديگه شايد چندان به كارم نيايد…عصري باز مصطفي باهام جدي دعوا كرد….جدي ..سر قضيه ا.ك كه بهش گفتم كه مصطفي من شديدا احساس عذاب وجدان ميكنم و….بايد در اولين فرصت اراده كنم و بروم با او هم حرف بزنم….با ا.ك و بگويم كه ادمها گاهي كارهايي مي كنند كه مجبورند تا مدتها مسئولش باشند و….
بگذريم …زياد شد … ساعت 6:33 شب است يك شب برفي …شب سي ام بهمن 80….شايد اينها را همين امشب گذاشتم روي وب….