«م عزیز… اگر فکر کنم، اگر خلاصه تمامی آنچه را که در سکوت و در شلوغی این سالها و از ورای تمامی رنجها آموخته ام را در جمله ای و در کلمه ای بیان کنم، اگر کلمه مشترک میستر اکهارت و اکهارت تولی و حاج اسماعیل و اگر تمامی حکمت دائو را و راه رهایی را در یک چیز ببینم و بگویم آن «تسلیم» است. تسلیم در برابر چیزی که تغییرش نمی‌توان داد. تسلیم در برابر آنچه که هست و تسلیم در برابر اکنون. رضا دادن و آرامش بر آنچه داری و نداری. همین حکایت عاشوراست که رضا برضاک و تسلیما لامرک. و رضا متفاوت است از بی عملی و بی برنامگی. از بی مسوولیتی و از بی‌نظمی. از نساختن و کاری نکردن. رضا در درون اتفاق می افتد و آرام آرام و با هزینه‌ای زیاد، با رنج و با محنت است که داده می شود. و رضا بی‌تفاوتی به نتیجه نیست. که در قبول کردن نتیجه ای که خوب یا بدش برایمان تفاوتی ندارد چه فضیلتی نهفته است؟ رضا قبول کردن نتیجه ای متفاوت از خواست قلبی ماست وقتی توان تغییر چیزی را نداریم و رنج عمیق درونی مان را به نظاره نشسته ایم. خانه آتش گرفته و همه چیز سوخته و باران می آید و ما لیوان گرم چای را در دستانمان می فشاریم و به تصویر باران بر خانه سوخته می نگریم و و یقین داریم که چیزی ورای اینها وجود دارد که نمی سوزد و از بین نمی رود.
آرامیم. آرامشی که به عمیق ترین سکوت ها گره خورده…»