همه زندگی ام آرزویی داشته ام: این که کتابی بنویسم. محتوای کتاب مهم نیست. اما صرفا مهم است که در صفحه اول به چه کسی تقدیم می شود.مثل کتابهای رضا که همیشه صفحه اولشان نمایشی بودند از انشای زیبایی درباره دنیا و رابطه گیرنده به جهان هستی.

موضوع کتاب هر چیزی می تواند باشد اما باید این احترام را که جمع شده گوشه دلم را آنجا نشان بدهم. همیشه قلبم پر بوده از محبت های گوله شده گوشه اطاق:  آدمها آمده اند و رفته اند و جمع شده اند و جایشان به یکدگر داده اند. از حمید و مهدی. از موسای صدر. از مهدی بازرگان. از محمود طالقانی. بعدها از مادر ترزا. و از سربازان. از سربازان بی نام و نشان و از جوانان به جوانی رفته. از همه عکس‌های بی جان شده که در آن جوانانی برای همیشه در جوانی شان به خاطره پیوسته اند. از ۵۰ هزار نفر که  یک شب زمستانی در ۱۳۶۵ قتل عام شده اند. به جوانانی که با دستان بسته در نبرد پیش از شروع باخته کربلای چهار، زنده به گور شده اند. به افسرانی که به نیت نجات وطن در عملیات مشکوک نوژه دست به کاری از پیش شکست خورده زندند. از جوانانی که در نبرد با ساواک شاهنشاهی مرده اند و از جوانانی که شب عروسی شان به قتلگاه رفته اند. و برای همه اینها به مادرانشان.

دلم می خواست به مادران وطنم، یک به یک کتابی تقدیم می کردم: به آنها که جوانانشان با دستان بسته و یا دستان باز،  در شب عروسی و عزا به قتل رسیده اند. به مادران داغدار در خرمشهر، خاوران و کرج و پاوه و امیرآباد. مکان این داستان اهمیتی نداشت و این سیاست نبود که برای من در روایت داستان‌ها ارزشی ایجاد می کرد، این صبر بر غم بود و بر فاجعه که مرا،‌ چون هنگام دیدن زیباترین تابلوی خطاطی به حیرت وا می‌داشت.

به مادران،‌ همسران و معشوقانی که صبر کرده بودند، خبر فاجعه را شنیده بودند و باز دوام آورده بودند که بزیند. زندگی را شماره کنند و دوباره گذر پاییز به زمستان و زمستان به بهار را تاب بیاورند و قبول کنند که کسی دیگر بر نمی گردد. قدرت ویران‌گر فاجعه را، آن که مانند زلزله می‌ آید و ویران می کند را. قبول را. بروز کامل کلمه Acceptance. قبول آنچه که در حال حاضر هست. با چشمان خشک گریستن. رنجی را با لبان بسته فریاد زدن. این عشق حقیقی را که قدیمی ترین قصه عشق بود. زیباترین‌ش که من فکر می‌کردم هر آدمی لایق یکی‌اش هست.
همیشه همین‌طور رویا پردازی کرده ام. تا آن وقت که اروپا را دیدم و بعد از آن…  بعد از آن، باز هم بیشتر رویا پردازی کرده ام…