از تمام آن نوشته ها عبور مي کنم و اين بار بي هيچ قصدي و بي هيچ ترديدي مي نويسم . بي انتظار هيچ نتيجه اي . بي اميد به حصول هيچ حاصلي . و مگر جز اين آموخته ايم ، جز اين  که در آنچه مي کنيم در پي چيزي نگرديم که به چشم بيايد … به چشم … مگر ياد نگرفته ام آن حکايت قديمي را با آن ترجمه قديمي را که در آن ميهماني کوچک در آن شهر کوچک در تنهايي خويش آواز مي خواند … آنچه اصل است از ديده  پنهان است و مگر يک عمر سر در هر چاه اين جمله را تکرار نکرده ام … اين جمله را مگر نشنيده ام و مگر هنوز حفظ نشده ام … که  :  تمام اعجاز کوير در آن است که جايي در دلش چشمه اي پنهان دارد …. و تو چه مي داني کوير چيست … اگر تشنگي را نزيسته باشي و زندگي نکرده باشي اش  و نه ، نپرس که من هم نمي دانم … من هم نمي دانستم تا اين همه داستان نشنيده بودم و اين همه روايت را نديده بودم  . نپرس که  هر قصه اي  در هر روايتي به پاياني مي رسد و من هزار قصه ديدم بي پايان . که انتهايي نداشت … که ابتدايي نداشت …
صبر .
 
مي گفتم  امروز که خيال نکن … خيال نکن چيزي در اين عالم بي حساب است .. خيال نکن که آن چشم ها را هيچ کس نمي بيند .. اين اشکها را مي شود از روي صورت عالم پاک کرد … خيال نکن … گفتم آن حکايت را خواندي … آن حکايت ” به من نگفت يا برام نخواند مادربزرگم که چطور شعله  آتش عشق ليلي را در نگاه پير او ديدم تا يادم بيايد او هم براي خودش مجنوني داشته که اين طور از قيس عامر توانسته بگويد ” من مي دانم … من ايمان دارم که روزي پسر بچه اي در ميان در ني ني چشمان پيرزن قصه گويي داستاني را خواهد شنيد … داستاني را … داستاني را و مي داني همين است که ايمان دارم  هيچ خلوصي از بين نخواهد رفت … همين است که به جاودانگي تمام چيزهاي کوچک و پاک ايمان دارم … همين است … و  مي داني ؟ من مي دانم که روزي آن پسرک  ، تمام اين داستانها را جمع مي کند … هر چند  سال هم که گذشته باشد … تمام اين ها را قصه مي کنيم و  مي سپاريم به چشمهاي قصه گويي که قصه ليلي مي گويند براي پسرکاني که بايد مجنون باشند … بايد مجنون باشند … بايد .
باشد که اين خاک ،  روزي دوباره  … طنين گامهاي عاشقانه اي  را  بر خود حس کند . باشد … باشد که اين خاک روزي عاشقانه در انتظار نگاه مردي باشد . مرداني …
همين است … همين است که فکر مي کنم هنوز بايد قصه گفت . هنوز بايد قصه عاشقانه گفت … بايد قصه گفت … تا آن روز که زنده ايم بايد قصه گفت … آن قدر قصه گفت که هيچ کس نتواند فراموش کند خيلي چيزها را … هنوز …  براي تمام بچه هاي اين سرزمين …براي تمام بچه هايي که هنوز به دنيا نيامده اند … براي تمام  بچه هايي که بچگي شان را فراموش کرده اند …
هميشه خوشحال بوده ام که هنوز مي شود که چشمهايم بدرخشد … هنوز داستانهايي را يادم مي آيد … هنوز مي توانم  از چيزهايي بگويم  .  فهميدم آن قدر ها هم راحت نيست … اين روزها که وقت نوشتن ندارم … قدرت نوشتن ندارم … اين روزها که نوشتن هم يادم رفته … دارم مي فهمم که بايد خيلي مواظب بود … بايد خيلي مواظب بود براي چشمهايي که برق مي زنند … ما هنوز خيلي کار داريم با اين چشمها … ما هنوز خيلي داستان داريم براي گفتن … خيلي . خيلي .
 
بيست آبان 
16 رمضان  
 9 شب – محل کار