مثل یک شب معمولی ساده در آمستردام، یک شبی در خرداد ۱۳۸۸ در تهران زندگی‌ام برای همیشه تغییر کرد. زندگی ام، آنچنان که پیش از این از آن نگفته ام، به قبل و بعد از آن شب تقسیم می شود… آن شب بود که حس کردم دیگر هیچ وطنی نیست که منتظرم باشد. پایم از هر وطنی بریده شده بود. غریبه ای شده بودم در آستانه جهان. از سال ۲۰۰۹ میلادی. و حالا در پایان سال ۲۰۱۷ در یک شب سرد آمستردامی تاریخ برای ایرانیان زیاد دیگری هم تغییر خواهد کرد… و می توان گفت که آدمهای بیشتری دردمند می شوند، مادرانی بر سر گور خواهند آمد و پشت پدرانی خم می شود. کسانی بر ماشه ای فشار می دهند و دیگرانی چند سخنرانی پر از نفرت می کنند و عمله ظلم آنچنان مشغول ظلم خواهند بود که گویا دنیا جاودانه است و نشنیده بودند که کل من علیها فان
و می دانی؟ «لالله الامر من قبل و من بعد»  ذات و حقیقت تمامی امور برای اوست. چه قبل از این روزگار و چه بعدش… سر خم می سلامت شکند اگر سبویی.

«هدف» رسیدن به کیمیایی است که «آرامش» را از ورای جنگ‌ها و انقلاب ها، از ورای تبعیدها و زندان‌ها، از ورای مرگ و بیماری و تنهایی و غربت نشانمان بدهد.