نام نویسنده اصلی متن حذف شده است.

آن وهم آبی رنگ اردی بهشت آن سال را از خود آکنده بود, اما من هنوز نمیدانستم که خود به رنگ آن در آمده ام.

از وقتی مدرسه ها باز شده بودند؛ مدرسه آنچنان نظم و نسقی نداشت . قسمتهای زیادی از کتابهای درسی حذف شده بود. ساعتهای بی معلم زیاد داشتیم. آن روز هم معلم نداشتیم .بچه ها در حیاط مدرسه پراکنده بودند. من اما ته کلاس , پشت میز نشسته بودم. کاغذی روی میز پیش رویم  پهن بود. دو دستم روی کاغذ و پیشانیم را روی دستها  گذاشته بودم. به چه فکر میکردم؟ به تو

و صدای پچ پچ تو با دوستانت در گوشم میپیچید. تو با دو تا از دوستانت به گفتگو ها و پچپچهای دخترانه تان مشغول بودید. آن دو پشت به من روی صندلیهای خود نشسته بودند , و تو ایستاده بودی روبروی آنها و روبروی من .

یک لحظه بود . یک لحظه کشدار که هزار بار تکرار شد و ماند و کف ذهنم رسوب کرد و چیزی شد مثل یکی از اندامهای من , چیزی شد  از تنم. 

یک لحظه بود. سرم را از روی دستهایم بر داشتم و تو را در مقابل خود دیدم و نگاهت کردم.

موهایت مثل همیشه کوتاه بود . و مثل همیشه آراسته و مثل همیشه گویی به هم ریخته. فرقت را از وسط باز کرده بودی . روی آشفتگی موهای پیش سرت , جای انگشتهایت را من میدیدم. همیشه عادت داشتی با موهای جلوی سرت بازی کنی . دامن پیراهن تونیک بلندت را روی شلوارت انداخته بودی . شلوار کتان سفید . اندکمایه تنگ. یقه سه سانتی پیراهنت تا دو دکمه باز بود. پیراهن بلند راه راه , با راههای عمودی سفید و قرمز. نه قرمز تند ؛قرمز ملایم گوجه ای. دامن پیراهن بلندت , رانهایت را پوشانده بود و تا نزدیک زانوهایت فرو افتاده بود. زانو هایت را به میز چسبانیده بودی و آنها را پیاپی به میز فشار میدادی و  و تمام تنه ات مثل آونگی به جلو عقب تکان می خورد. به من لبخند میزدی. من با تو کاری نداشتم. من با تو حرفی نمیزدم. من آخر کلاس و تو آن دور تر جلوی کلاس بودی. فقط یک لحظه سرم را بر داشتم و تو را تماشا کردم. تو اما به من لبخند میزدی و چشمهایت خیره به من میدرخشیدند .

آسان بود.

عاشق شدم.

“عاشق شدی؟ … عاشق بودی… دیوونه! “

راست بود . تو با همان نگاه این را به من میگفتی و راست بود ؛ گر چه هرگز ندانستم که چگونه زود تر از من دانستی.

***

خداوند برای نگاههای شرمگین من به آن چشمها و آن مو های پر پشت کوتاه فرصتی بیش از یک ماه نگذاشته بود. خدای مهربان من چنین گفته بود.

یک ماه دیگر می توانستیم با هم به مدرسه برویم و با هم از مدرسه باز گردیم. یک ماه بیشتر فرصت نداشتم تا از تو بپرسم که : ” این پیرهن رو از کجا خریدی؟ ” یک ماه بیشتر فرصت نبود تا تو وعده معصومانه زیبایی به من بدهی که ” به مامانم میگم یکی هم برای تو بدوزه “

از آن یک ماه چیز زیادی به خاطرم نمانده. بگو هیچ. جز آن فشردگی خفه کننده ای که در سینه ام از حرف زدن تو با پسر های دیگر , برای اولین بار در قفسه سینه ام حس میکردم. و بازی تو با موهای جلو سرت , سر جلسه امتحان فارسی آخر سال. یک لحظه دیدم که من  و تو با هم داریم این کار را میکنیم و مثل هم. آیا این عادت در طی سه سال از یکیمان به دیگری سرایت کرده بود؟ سه سال کم نیست شهرزاد! سه سال کم نیست! و باز آن فشردگی خفه کننده وقتی میدیدم که با کامبیز  تقلب رد و بدل میکنید و به  هم لبخند میزنید. و من که چند وقتی بود با خود عهد کرده بودم که حتا برای تفریح هم تقلب نکنم فقط میتوانستم زیر بار آن فشار که بر قفسه سینه ام میآمد خفه شوم.

خرداد آن سال  آخرین روز هایی بود که با هم بودیم و از آن خرداد چیز زیادی به خاطرم نمانده . بگو هیچ . و از آخرین روزی که با هم بود ه ایم نیز هیچ چیز , هیچ چیزی به خاطر ندارم.

حتما روزی بوده است مثل بقیه روزهای خردادی. حتما از گرمای ملال آور آن کلافه بوده ایم. و در انتظار رسیدن به خانه روی صندلی در مینی بوس مدرسه لم داده ایم , به خانه شما رسیده ایم , مینی بوس توقف کرده است , تو از پله های مینی بوس پایین رفته ای , روی پنجه پا بلند شده ای,زنگ در قهوه ای خانه تان را فشار داده ای , دستی برای من تکان داده ای؛ و مرا به دست زمان سپرده ای.

اتفاقی که افتاده همین بوده است یا چیزی مثل این گر چه از آن روزهای خردادی هیچ به خاطر ندارم جز پنجه هایی که در موهای کوتاه می افتاد و آن خفگی که سینه ام را می‌فشرد. 

و وعده یک پیراهن راه راه یقه سه سانتی بلند که مادرت برایم بدوزد.