امروز سر کلاس شیمی که داشت دیوانه ام می کرد سر رسیدم را باز کردم …راه لذت بردن از زندگی انجام دادن آن چیزی نیست که دوست داریم بلکه دوست داشتن آن چیزی است که انجام میدهیم….نوشتن دیشبی ناتمام ماند…ساعت ۶:۲۴ عصر است….خواب دیشبی خیلی چیزها را از یادم برد….فقط یادم میآید که دیشب ( اصلا دیشب بود؟!) متشنج بودم و خسته و الان ناهارم را خورده ام و خوابم را کرده ام و …چیز زیادی یادم نمی آید مگر اینکه انگار خیلی دلم می خواسته ع را اذیت کنم و فکر می کنم این کار را کرده ام…صبح ۴ ساعت کلاس شیمی داشتم استاد هی به من که شاگرد گل کلاسش بودم نگاه می کرد و من که در این چند جلسه از روی خود شیرینی هم شده کامل کننده دیالوگ استاد بودم بر و بر به استاد نگاه می کردم و هیچی نمی گفتم یا چنان جواب پرتی می دادم که استاد جدی عصبانی می شد….همیشه همین طور بوده هیچ وقت هیچ وقت نتوانستم سر کلاس بنشینم …هیچ وقت نتوانستم از ته دل مشتاق به چشمان استاد نگاه کنم و گوش کنم…..یاد کلاس اول دبیرستان افتادم که من و علی نشسته ایم سر کلاس و معلم درس می دهد و من حواسم به هواپیماهایی است که بیرون پنجره در افق رد می شوند و وقتی به علی می گویم این لذت را لذت در اختیار داشتن پنجره و آسمان را مسخره ام می کند….علی…علی….یا مثل شنبه هفته پیش سر کلاس نقشه کشی که نشستن سر کلاس دیوانه ام کرده بود استاد درس میداد و من کتاب می خواندم تا آنجا که کتاب تمام شد…ارتفاع کلاس بالا بود طبقه ۵ و۶ مثلا و من در آن سر شهر ساختمان ها را سیاحت می کردم….و شدید آن آسمان آبی و آن ارتفاع پرواز را به دلم می انداخت….این را وقتی بعد درس کامل پنجره را باز کردم فهمیدم….حیف که از ارتفاع می ترسم حیف ….حیف…..وگرنه می پریدم…..دیشب ع گفت« که اصلا تو چرا اینارو که می نویسی می زاری رو وب و من …….» …. فروغ میگوید : من ..من که هیچ گاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت بامهای مه آلود آسمان چیزی نبوده ام….بگذریم …دنیا محل گذره…!…شاید امشب هم مجبور شوم برای کار مجله روایت بروم مدرسه راهنمایی…بدجور از آخر عاقبت این ترم می ترسم..۱۴ ماه قمری پیش بود من و سهیل ساعت ۸ شب از سایت اومدیم بیرون و من دیوونه ماه شدم که اومده بود دم دانشکده علوم و عجیب میدرخشید سهیل گفت که ما با بچه ها هر وقت ماهواین جوری میبینیم قرار میذاریم که یادمون باشه داریم چیکار می کنیم و صبر می کنیم تا ماه بعد برسه و فکر کنیم به کارایی که کردیم …و من این حرف یادم ماند……بگذریم کار دارم …زیاد و حوصله روضه خوندن هم ندارم….

عاشقی مقدور هر عیاش نیست…

غم کشیدن صنعت نقاش نیست….

یاعلی!