اين پنج روز، بهترين روزهاي اين ۵ سال بود.

اين ۵ روز، در آن لحظه اي كه زير خورشيد تابان اردستان به آسمان آبي نگاه مي كردم و فكر مي كردم كه آيا زندگي مرا به لحظه اي پربار تر، آرام تر و شاد تر از اين خواهد برد؟ اين ۵روز، در آن وقتي كه سرماي شب سرد نايين از خواب بيدارم مي‌كرد و در عقدا، در فهرج، در خرانق و تفت و در تمام راهها با خود مي گفتم كه اين روزها بهترين روزهاي اين سالهاست. بي نقص ترين و خوب ترينشان.
طعم شيريني كوچك، در دهاني پر از تلخي.
و از بهترين لحظات، جز حسرت چه مي ماند؟ از حسرت همراهي صداهاي آميخته، براي خواندن آوازي كهنه و كجا و كي دوباره مي توانم با انتهاي قلبم، ميان آدمهاي آشنا آواز بخوانم؟ آشنايي چيز غريبي است. وطن مفهوم تجمع آشنايي هاست. محدوده نگاه‌هاي آشنا و كساني كه دوستت داشته اند. من فراموش كرده بودم رفيق. خود را و آنچه مي خواستم و آن‌چيزها كه بايست مي‌بودم را. من فراموش كرده بودم و واي از فراموشي. واي از فراموشي كه آدم را آرام آرام پير مي كند.
بهترين سالهاي زندگي ما ، اين عبارت كامل، اين مفهموم تمام سالهاست، مفهوم تمام روزهاي خسته و كدر و تكراري و غمگين. اما ما براي بهترين سالهاي زندگي مان. ما در بهترين سالهاي زندگي مان چه كرديم؟ ما در اين بهترين سالها چگونه زندگي كرده ايم؟ ما چقدر خنديده ايم؟ چقدر فرصتي براي عاشقي داشته ايم؟ چقدر بوده ايم؟

هنوز مهلتي هست.
مهلتي براي شهامت.
مهلتي براي جواني…