باران ! باران ! کلمات محرم حرفهاي ناگفتني نيستند . هزار حرف نگفته هست که هيچ کلمه اي را طاقت امانت داريشان نيست . هزار راز نشنيده را که هيچ جمله اي را تحمل بار سنگينشان …

باران ! باران ! نوشتن ، نامه نوشتن ، اين چنين بي هوده و بي فرجام نوشتن ، گره گشاي حرفهاي نگفته ما نمي شود و اگر کلمه محرم ، حرف محرم ، کاغذ و قلم محرم ، جمله محرم ، جملگي محرم شوند باران ! گوينده را چه کنيم ؟ شنونده را …؟ آن که مي گويد هميشه آشناي کلمات خويش نيست … آن که مي گويد حتي گوينده آن چه مي گويد نيست . مگر نه آن که تير انداز اندازنده تير انداخته نيست که ما رميت اذ رميت… و آن که مي شنود هم …

چقدر جمله جمله نگفته ايم که منادا بودن دليل خوبي نيست براي شنيدن . چقدر جمله که نامي را در ابتدا صدا مي کرده و آن نام محرم شنيدن کلماتي نبوده است که به نام او نطفه شان را بسته اند …

باران !
باران عظيم تابستانهاي خشکسال من .

اين ها کلمه نيست ، کلام نيست … قرار بر بودن اين گونه شان نبودست و نخواهد بود . رنگ است ، رنگ بر سپيدي تنهاي اين کاغذ ، بر محوي عريان اين کاغذهاي سپيد و باران تو خوب آموخته اي ، خوب ، خواندن خطوط نا نوشته اين نامه ها را ، خواندن خطوط سفيد دفتر ها ، خواندن کلمات محو شده در کتابهايي که هنوز نوشته نشده اند و نه ! تنها نوشته اند براي تو ، باران !

هزار بار ، هزار باره ، هزار نامه نوشته ام به نام تو و هزار بار پاره کرده ام . نوشته ام حتا تا به انتها و باز پاره کرده ام . که اگر قرار بر لا يسمعون فيها لغوا و لا تاثيما است تو شنونده لغو نباشي و اگر قرار بر الا قيلا سلاما سلاما جز اين نشنوي و اگر تويي تو ، خواننده اين خطوط ، لغو نباشم ، لغو نگويم و لغو ننويسم که تو جز سلام نخواهي گفت و جز سلام نخواهي شنيد …
الا
قيلا سلاما سلاما …

سلام باران !
باران … سلام