نقل

Amor Fati

Amor fati (lit. “love of fate”) is a Latin phrase that may be translated as “love of fate” or “love of one’s fate”. It is used to
describe an attitude in which one sees everything that happens in one’s life, including suffering and loss, as good or, at the very least, necessary, in that they are among the facts of one’s life and existence, so they are always necessarily there whether one likes them or not. Moreover, amor fati is characterized by an acceptance of the events or situations that occur in one’s life.

نیچه جایی در حکمت شادمان از عبارتی لاتین نام می برد: آمور فاتی. آمور: که در لاتین و ایتالیایی عشق است: عشق به سرنوشت. عشق به قسمت. و چیزی بالاتر از رضا و تسلیم. نه تنها تسلیم بودن در برابر آنچه که اتفاق می‌افتد از تلخ و شیرین و بلکه تمامی این تلخی‌ها و شیرینی‌ها را با اعتمادی عمیق دوست داشتن. و چگونه می‌شود که انسان جدایی‌ها را و دوری‌ها را و دلتنگی‌ها را و محرومیت‌ها را دوست داشته باشد؟ چه اعتماد و یقینی نیاز است که فکر کنی تمامی رنج‌ها و دردها و حسرت‌ها همه برای رسیدن به مرحله‌ای و رشدی درونی لازم بوده‌اند و ایمان داشته باشی که رنج‌های تو و رنج‌های بشری بی‌هوده نبوده اند.

نیچه‌ زمانی پیش از رفتنش و سکونتش در بیمارستان روانی نوشته بود: «نمی‌خواهم که با زشتی بجنگم، نمی خواهم که کسی و چیزی را متهم کنم و نمی خواهم آنان را که متهم می کنند، متهم کنم… می خواهم که روزی به همه چیز (این هستی) آری بگویم.»

so be it

A student should practise how to expunge from his life sighs and sorrow, grief and disappointment, exclamations like ‘poor me’ and ‘alas’; he should learn what death is, as well as exile, jail and hemlock, so at the end of the day he can say, like Socrates in prison, ‘Dear Crito, if it pleases the gods, so be it…’

Epictetus, the Discourses

گر کار فلک به عدل سنجیده بدی

Acceptance-2

And then the beauty that is hidden (even and particularly) in the face of disaster, loss, and death… which everybody sooner or later will face in him or herself…and there, the beauty is not apparent on the surface of things…
Miracles happen through surrender.

گیتا – ۱

 

 

 

Acceptance of what is…

To some people, surrender may have negative connotations, implying defeat, giving up, failing to rise to the challenges of life, becoming lethargic, and so on. True surrender, however, is something entirely different. It does not mean to passively put up with whatever situation you find yourself in and to do nothing about it. Nor does it mean to cease making plans or initiating positive action. Surrender is the simple but profound wisdom of yielding to rather than opposing the flow of life.

چرا ما تنها با تکرار یاد می‌گیریم؟

دانه برفی که در هوای پاک آب می‌شود.

Bassui wrote the following letter to one of his disciples who was about to die:

The essence of your mind is not born, so it will never die. It is not an existence, which is perishable. It is not an emptiness, which is a mere void. It has neither color nor form. It enjoys no pleasures and suffers no pains.

“I know you are very ill. Like a good Zen student, you are facing that sickness squarely. You may not know exactly who is suffering, but question yourself: What is the essence of this mind? Think only of this. You will need no more. Covet nothing. Your end which is endless is as a snowflake dissolving in the pure air.

+

انگار که نیستی چو هستی خوش باش…

خیام اگر ز باده مستی خوش باش

با ماهرخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش…

عیسی چه می‌تواند به مسلمانان امروز بیاموزد؟

چه مشکلی با اسلام وجود دارد؟ چرا بسیاری از مسلمانان خشمگین در جهان از غرب نفرت دارند؟ چرا حکومت خودخوانده دولت اسلامی قوانین سخت‌گیرانه‌اش را بر اقلیت‌ها، زنان و کسانی که از دین خارج شده‌اند (یا به اصطلاح مرتد شده‌اند) تحمیل می‌کند؟ چرا تروریست ها به نام الله دست به قتل و کشتار می‌زنند؟

دهه‌هاست که بسیاری در غرب سوالاتی به مانند اینها را پرسیده و می‌پرسند. پاسخ‌ها متنوع‌اند. از ادعای اینکه در اسلام امروز هیچ مشکلی وجود ندارد، که این (پاسخ) بسیار تدافعی است تا ادعای اینکه اسلام به‌ذات و به خودی‌خود مشکلی بسیار بزرگ برای جهان است که این نیز غیر منصفانه و متعصبانه است.

خوشبختانه ناظران آگاه‌تر پاسخ‌های بی‌طرفانه‌تری را ارائه کرده‌اند: تمدن اسلامی که زمانی در جهان از همه پیشروتر و روشن‌اندیش‌تر بود، اخیرا دچار بحرانی حاد با عواقبی بسیار جدی و شدید گشته است.

اندیشمند برجسته قرن گذشته، تاریخ‌شناس بریتانیایی آرنولد توین‌بی در ارتباط با بحران اسلام در مقاله ای به نام «اسلام، غرب و آینده» در سال ۱۹۴۸ که مورد غفلت و فراموشی قرار گرفته ، تاملات، سنجش و نگاه خود را بیان کرده است.

توین‌بی‌ می‌نویسد که جهان اسلام که از قرن نوزدهم در وضعیت بحرانی به سر می برد، به دلیل عملکرد بهتر قدرت‌های غربی از ایشان شکست خورد و محصور این قدرت‌ها شد. اسلام، دینی که همیشه به موفقیت‌های دنیایی خود مفتخر بوده، امروز «با غربی روبرو شده که پشت به دیواری (محکم و قوی)» دارد و (این مسئله) در میان مسلمانان استرس‌زا بوده، خشم و آشفتگی ایجاد کرده است.

توین‌بی به‌عنوان یک تاریخ شناس بزرگ نه تنها بحران اسلام را مورد تجزیه و تحلیل و مداقه قرار داده است که همچنین (آن را) با بحرانی قدیمی برای یک دین قدیمی‌تر نیز قیاس کرده است: گرفتاری یهودیان در برابر سلطه رومی‌ها در قرن اول پیش از میلاد مسیح. یهودیان نیز موحدانی بودند که خود را بسیار بلند مرتبه می‌دانستند اما از یک امپراطوری خارجی شکست خوردند، سرزمینشان فتح شد و (با این قدرت مستقر) چالش‌های فرهنگی نیز پیدا کردند. توین‌بی این مصیبت و تجربه دشوار را توضیح می‌دهد و می‌گوید که دو واکنش افراط‌گرایانه را در پی داشته است. یکی هرودیانیسم (Herodianism) بود که به معنی همکاری با رم و تقلید از راه و روش ایشان بود. دیگری نیز زیالوتیسم (Zealotism) بود که ایستادن و نزاع و جنگ در برابر رم و تبعیت محض و تمام وکمال از قوانین یهودی معنی می‌داد…

ادامه ترجمه مطلب

متن اصلی در نیویوک تایمز

تیرداد عزیز

نام نویسنده اصلی متن به درخواست ایشان حذف شده ست.

تیرداد بسیار عزیزم

 نمی دانم از کجا شروع کنم .خیلی حرف برای گفتن به تو دارم .میتوانم ساعتها این جا بنشینم و آنچه میخواهم را برایت بنویسم .ولی نمیدانم از کجا شروع کنم .به اعماق حافظه ام فرو میروم و سعی میکنم تا زندگیم را باز آورم تا آنچه اتفاق افتاده است را به خاطر بیاورم .چه کسی اینچنین نرم و نا محسوس مرا لمس کرد که من دستهای او را حس نکردم .چه کسی مرا اینگونه محیلانه عوض کرد که من هرگز نتوانستم بدانم که او کیست .میاندیشم و میاندیشم تا آغاز آن را دریابم و به تو بگویم اما نمیتوانم بفهمم که این همه از کجا آغاز شد .از کجا آغاز کنم؟ شاید از آن صبح غریب بیست و شش یا بیست و هفت سال پیش امتحان ورودی به مدرسه و چه کسی را آنجا میبینم؟ چه کسی دو صندلی آن طرف تر نشسته بود؟ که میخواست خوشمزه به نظر برسد؟ که با دختر ها اینقدر راحت است؟ این تیرداد است . تیرداد که قدیم ترین دوست من است. من بیش از هر کسی با او دوست بوده ام .مردی هست که او را بیست و هفت سال است که میشناسم و او دوست من است. من تیرداد را می بینم و می بینم که همیشه او را از میان همه دوستانم به خود نزدیک تر یافته ام .به من از همه شبیه تر .کسی که مرا بیش از همه می فهمد . مثل من رشد یافته و شاید آرزوهایش  رویاهایش آرزوهایش و حتی ترسهایش چون من باشد.

من تیرداد را می بینم و و میاندیشم که چگونه به هم میمانیم :در آن معجون غریب و آسیب پذیری که از شکنندگی و قدرت داریم .جدیت و بی خیالی .در آن پیوند سخت میان سرسختی و نرمی .در آن انزوای بی بدیل .همان انزوایی که مرا به فهمیدن قادر میسازد و تو را نیز. یعنی آنچه از آن سخن هرگز نمیتوان گفت.

همانچه نمیتوان با عزیزترینت در آن شریک باشی .همانها که نا امیدانه در دفترچه های خاطرات مینویسیم .نوشته هایی که هرگز دو باره خوانده نمیشوند .دفتر هایی که من از تو نوشتنشان را آموختم .من و تو هر دو شاعر بودیم. من وتو تیرداد عزیزم هیچ نداریم جز شاعری و دیگر هیچ.

 نمیدانم از کجا بیاغازم.

میتوانم به آن قصه نا گفته بیندیشم  قصه ای که هرگز نوشته نیز نخواهد شد قصه ای که به قیمت شاعرانه زیستن به واقعیت پیوست و همان شاعرانگی انتقام خودرا اینچنین از او میکشد که هرگز نوشته نشود. میتوانم به قصه درد های تحمل ناپذیر بیندیشم تاریکی بی پایان که هرگز تن به سلطنت کلمات نمی دهند و هماره ناگفته میمانند .قصه ای که آنچنان مرا عوض کرده که هرگز از آن خلاصی نخواهم یافت حتی با نوشتن شعر.قصه غریبی بود. من تا ریز ترین قطعه های ممکن در هم شکسته شدم . و چه بسیار شبها که گذشت و خورشیدی بر نیامد.

من هم مثل تو همیشه مجله جمع میکرده ام .یکی بود آخرین صفحه اش پر بود از عبارات نومیدانه پیشبینی مصیبت ها .انتظار بلایی آسمانی .داشت میامد. فقط یک روز دیگر تا آمدنش فاصله بود .یک روز درخشان تابستانی در تهران .جنگ تمام شده بود و زندگی آرام آرام داشت باز میگشت .ولی صفحه من فقط مرگ را پیش بینی میکرد.. حسرت. حسرتی که هرگز پایان نمی پذیرد.

آنگاه سه سال گذشت و یک کلمه نوشته نشد. حتی یک کلمه. تیرداد عزیزم. میتوانی تصورش را بکنی؟ سه سال آزگار بدون حتی یک کلمه.آن صفحه آخر , آخرین صفحه باقی ماند.

سه سال گذشت تا کتاب دیگری گشوده شد . کلمات به من باز گشتند …دوستان من… آه چقدر دوستشان دارم , آنها بازگشتند . زندگی هزاران بار زیر و رو شد کلیدها داده شدند… کلیدهای دیگری ستانده شدند… . یک روز شاد بود دیگری شاد تر یکی تلخ میگذشت و آن دیگری کمی تلختر .همه داراییم به تاراج رفت همه اش . امروز آن مجله ای که آن روز گرم در تهران تمام شد جایی در یک گوشه نمور و کثیف افتاده.تمام صفحاتش پر است از کلمات شیرین و حسرتبار به زبان عزیز فارسی .آیا هرگز آن را خواهم دید؟ فقط امیددارم.

ولی من آن را به یاد دارم .صفحات زردش را و جوهر ارزان قیمتش را به یاد می آورم و جلد پلاستیکیش را که بیست سال پیش از مجله جدا شده است را. بازش که کنی با یک شعر آغاز میشود .این شعر مال تیرداد است .من تنها نسخه از آن را میدانم. دارمش .

شعری است در باره یک گل یاس. تازه و آکنده از عطری اعجاب انگیز . روزی توسط یک باغبان دوست داشتنی نگهداری می شد و روز دیگر اما فراموش شد و به دور انداخته شد .کسی چه میداند شاید هم خود پژمرد .  در صفحات فراموش شده یک دفتر چه فراموش شده از یک شاعر فراموش شده .من آن را نوشتم و نمی دانم کی از تو خواستم که آن را برایم بنویسی و تو نوشتی .من آن را نگه داشتم و اگر زندگی خوی وحشیانه و بیرحم خود را نشان ندهد و اگر هیولا های دزدی و جنایت روزی از میان بروند آن را تا ابد نگاه خواهم داشت .اینجاست آن شاعر آن شاعر آن مرد. روزی من یک دوست شاعر داشتم . زیرا که ما هیچ نداریم هیچ من و او جز شاعرانگی .

آیا از اینجا آغاز میتوانم کرد؟ یا ناگهان ده سال دیگر یابیش به پیش بر جهم و بگویمت که چه شد.

چرا آغازیدم… چرا رفتم… چرا باز آمدم… کجا رفتم …چه کردم… آیا از آن گوشه های تاریک که دیده ام برایت بگویم؟از اوهامی که رنجم میداد؟از شادی هایی که چشیدم؟ از ترس ها و جدایی ها؟از سرخوشی ها و افسردگی ها؟از شکها و یقینها؟چه بگویم جز این که همه  آنچه همیشه میخواستم یک شعر خوب بود . این شعر ریاضیات بود که مرا به خود میکشید. این شعر فلسفه بود که مرا مجذوب کرد. شعر دین من بود. من تو را میبینم دوست من که این کلمات را میخوانی و لبخند تو را بر چهره ات میبینم.من میتوانم خشم تو را  از آن چه شدم درک کنم و اما نومیدم که بفهمی که چگونه چنین شد.اما من همچنان امید وارم و دوستان خود را میشناسم. 

و میدانم که به چه کسی میتوانم بگویم که من فقط ضعیف بودم . همین .فقط یک انسان که به سوی زیبایی کشیده میشود و دیگر هیچ.فقط شاعرانگی بود و دیگر هیچ.من از میان جنایت ها و مکافات ها در گذشتم.هزار بار پوست انداختم آنچنان عوض شده ام که مردمان نخواهند دانست که که بودم.اما مردی را به خاطر می آورم شکنا با نقابی از سر سختی.اینک من جنگاوری هستم که به هنگام قتل وحشتش گرفته است.اینک من مردی ساده و احساساتی هستم و این همه چیزی است که بر سر او آمده است.نمیدانم از کجا بیاغازم دوست من. اما این خایی ( خوابی ؟) است که باید تمام کنم اما نه تا دیر.

با دوستی از جانب

مخلصت

همان ایرج قدیم .

Truth is something so noble that if God could turn aside from it, I could keep the truth and let God go. (+)

یادداشت‌هایی برای یادآوری: یادآوری در زمانه فراموشی

Non mea voluntas sed tua fiat... Not my will, but thine be done...

لینک به لیست موسیقی در Soundcloud