تامل

در جستجوی حکمت

در جستجوی دانش
هر روز چیزی به تو افزوده می شود؛
در جستجوی حکمت
هر روز چیزی از تو کاسته خواهد شد
و در نهایت به بی ذهنی خواهی رسید؛
فرزانه ذهنی از خود ندارد
چه،
هر چه بیشتر بدانی
کمتر درک خواهی کرد.

تائو ته چینگ
به نقل از https://t.me/Harut_Marut

مرگ همانند یک استاد است، زیرا همه چیز را می‌داند…

«من سینه سرخی را دوست می‌دارم. به من خیره شده و پاهایش محکم بر شاخسار درختی جای گرفته بود. در چشمانش بارقه‌ای از مسخرگی می‌درخشید و چنین می‌نمود که به من می‌گوید:
«برای چه می‌کوشی از زندگی‌ات چیزی بسازی؟‌
زندگی همین‌که می‌گذرد زیباست، بی‌دغدغه‌ی دلیلی، برنامه‌ای، اندیشه‌ای.»
نتوانستم پاسخی به او بدهم.»

(رستاخیز، کریستین بوبن، ترجمه‌ی سیروس خزائلی، نشر صدای معاصر)

از صدیق قطبی  و کانال تلگرامش

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دمست.
باقی ایام رفت…

دلارام، محسن نامجو، حامد نیک پی، کنسرت سانفرانسیسکو

ای شیر پیر بسته به زنجیر

…کزبندت ایچ عار نیاید

سودت حصار
و پیک نجاتی…
سوی تو و آن حصار نیامد…

مهدی اخوان ثالث برای محمد مصدق، ۱۳۳۵


در ستایش «خانم چاقه»

«…یه شب پیش از برنامه  شروع کردم به نق زدن.
داشتم با ویکر از در می رفتم بیرون که سیمور بهم گفت کفشمو واکس بزنم. آتیش گرفتم. تماشاگرای تو استودیو کودن بودن٬ مجری کودن بود٬ تهیه کننده ها کودن بودن٬ منم نمی خواستم به خاطر اونا کفش مو واکس بزنم. گفتم اون جایی که ما می شینیم پامون از چشم همه دوره. سیمور گفت به هرحال واکس شون بزن. گفت به خاطر خانوم چاقه واکس شون بزن. هیچ وقت بهم نگفت خانم چاقه کیه اما بعد از اون هروقت برنامه داشتم کفش مو به خاطر خانم چاقه واکس زدم.

بذار برات یه راز وحشتناک بگم. گوش می کنی؟ 
همه ی تماشاگرا همون خانم چاقه ی سیمورن. 
نمی دونی خانم چاقه واقعا کیه؟ ای بابا… ای بابا… مسیحه دیگه.
خود مسیح رفیق…»

از اینجا و اینجا

جز حکایت دوست

هرچه گفتیم
جز حکایت دوست
 در همه عمر، از آن پشیمانیم…

نپایندگی

سال‌ها پیش،‌ در سال یگانه ۱۳۶۰، وقتی خانم مهستی هنوز در حوض مسیحیت غسل تعمید نیافته بود، ناخودآگاه یکی از اصل‌های بنیادین بودایی را آواز خواند: نپایندگی.

«با هم میشه موندن وقتی که، هیچی موندنی نیست».

لیلا امامی و عباس امیر انتظام امروز رفته اند و همه می‌روند… و بشارت این‌که «…دوران هیچ سلطنتی جاودانه نیست».

 

 

ورای هر خوبی و بدی

سال‌ها پیش می‌نوشتم.
در بند نوای کلمات بودم و طنین‌شان.
صداها آدم‌ را می‌فریبند. آدم‌ها می‌شنیدند و خوششان می‌آمد.
آدم‌هایی هم بودند که همان‌ نواها را تکرار می‌کردند و آهنگ‌ها و کلمات مشابه می‌ساختند.

اینستاگرام و دنیای مجازی امروز سرشار از این جملات است: جملات شاعرانه زیبا. بیان احساسات شاعرانه. غم‌ها و شادی‌ها که برای لایک مخاطب در کلماتی محدود بیان‌ می‌شوند و به سرعت تغییر می‌کنند: کلمات صدا دار. صداها را می‌شود تقلید و تکرار کرد و از تکرار این همه، عالم پر از شلوغی‌ست.

این سکوت است اما که سرشارترین کلام‌هااست وتکرار نمی‌شود و هربار روایت حکایتی جاودانه و ورای هر خوبی و بدی است…

بی‌شمار آقا..! بی‌شمار…

«…پیش از شما،
به سان شما،
بی شمارها…

با تار عنکبوت،‌
نوشتند روی باد:
کاین دولت خجسته جاوید زنده باد..!»

 

 

«بودنی را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و غصه و شکست دور باشد»

از صورت آن‌چه که صاحب این صدا به آن معروف است، دیری‌ست که دورم. نام او – که دیگر نیست- به بازیچه گذرای بازندگان دنیای سیاست تبدیل شده و از آن روح پر شور دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و آشنای غزاله علیزاده در زیر خروارها سیاست و خاک چیزی باقی نمانده. دنیای پر شور و پر رنج امروز ایران خسته، خالی و تهی از تمامی آن چیزهایی‌ست که او روزی نماینده‌شان بود و هنوز، سال‌ها مانده تا او از شوخی‌ی که دنیا با او (و ما) کرد-سیاست- پاک شود و «بلبلی دیگر» در وصف او سرود زندگی بسراید.

از گوینده این صدا که -با لحنی گویی آمیخته به بدبینی بودایی- از مرگ و زندگی می‌گوید :«…زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛ روشنایی هایش با تاریکی، شادی هایش با رنج، خنده هایش با گریه، پیروزی هایش با شکست، زیبایی هایش با زشتی، جوانی اش با پیری و بالاخره وجودش با عدم. حقیقت این عالم فنا است و انسان را نه برای فنا، که برای بقا آفریده اند… بودنی را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و غصه و شکست دور باشد.» و مگر نه که تمامی بودن، تمامی نوشتن و تمامی ذن وصف این بودن است؟

سال‌ها پیش‌، وقتی که رضای امیرخانی هنوز معروف نشده بود، در روایت که نشریه ادبی سمپاد بود نوشته بود: «…دعای صحت و حرز سلامتی مین‌ی است / که زیرِ پای چپِ مرتضای آوینی است…»

از مرگ دقیانوس

«…قیافه‌ی امیر پرویز پویان جلوی چشمم است. دهانش، چشم‌هایش، حتی شیشه‌های عینکش، از شادی و غرور می‌خندند. دستش را مشت کرده و در هوا تکان می‌دهد. سرش برای جثه‌ی کوچکش بزرگ است.

یکی از این حباب‌هایی که در کتاب‌های کارتون بالای سر آدم‌ها می‌کشند تا گفت‌وگوها و فکرها‌شان را بنویسند، فاصله‌ی سرش را تا سقف، پر کرده است و صدای پویان که برای سرش هم بزرگ است، توی آن حباب را با این کلمه‌های مکرر پر می‌کند: «زنده باد کوهن بندیت!»

…رادیو ایران شورش و غول سرخ مو را می‌گوید، مجنون. علی می‌گوید: «درود بر جنون شجاعان، جنون شجاعان عقل و تدبیر زندگی است.»

پویان، مشت خود را که برای بیان شادی و غرورش خیلی کوچک است، به شیوه حماسی‌اش، مثل هر وقت که از چه‌گوارا حرف می‌زند، در هوا تکان می‌دهد. یکی‌مان می‌گوید:
ببین امیر! می‌شود یک کاری کرد… کاری که این دانشجویان دارند می‌کنند… اخوان برای خودش کرده می‌گوید: بی‌مرگ است دقیانوس… دقیانوس بی‌مرگ نیست!

حالا دقیانوس مرده. پویان مرده. اما مرگ هست و مرگ بی‌مرگ است.

همین چهل سال پیش بود که همه‌مان زنده بودیم. محصل‌های جوانی بودیم. پول‌های تو جیبی‌مان را روی هم گذاشته بودیم و در یک ساختمان مشکوک و درب و داغون، اتاقی اجاره کرده بودیم برای همه‌ی کارهای ممنوع‌مان. و اسمش را گذاشته بودیم «هتل فلاکت»…»

از اینجا (رضا دانشور ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷)

و حالا نویسنده این‌ها رضا دانشور هم رفته. تصویر بالای صفحه‌ را خودم درست کرده ام، شاید یکی دوباری او را در رادیو دیده ام و تا این اواخر که خبر رفتنش میان مطالب فیس بوکی آمده ست. دیری ست که آن روزها گذشته، روزهای شلوغ ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷. عباس معروفی بود و شهرنوش پارسی پور مزاحم تلفنی هر روزمان بود و داور هر چهارشنبه می‌آمد و صدای علیرضای افزودی از سوئد پخش می شد در استودیو. روزهای شلوغی بود و معلم محبوب مدرسه راهنمایی‌م محمد ایوبی برایمان آخرین رمانش را می‌خواند . صداهای مهمانی شلوغی بود که به پایانش نزدیک می‌شد و هیچ‌کدام از مهمانان خبر نداشتند. مثل زندگی. مثل دانشور و ایوبی که این مهمان‌خانه بزرگتر را ترک کرده اند و سرنوشت تک تک مهمانان و زندگان همین خواهد بود.

 ***

گاهی فکر می‌کنم به این که آیا زندگی به تمامی همین لحظه حال ست؟ آیا می‌توان حال را هیچ گاه و به تمامی از گذشته جدا کرد؟ حال کسی که سال‌های جوانی‌ش را در زندان گذرانده چگونه می‌تواند خالی از گذشته باشد؟ حال کودکی که مادرش را در گذشته از دست داده. حال تاجری که مالش را و پاکبازی که جانش را؟ حال انسان‌ها در رنج و کمبود و حسرت چگونه می‌تواند آمیخته به گذشته نباشد؟  چگونه می‌شود قلب انسان‌هایی که بی‌عدالتی دنیا جان و روحشان را فرسوده را با وعده تمرکز بر حال التیام داد؟

هنوز پاسخی ندارم…

آنچه بینی…

…آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت، همان بینی…

هاتف اصفهانی

Don’t demand that things happen as you wish, but wish that they happen as they do happen, and you will go on well.”

Epictetus, Enchiridion Ch. 8

 

زود

آشنا، متن زیبایی نوشته در سوگ داریوش شایگان.

حالا هزار و هشتصد و اندی سال از درگذشت امپراطور مارکوس آئورلیوس می گذرد.
او که خطاب به خودش و در دفترچه‌ی اندیشه‌هایش نوشته بود:
«زود باشد که تو همه چیز را فراموش کنی و همه چیز… یاد تو را از خاطر ببرد.»

امپراطور روم، جایی دیگر از اشتهار می‌نویسد و این که «زود باشد که تو بمیری و نسل دوم انسانهایی که تو را می‌شناسند هم می‌میرند و یاد و خاطره تو برای همیشه از خاطر روزگار محو خواهد شد… پس به یاد بسپار که دربند اشتهار نباشی که لذت اشتهار کوتاه و گذراست»

گوشه قطعه هنرمندان بهشت زهرای‌تهران، گوشه‌های گورستان‌های پاریس و آمستردام و بمبئی، سرشار از استخوان‌های هنرمندانی است که حالا دیری ست از خاطر همه رفته‌اند.

پاس داشتن تصویری که ما از خویشتن در ذهن دیگران می آفرینیم، وهمی از اوهام بی شمار این خیال زندگی‌ست.

چه کسی دیگر نام تو را در خیابان‌های تهران به یاد می‌آورد آقای عباس مهرپویا

قرار

قرار این بوده که هیچ چیز این دنیا را به رایگان ندهند. قرار همین بود و همین بود در سکوت لب‌های پر ذکر ایران خانم در آن سال‌های آخر که لال و زمین‌گیر شده بود و جز چشمانش، جز چشمانش که سرشار از ذکر بودند. عمری ثنای خدایی را گفته باشی و مومن به ایمانی باشی و در سن پیری این چنین خفیف و ذلیل شوی؟ عمری حواست بوده باشد و به دین و نجس و پاکی و آخر عمری کسی باید لگن‌ت را تمیز کند؟

این چه ایمانی بود؟ ایمان تنها در معرض شک ایمان است. ایمان تنها وقتی که می‌لرزد و به نفس می‌افتد است که ایمان است. ایمان به مسیح، ایمان به ابوالفضل، ایمان به یهوه،‌ الله یا گانش، ایمان به علم و ایمان به بی ایمانی همه در هنگام تمامیت یکی‌ند. ایمان در احساس یقین کامل، تنها وهم ساده ایست که نفس انسانی از آن برای هویت دادن به خود استفاده می‌کند. و آنجاست که ایمان، ایمان می شود: وقتی که باور به چیزی ورای انسان باور پذیر نیست: وقتی ایمان به ماورای امر طبیعی، علمی نیست اما… لازم ست.

روزی آن دوست از راهی برای تصفیه نوشته بود:

«A method of purification: to pray to God, not only in secret as far as men are concerned,
but with the thought that God does not exist. »

همان روز بود در روزهای آخر آن پیرمرد که بعد عمری عزت و احترام و شلوغی زندگی‌ش، بعد آن روزها که خسته به خانه می‌رسید و هزار هزار نفر را دیده بود، حالا زندگی‌ش شده بود این آپارتمان کوچک و نگهبان‌ها. روزهای تنهایی،‌ سکوت، فراموش شدن. روزهای شمردن شب و روز تا وقت مرگش برسد. زندگی چقدر بالا و پایین داشت و حتی وقتی که هفتاد ساله‌ای هم نمی‌توانی مطمئن شوی که زندگی تمامی راه‌هایش را برای غافلگیر کردنت نشانت داده. زندگی همیشه غافلگیرمان می کند، زندگی که این چنین غیرمنتظره و این چنین در حال دگرگونی‌ست.

پدر ایمان

به داستان ابراهیم مثل یک حکایت فکر کن: یک قصه خوب. فکر کن که چرا کسی که پدر تمامی ایمان است، کسی که برتر از هر انسانی‌ست، نتواند توانایی ساده ای را که تمامی هم‌نوعانش دارند، داشته باشد؟ ابراهیم، توانایی ساده ترین توانایی هر موجودی را نداشت: تولید مثل. هر موجود زنده‌ای بعد از ذات وجودش، خاصیت یگانه‌ای را دارد: خاصیت تولید مثل و اگر این را نداشت پیش از این منقرض شده بود.

ابراهیم سال‌های سال زندگی‌ش را زندگی کرد و اما دارای این توانایی ساده نشد. توانایی والد شدن. ابراهیم در آن روزها و در آن سال‌ها چه کسی بود؟ ابراهیم اسیر چقدر شک بود در روزهای حسرتش؟ و بعد از تمامی این‌ها، روزی را به یاد آور که چاقو بر گلوی فرزندش و نتیجه و نهایت آرزوی زندگی ش می‌گذارد.

ابراهیم از چه می گذشت؟ و آیا ذره‌ای عقلانیت در آن لحظه در ابراهیم بود و آیا ذره‌ای بی ایمانی در او حاضر بود؟ ابراهیم در آن ثانیه، آن چند لحظه کوتاه زندگیش معنای ایمان به تمامی است:

باور داشتن بر ناممکن. باور داشتن این که چیزی به این تلخی  خیری ناپیدا را در سینه دارد.

و چقدر چیزهای به این تلخی دیده ایم در زندگی؟ از زندان و اعدام و تجاوز و تحقیر و تلخی و تنهایی و رنج. از کودکان بی مادر و پدر. از شهرهای سوخته و مردم از خانه رانده شده. از جوان‌های با دست و لب بسته زنده به خاک سپرده شده و از جوانان در شبی تاریک اعدام شده. از نبودن عدالت و نبودن گوشی برای شنیدن و از هر چه تلخی در جهان هست. دیدن تمامی اینها و این درد و رنچ هستی و با این همه، باور داشتن که جهان، این وهم مجسم، دارای خیری بالاتر از رنج است. این که زندگی و زیستن به تمامی این رنج‌ها می‌ارزد و ایمان تکرار این احتمال بعید و اما شیرین است.

 

 

Acceptance of the unacceptable

در آرزوی وصالِ احباب، اختر به‌ سحر‌ شمُرده، یاد آر!

یونس اندر دهان ماهی شد.

دیوارم را نقش بزرگی از این تصویر جامع التواریخ پر کرده. یونسی که از دهان ماهی بیرون می‌آید. آنجا که می گوید :«پس درخواستش را برایش بر آورده کردیم، و او را از آن اندوه رهانیدیم. و مؤمنان را این‌گونه نجات می‌دهیم.» روی دستان یونس از سعدی نوشته که: «قرص خورشید در سیاهی شد / یونس اندر دهان ماهی شد». و از یونس نوشتن نا تمام است اگر کلمه ای بنویسیم و ننویسیم از یونس‌ها که به دهان ماهی رفته اند و بر نگشته اند. یونس‌ها که «جوان افتاده اند.» ننویسیم از محسن امیر اصلانی که حالا در شکم ماهی‌ها و در آرام‌ترین دریاها آرام گرفته و در زمانه ای و زمینی که در آن سعید طوسی‌هایش آزاد و رها و پر افتخار گام می زنند.

برگی برای جدا کردن فصل‌ها

مثل یک شب معمولی ساده در آمستردام، یک شبی در خرداد ۱۳۸۸ در تهران زندگی‌ام برای همیشه تغییر کرد. زندگی ام، آنچنان که پیش از این از آن نگفته ام، به قبل و بعد از آن شب تقسیم می شود… آن شب بود که حس کردم دیگر هیچ وطنی نیست که منتظرم باشد. پایم از هر وطنی بریده شده بود. غریبه ای شده بودم در آستانه جهان. از سال ۲۰۰۹ میلادی. و حالا در پایان سال ۲۰۱۷ در یک شب سرد آمستردامی تاریخ برای ایرانیان زیاد دیگری هم تغییر خواهد کرد… و می توان گفت که آدمهای بیشتری دردمند می شوند، مادرانی بر سر گور خواهند آمد و پشت پدرانی خم می شود. کسانی بر ماشه ای فشار می دهند و دیگرانی چند سخنرانی پر از نفرت می کنند و عمله ظلم آنچنان مشغول ظلم خواهند بود که گویا دنیا جاودانه است و نشنیده بودند که کل من علیها فان
و می دانی؟ «لالله الامر من قبل و من بعد»  ذات و حقیقت تمامی امور برای اوست. چه قبل از این روزگار و چه بعدش… سر خم می سلامت شکند اگر سبویی.

«هدف» رسیدن به کیمیایی است که «آرامش» را از ورای جنگ‌ها و انقلاب ها، از ورای تبعیدها و زندان‌ها، از ورای مرگ و بیماری و تنهایی و غربت نشانمان بدهد.

عشق تو دردم نه کم نمود و نه برداشت

انی معکم. اسمع و اری!

کیمیا

…آدمها عجیبند. چیزی ورای این پوست و گوشت و این فرم‌های ظاهری، در پس بودن ماست. مثل این که آن وقتی که ما را می‌ساخته اند، ما آدم‌های کوچکی بوده ایم که سوار این بدن‌های بزرگ شده ایم. مثل کارگرهایی که سوییچ ماشینی را از کارفرمایی که ماشین ها را بی توجه به هر چیزی و به تصادف تحویل می دهد، گرفته‌ایم.

آن وقت به من، ماشینی می افتد صادره از پاریس و متولد و ساخت دهه ۵۰ و به تو ماشینی متولد تبریز و دهه چهل شمسی. این‌ها، حساب این که کجای این دنیا سر در بیاوری و پدر و مادر و دین خانوادگی‌ت چه باشد از دست ما خارج است. این‌ها پوسته ظاهری زندگی‌ست و ما محدودیم به این چهارچوبها. این که مثلا رنج و داغ همیشگی ایرانی بودن، خاورمیانه ای بودن را همیشه به دوش بکشی و یا رنج مکزیکی بودن را در جای دیگری از دنیا.

این ها در اراده ما نیست. و تنها چیزی که در اراده ماست بازخورد و واکنش‌مان نسبت به وقایع است. این تنها قدرت ماست و تنها جایی که باید و برای تقویتش کار کنیم. یاد بگیریم که به احساستمان نگاه کنیم. از همه چیز سوال کنیم. از هر قدرت معنوی و سیاسی و علمی و از هر احساس درونی: که مثلا، چرا ترسیدم؟ چرا قلبم گرفت؟ چرا خوشحال شدم؟ دلیلش چه بود؟ و با این دقت تلاش کردن که به عمق احساسات درونی روح‌مان – تا آنجا که ممکن است- پی ببریم.

این تنها راهی ست که می تواند به ما توان زیستن را در مصاف تلخ‌ترین احساساتمان بدهد. این فهم که راضی باشیم که گاهی حالمان خوب نیست. گاهی غمگینیم و حق داریم که غمگین باشیم. گاهی تنبلیم و گاهی نمی توانیم کاری کنیم. این که هر چیزی در آن میان دلمان اتفاق بیافتد قابل قبول است. ممکن است و قسمتی از ماست و نه همه ما. این که می توانیم چیزی بزرگ را از دست بدهیم و در درون عمیقا عزادار باشیم. می توانیم چیزی بخریم و مثل کودکی احساس خوشحالی کنیم. نفس این احساس قابل فهم است و کار ما آگاهی از این احساس است.

جواب به سوالهای متوالی درباره احساسات درونی‌مان می تواند به ما کمک کند. کمک کند که سنگین ترین احساس‌ها را به زیر چاقوی تیز عقل بیاورد: احساساتی که می تواند ما را تا دم مرگ ببرد. احساس دیدن مردن و رفتن عزیزی. خداحافظی کردنش با دنیای ما زندگان و رفتن آن جان‌ش که حالا دیگر در جسدش نیست، به دنیایی که از آن بی ‌خبریم.

احساساتی که می تواند ما را از پا بیاندازد: احساساتی که ما را می شکند و له می کند. آیا از دست دادن عزیزی سخت است؟ بی تردید. آیا ما از این غم زنده بیرون می آییم؟ به احتمال زیاد. ما زنده می مانیم و دیر یا زود به سوی مرگ محتوم  خود می رویم. آدم‌ها همه می میرند و به نظر می رسد این یقینی ترین نظریه ها راجع به زندگی باشد: که هر زندگی‌ای به مرگ ختم خواهد شد. بیش از این را زیاد نمی دانیم و زیاد با یقین درباره ش صحبت نمی‌کنیم.ک

… و شاید باید  از جمله ای بگویم که گفته اند که مردی در انتهای یک تراژدی گفت: «رضا برضاک و تسلیما لامرک.» که راضیم به رضای تو و تسلیمم به امرت. Not my will, but thine, be done. نه اراده من که اراده تو خواهد بود. «لا مشیتی بل مشیتک». عیسای بر صلیب است که این را می گوید. و اینجاست. این رمز آرامش دنیاست که راضی باشی. که مثل لبخند بودا لبخند بزنی: بر کودکان در حال مرگ و در مردان و زنان گرسنه. در هر سختی لبخند بزنی چون می‌بینی تمام این زشتی ها را و می دانی که: «فرصت زیستن چه در صلح و چه در جنگ کوتاه است». فرصت چه برای جشن و شادی و پایکوبی و چه برای گریستن کم است و هر چند که گفتن از آرامش ساده ترین کار و مسخره ترین‌شان است در روزگار آسانی و آرام بودن در روزگار رنج سخت‌ترین، اما چاره ای جز ایستادن نیست.

می دانم که این توصیه‌ها و حرف‌ها چقدر رنج آور است. می فهمم که چقدر خنده دار است توصیه به آرامش از سوی آدمهایی که هیچ گاه شاهد رنج‌های تو نبوده اند و چقدر رنج مضاعفی است شنیدن این توصیه ها. این که آدم‌ها چقدر خالی و پوشالی‌اند. چقدر دربند توهم‌اند وقتی در ذهن‌شان به سادگی مشکلات دیگران را حل می‌کنند. آدم‌ها خوبند، چهارچوب عقلی و ایمانی‌شان به خوبی ساعت سوییسی کار می کند و گلایه‌هایشان از نداشتن چیزهاست تا وقتی که زندگی‌ آسان است. آدم‌ها خیال می کنند بر روی زمین محکم قدم می زنند تا روزی که چیزی به محکمی و به جد زندگی‌شان را تکان می‌دهد. وقتی که ایمان‌شان،‌ باورشان و خدایشان از کار کردن می افتد و برای ایستادن و زندگی کردن نیازمند فلسفه‌ای جدیدند. این تکان خوردن‌ها، این لرزیدن دل‌ها و ایمان‌ها، تنها پنجره ایست به سوی روشنایی در تاریکی این شب دیجور و خوشا به حال غریبان، خوشا به حال زمین خوردگان و آنان که به دنبال کیمیایی اند که با آن پیروزی و شکست، زشتی و زیبایی، فقر و غنا،‌ آزادی و زندان، تنهایی و توجه، فرقی نکند. نوری که آن صورت متغیر عالم را روشن کند و در جهانی که در آن «دوران هیچ سلطنتی پایدار نیست» به دنبال چیزی ماندگار باشد. نوری محال در تاریکی دنیای زندگان.

 

 

 

Acceptance-3

Adopt a systematic study of the way all things change into one another: pay constant attention to this aspect of nature and train yourself in it. Nothing is so conducive to the greatness of mind. One so trained has divested himself of his body: recognizing that in almost no time he will have to leave all this behind and depart from the world of men, he has devoted his entire self to justice in his own actions and to the nature of the Whole in all things external.

He does not even give a thought to what others will say or suppose about him, or do against him, but is content to meet these two conditions – his own integrity in each present action, and glad acceptance of his present lot. He has abandoned all other preoccupations and ambitions, and his only desire is to walk the straight path according to law and, in so doing, to follow in the path of god.

Meditation, Marcus Aurelius, 9:11

«با احترام تمام تقدیم به»

همه زندگی ام آرزویی داشته ام: این که کتابی بنویسم. محتوای کتاب مهم نیست. اما صرفا مهم است که در صفحه اول به چه کسی تقدیم می شود.مثل کتابهای رضا که همیشه صفحه اولشان نمایشی بودند از انشای زیبایی درباره دنیا و رابطه گیرنده به جهان هستی.

موضوع کتاب هر چیزی می تواند باشد اما باید این احترام را که جمع شده گوشه دلم را آنجا نشان بدهم. همیشه قلبم پر بوده از محبت های گوله شده گوشه اطاق:  آدمها آمده اند و رفته اند و جمع شده اند و جایشان به یکدگر داده اند. از حمید و مهدی. از موسای صدر. از مهدی بازرگان. از محمود طالقانی. بعدها از مادر ترزا. و از سربازان. از سربازان بی نام و نشان و از جوانان به جوانی رفته. از همه عکس‌های بی جان شده که در آن جوانانی برای همیشه در جوانی شان به خاطره پیوسته اند. از ۵۰ هزار نفر که  یک شب زمستانی در ۱۳۶۵ قتل عام شده اند. به جوانانی که با دستان بسته در نبرد پیش از شروع باخته کربلای چهار، زنده به گور شده اند. به افسرانی که به نیت نجات وطن در عملیات مشکوک نوژه دست به کاری از پیش شکست خورده زندند. از جوانانی که در نبرد با ساواک شاهنشاهی مرده اند و از جوانانی که شب عروسی شان به قتلگاه رفته اند. و برای همه اینها به مادرانشان.

دلم می خواست به مادران وطنم، یک به یک کتابی تقدیم می کردم: به آنها که جوانانشان با دستان بسته و یا دستان باز،  در شب عروسی و عزا به قتل رسیده اند. به مادران داغدار در خرمشهر، خاوران و کرج و پاوه و امیرآباد. مکان این داستان اهمیتی نداشت و این سیاست نبود که برای من در روایت داستان‌ها ارزشی ایجاد می کرد، این صبر بر غم بود و بر فاجعه که مرا،‌ چون هنگام دیدن زیباترین تابلوی خطاطی به حیرت وا می‌داشت.

به مادران،‌ همسران و معشوقانی که صبر کرده بودند، خبر فاجعه را شنیده بودند و باز دوام آورده بودند که بزیند. زندگی را شماره کنند و دوباره گذر پاییز به زمستان و زمستان به بهار را تاب بیاورند و قبول کنند که کسی دیگر بر نمی گردد. قدرت ویران‌گر فاجعه را، آن که مانند زلزله می‌ آید و ویران می کند را. قبول را. بروز کامل کلمه Acceptance. قبول آنچه که در حال حاضر هست. با چشمان خشک گریستن. رنجی را با لبان بسته فریاد زدن. این عشق حقیقی را که قدیمی ترین قصه عشق بود. زیباترین‌ش که من فکر می‌کردم هر آدمی لایق یکی‌اش هست.
همیشه همین‌طور رویا پردازی کرده ام. تا آن وقت که اروپا را دیدم و بعد از آن…  بعد از آن، باز هم بیشتر رویا پردازی کرده ام…

 

 

 

 

رضا

«م عزیز… اگر فکر کنم، اگر خلاصه تمامی آنچه را که در سکوت و در شلوغی این سالها و از ورای تمامی رنجها آموخته ام را در جمله ای و در کلمه ای بیان کنم، اگر کلمه مشترک میستر اکهارت و اکهارت تولی و حاج اسماعیل و اگر تمامی حکمت دائو را و راه رهایی را در یک چیز ببینم و بگویم آن «تسلیم» است. تسلیم در برابر چیزی که تغییرش نمی‌توان داد. تسلیم در برابر آنچه که هست و تسلیم در برابر اکنون. رضا دادن و آرامش بر آنچه داری و نداری. همین حکایت عاشوراست که رضا برضاک و تسلیما لامرک. و رضا متفاوت است از بی عملی و بی برنامگی. از بی مسوولیتی و از بی‌نظمی. از نساختن و کاری نکردن. رضا در درون اتفاق می افتد و آرام آرام و با هزینه‌ای زیاد، با رنج و با محنت است که داده می شود. و رضا بی‌تفاوتی به نتیجه نیست. که در قبول کردن نتیجه ای که خوب یا بدش برایمان تفاوتی ندارد چه فضیلتی نهفته است؟ رضا قبول کردن نتیجه ای متفاوت از خواست قلبی ماست وقتی توان تغییر چیزی را نداریم و رنج عمیق درونی مان را به نظاره نشسته ایم. خانه آتش گرفته و همه چیز سوخته و باران می آید و ما لیوان گرم چای را در دستانمان می فشاریم و به تصویر باران بر خانه سوخته می نگریم و و یقین داریم که چیزی ورای اینها وجود دارد که نمی سوزد و از بین نمی رود.
آرامیم. آرامشی که به عمیق ترین سکوت ها گره خورده…»

آواز حرکت کاج‌ها و سدرها

دانه برفی که در هوای پاک آب می‌شود.

Bassui wrote the following letter to one of his disciples who was about to die:

The essence of your mind is not born, so it will never die. It is not an existence, which is perishable. It is not an emptiness, which is a mere void. It has neither color nor form. It enjoys no pleasures and suffers no pains.

“I know you are very ill. Like a good Zen student, you are facing that sickness squarely. You may not know exactly who is suffering, but question yourself: What is the essence of this mind? Think only of this. You will need no more. Covet nothing. Your end which is endless is as a snowflake dissolving in the pure air.

+

Someday

بی‌تاب: در آرزوی میهن خود!

م نوشته است: «ساعت از نیمه شب گذشته است. زن همسایه دوباره شروع کرده به گریه کردن. چنان زار می زند که اگر خدایی وجود داشته باشد، حتمن از این ناله ها باید بر خود بلرزد. چند شبی ست که کارش همین است. راس یک ساعت مقرر شروع می کند اما پایانش ساعتی ندارد. انگار تا هرجا که توان و جانی داشته باشد می گرید. زن همسایه شادترین زن بود در این ساختمان نفرین شده. خوش برخوردترین بود بین همسایه های عبوس که صب بخیر را گویا دشنامی می دانند که جوابش سکوت است. زن همسایه اما همینجور زار می زند. …صدای زن همسایه انقدر واضح می آید که انگار وسط خانه من نشسته است مویه می کند. لعنت به دیوارها که خلوت آدمیان را حرمت نگاه نمی دارند. لعنت به رنج که اینگونه دست آدمی را رو می کند. لعنت به جاده وقتی مفهومش جدایی مادر از فرزندست. لعنت، لعنت، لعنت. لعنت به ما که هیچوقت تصمیم نداریم یاد بگیریم رانندگی اصولی دارد و ما بی اصول ترین مردم تاریخ؛ فاجعه سازترین هم هستیم.»

به رنج‌های انسانی فکر می کنم و آنچه ما تجربه می کنیم. به سخت ترین رنج‌ها فکر می کنم و به تنهایی زندانی در سلول انفرادی. درد بی پولی و بی کاری. درد شرمندگی. درد عظیم تنهایی. درد غربت. رنج تحقیر. درد ظلم. این رنج‌ها که این فاصله و خط بین تولد و مرگ را احاطه کرده. این درد که زندگی را چنین همواره غیر منتظره و ناهمگون کرده. اینها همه در چشمان آدمی سخت اند. اما هیچ کدام از این ها نمی تواند رنج عبارت بالا را به تمامی بیان کند. در مویه‌های این زن چیزی از جنس عدم باور نهفته است. باور به چیزی که اساسی ترین دلیل هستی است و بی آن زندگی ممکن نیست. ندانستن که چگونه با حقیقت جدید و با نبود زندگی کرد. وحشت و اضطرار غیر منتظره ای در میان مویه ها فریاد می زند و انسان‌ها را هشدار می دهد از غافلگیر شدن: از اضطراب: از فکر کردن هر لحظه و در هر ثانیه در پس پرده ذهنشان به این که: چه خواهد شد اگر فردا کارم را از دست بدهم؟ اگر همسرم ترکم کند؟ اگر فرزندم بیمار و یا دچار حادثه شود؟ چه می شود اگر نظم کنونی به هم بخورد؟ زندگی و مغز ما روند زیستن را بر انتظاری خوش بینانه از حیات بنا کرده و با لرزیدن آجرهای فکرمان، تمامی نقشه های ذهنی مان می لرزد.

حقیقت این هست که انسان نمی تواند به وجود هیچ قطعیتی جز عدم قطعیت و تغییر مدام همه چیز اطمینان داشته باشد. تنها نکته ثابت این است که همه چیز در این هستی تغییر می‌کند و هیچگاه نمی‌توان درباره وقوع و عدم وقوع اتفاقات با احتمال ۱۰۰ درصد – آن طور که در عالم نظر ممکن است- صحبت کرد. دنیای خاکی خالی از هر چیز کاملی است و نمی توان خیلی طولانی دل بست به: «پهن کردن یک فرش و بی خیال نشستن و گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور»

***

بزرگترین دارایی انسان توانایی چیرگی بر رنج‌ها نه با تغییر دادن عامل بیرونی بلکه با تغییر نگاه درونی است. دیدن حقیقتی پایدار تر و دیدن چیزهایی که در نگاه عادی دیدنی نیست. چیزی که می‌تواند جواب سوالی باشد به هزاران سوالی که در طول زندگانی و در مواجهه با بی‌عدالتی‌ها و تلخی‌ها پدید می آید.

مثل آن عبارت که :«الی الی لما سبقتنی؟» خدای من! خدای من! چرا مرا واگذاشته‌ای؟ عیسای روی صلیب گلایه می‌کند و عجیب است که این عبارت را در  بیشتر ترجمه‌های عهد جدید به زبان اصلی خود نقل می‌کنند. همان گلایه و آن عبارت که کسی شش سال گفت و جوابی نشنید (شاید چون باور به شنیدن جوابی نداشت) و آن که گفت و جواب شنید.

در پاسخ به این سوال عیسای بالای صلیب و انسانهای خمیده زیر بار رنج است که پاسخ به «مساله شر» نهفته است و پاسخ به رنج‌های انسان و تباه شدن نسل‌ها و شاید تنها چراغ روشن این شب سیاه بی پایان. اینجاست که یاد می‌گیری که انسان برای «خوشبختی» و خوشی زندگی نمی‌کند. هدف زیستن کوتاه انسان در این کره خاکی بی تردید شادی / Happiness نیست که آنان که جز این  می اندیشند به ناچار در پایان زندگی و لحظات تلخ رفتن، تعبیر این عبارت آرتور شوپنهاور خواهند بود که:

There is only one inborn error, and that is the notion that we exist in order to be happy… So long as we persist in this inborn error… the world seems to us full of contradictions. For at every step, in great things and small, we are bound to experience that the world and life are certainly not arranged for the purpose of being content. That’s why the faces of almost all elderly people are etched with such disappointment.”

 

گفته بود که آدم همیشه و همه جا از خدای خودش می پرسد که «الیس الله کاف بعبده». که آیا خدا برای بنده اش کافی نیست؟ و تو پاسخ داده بودی که نه! دیده بودی که کافی نیست و دیده بودی شبهای سرد را که عریان و سرد مانده بودی و نخوابیده بودی و گرسنگی و حسرت را دیده بودی و آتش و حبس و رنج و جنگ را. ایمان برای سیر کردن شکم گرسنه کافی نبود و… بود…

***

سنت آگوستین انسانی عادی بود و سرشار از انتخابهایی که در نگاه امروزه ما اشتباه به نظر می آیند. اما هم اوست که برای سنگ مزار خود چنین نگاشته است:
«چه چیز قلب یک مسیحی را از بار غم سنگین می‌کند؟
این حقیقت که او زائر است و در آرزوی مـیهن خـود، بیتاب…»

در ثنای کاری نکردن 無爲

無爲 وو وی یا Wu wei مفهوم عجیبی است. کاری نکردن، تسلیم و یکی شدن با آن چه نامی ندارد. یگانه با آن تصمیم بودن و خالی از هر مقاومتی و فریادی. تسلیم بودن در زندگی شخصی و مانند آب،‌ به آرامی و بی توقف راه خود را باز کردن. طبیعی بودن، در هم‌آهنگی بودن با ارکستری آسمانی. خواست انسانی را به کمترین رساندن و اختیار امور را با دانش بی اختیاری به دست آوردن. سال‌ها می‌توان درباره‌اش نوشت و هنوز چیزی نگفت و گفتن را هنوز شروع نکرد…

Truth is something so noble that if God could turn aside from it, I could keep the truth and let God go. (+)

یادداشت‌هایی برای یادآوری: یادآوری در زمانه فراموشی

Non mea voluntas sed tua fiat... Not my will, but thine be done...

لینک به لیست موسیقی در Soundcloud