تامل

نامه سوم

همایون جان

یک جایی در زندگی می‌رسد که صاحب خیلی چیزهایی می شوی که می خواستی و آرزویشان را داشتی. می رسی به جایی که خودت را تصویر می کردی و آن قاب عکس رویایی‌ت و وقتی که تمامی عکس‌ها را گرفتی می فهمی که هنوز نرسیده ای. می‌فهمی که اسیر تصاویر بوده ای: اسیر پوسته ها و تصوراتت. که انسان همیشه اسیر پوسته ها و فرم هاست.

ما شاید خوش اقبال تر و شاید هم بد اقبال تر از نسل های بعدی‌مان بوده ایم. زمان ما BMW X3 هنوز ساخته نشده بود و تصویر رویایی من آمبولانس تویوتای لندکروز بود که در بیابانی با سرعت می رفت. انگار در رواندا یا در جنوب لبنان آمبولانس بیماران را در میان جاده ای که از خمپاره پاره پاره شده با سرعت می‌راندی و از همه چیزهای زندگی می رهیدی. از مرگ می رهیدی و خود را در این قاب جاودانه می‌کردی…


رفیق، سال‌های زیاد زیستن و دیدن و مانند «فیل نشستن و به زندگی‌های گذشته نگریستن» نیاز بود تا ببینی که این‌ها همه یک چیزند و این همه هیچ چیز نیستند. میان کیسه غذا در خانه فقرا بردن و مست و خراب کافه‌ها بودن در باطن فرقی نیست هر چند ظاهرشان این همه متفاوت باشد. میان آرزو و خواستن ماشین بزرگ‌تر و خانه بزرگ‌تر و آرزوی نوشتن و ترجمه کتاب‌بزرگتر و نجات انسان‌ها فرقی نیست. تنها یک چیز متفاوت ست و تنها یک کار مهم ست و ما تنها مکلف به نجات یک انسانیم: خودمان.
بودنی در درون خودمان. آن بودی که از هر نقشی عاری ست، آن بودنی که با پای پیاده و سوار هر وسیله ای یکیست. آن بودنی که در تهران و نیویورک و بیروت و تورنتو و آمستردام یکیست.

***


دنیا نمایش ممتد وهمی مجسم ست. این وهم را فرهنگ هندی Maya می‌نامد. وهم نمایش اسارت ما در بدنهایمان، بدنهایمان که نیازمند خواب و غذا و بدنهای دیگر ست. بدنمان که ما را اسیر تصمیمات آنی و نیازهای لحظه‌ای می‌کند. دنیا نمایش ممتد آشنایی‌ها و جدایی هاست. وهم به دست آوردن‌ها و از دست دادن‌ها. نمایش تغیر مدام احوال و ایام. دیدن آن چیزها که هیچ وقت تصور نمی کردیم… و مگر من می‌دیدم که روزی برایت از آمستردام یا از سایگون بنویسم آن شبی خلوتی که با ماشین وسط ۱۶ آذر ایستادم و خیره به خیابان خالی میان دانشگاه خیره شدم؟
این ها همه خواب بود… همه. و همین بود که آن خانم در آخرین و مهمترین کلامی که روی سنگ گورش نوشته بود گفت: که ما همه خوابیم و مرگ، (این زیباترین بانوی عالم) ما را از این خواب بیدار می‌کند.

***


معلم جواب سوال را داد و گفت و گفت… و آخرش اضافه کرد که «یادم رفت… در ضمن باید بمیرید…» که در خود بمیرید. در خواستن‌ها و در آرزوها و طلب ها. که همه چیز را بدهید و تنها دو چشم نظاره گر باقی بماند که در آن دیگر دین و بی دینی، رسیدن و نرسیدن و معروفیت و گمنامی فرقی نکند. فرقی نکند که چه چیزها از دست داده ای و چه کسانی را و چه سرزمین‌ها را و چه آشنایی ها را. و فرقی نکند که چه به دست آورده ای. چه اسم ها و سندها و عناوین و خاطرات…

***



بار اول در بیروت، دم دروازه دانشگاه آمریکایی از این سنگ نبشته عکس گرفته بودم، سنگی که خیلی از آدمها که سال‌ها وارد این عمارت شده اند بی نگاهی از آن عبور کرده اند و این جمله بعد از مدتها دوباره همین روزها به خاطرم برگشت.

«من آمده ام که زندگی داشته باشند و زندگی‌ی سرشار از گشایش داشته باشند» (یوحنا ۱۰:۱۰) و می‌دانی این گشایش چیست؟ این گشایش (که ترجمه این ها هم هست in all its fullness, superabundant) آن چیزی ست که با آن شکست و پیروزی، داشتن و نداشتن یکسان ست. آن فضایی و فراوانی‌ ست که در میان تمامی کمبودها و سخت ترین لحظات و در میان تمامی ابرهای تیره از آسمانی آبی می گوید و تو را و روح ت را در ظلمانی ترین شب‌ها به روشنایی می‌رساند…

می‌بوسمت
آرش
هاجیانگ
شمال ویتنام

نامه دو


همایون جان!

آخرین بار برایت از همه ترس‌هایم گفته بودم،‌ از همه وحشت‌ها، انگار از وحشت مردن،‌ انگار از وحشت زندان،‌ از ترس اسیری. این که دیگر نتوانی خودت باشی. خودت به کمال. برای چه ما از اسیری می ترسیم؟ از این که از همه چیزهایی که دوست داریم جدا می شویم و به آهستگی می‌میریم. و من که این همه ترسیده ام و وحشت‌های مختلف زندگی‌ها را دیده ام… م را دیدم که در غربت همه چیز زندگی ش رفت و فرزندش هم و مالش و بی مکان شد و در فقر رفت. آدمی را دیده ام که بدن و روح بیمارش بی‌چاره ش کرد و تنها بود و هیچ یاری نداشت و تلخی بیشتری غیرمنتظره ای انتظارش را می کشید و آدم‌ها و آدمها.
من این سال‌ها از این آدمها زیاد دیده‌ام. در کنار آدم‌هایی که سختی‌شان کمتر بوده. و آدم‌ها همیشه به اندازه سختی‌ها بزرگ می‌شوند و هیچ کسی رنجی بزرگ‌تر از اندازه روحش را به دوش نخواهد کشید.
که رنج‌ها آدم‌ها را با خودشان می‌کشند و دست و پا و سر روحمان را بزرگ می‌کنند: وقتی قبولشان کنیم. وقتی آب گلویمان را قورت بدهیم و نفس عمیقی بکشیم و بفهمیم که دست و پا زدن اضافه بی‌هوده ست.
زندان هم همین ست. این بند کوچکی هم که من در آن افتادم از جنس همین بود: از جنس قبول کردن. قبول کردن این که هشیار باشیم. که اهل قبول باشیم. در خود بمیریم و «نخواهیم» و خواستن را نگاه کنیم و غافل نشویم.
که وقتی سگ سیاه افسردگی و ترس می‌آید و سایه ش همه جا را تاریک می‌کند بتوانیم عمیق نفس بکشیم و آبی ترین آسمان ها را در آن ته افق ببینیم…
شاید تمام معنی زندگی ما همین باشد رفیق.
وحشت نکردن و امیدوار ماندن.

آرش
حومه کولومبو

«…که تمام سرزمین روحت را بدان بخشیده ای…»

آن آرزویی را که بیشتر از همه چیز  می خواهی. آن خواسته ای که تمام قلبت را گرفته است. آنرا که بیشتر از همه سالیان سال انتظارش را کشیدی. آنرا که بدون آن نمی توانی زیست. آرزویی که تمام سالیان عمرت را به پایش ریخته ای. آنچه را که عصاره قلبت، خالص زیستن ات می دانی، آن آرزویی که در سخت ترین دقایق عمرت یک لحظه خیالش را رها نکرده ای. آنرا که آن دلِ امیدوار، که تمام سرزمین روحت را بدان بخشیده ای. آن بزرگ ترین، بهترین، با شکوه ترینِ آرزوهایت

آنرا

قربانی کن

از نرگس فتحعلیان

نامه اول

رفیق
تنهایی مثل مرگ ست. این که دیگر تو را به یاد نیاورند. سال‌ها پیش نادان بودم و ندانسته می‌گفتم. هنوز هم. اما آن روزها نوشته بودم که: «وقتی دیگر کسی نیست که تو را به یاد بیاورد،‌ تو دیگر آنی نیستی که بودی…» ندیده بودم که وقتی دیگر کسی نباشد که تو را ببینید و به یاد بیاورد،‌ تو نه تنها در گذشته که در حال هم نیستی.

حکایت گنج مخفی ابن عربی را شنیده ای؟ که حق می‌گوید که من گنجی مخفی بودم و می خواستم شناخته شوم و انسان را آفریدم…» گنج مخفی که نیازمند دیده شدن نیست. نیازمند دیده شدن دیده‌ی انسانی. دیده ای کج و بدبین و همین قدر فراموشکار.
ما رفیق جان،‌ ما آدم‌ها اما در تنهایی می میریم و این مرگ بد نیست. در اضطراب‌های فراوان، در وحشت این شب‌های تار، در تونل‌های تاریکی که چیزی تهشان معلوم نیست.
یک جایی وسط آلپ در سویس با ماشین سوار قطاری شدیم. تا به حال با ماشین وارد قطار نشده بودم و نمی‌دانستم که حالا چه می شود. قطار وارد تونل شد. تونل تاریک تاریک. نه نوری، نه روشنایی و نه چراغی. زمان گذشت و گذشت و روشنایی نیامد. نمی دانستم که کی تمام می شود. دو دقیقه؟ ده دقیقه؟ شاید نیم ساعتی گذشته…
تونل‌های تاریک زندگی را به امید روشنایی نشستن دردناک ترین و رمقگیرترین کارهاست.
و حالا آنقدر از برادران و خواهران و هم‌نسلانمان در زندان تلخ و تونل بی انتهای بیماری‌ها، غم‌ها و دردها نشسته اند که ما چه داریم برای گلایه؟ ما چه‌داریم جز این که طلب صبر کنیم و آرامش و برکت و از آن ساقی بخواهیم- از همان ساقی که خانم هایده می‌گوید سرش سلامت- که قلب‌هایمان را پذیرای عشق و آرامشی ماندگار و بزرگ کند وقتی که نمی دانیم کجاست و نمی‌دانیم می‌خواهد چه کار کند و سیاهی شب قلبمان را می لرزاند که در هر حال: «ملکوت تو بیاید و اراده تو آن‌چنان که در آسمان، در زمین نیز مقرر شود..»

خدا کند انگورها برسند…

“خدا کند انگورها برسند
جهان مست شود 
تلوتلو بخورند خیابان‌ها 
به شانه‌ی هم بزنند 
رئیس‌جمهورها و گداها 

مرزها مست شوند 
و محمّد علی بعد از ۱۷ سال مادرش را ببیند 
و آمنه بعد از ۱۷ سال، کودکش را لمس کند .

خدا کند انگورها برسند 
آمو زیباترین پسرانش را بالا بیاورد 
هندوکش دخترانش را آزاد کند .

برای لحظه‌ای 
تفنگ‌ها یادشان برود دریدن را 
کاردها یادشان برود 
بریدن را 
قلم‌ها آتش را 
آتش‌بس بنویسند .

خدا کند کوهها به هم برسند 
دریا چنگ بزند به آسمان 
ماهش را بدزدد 
به میخانه‌ شوند پلنگ‌ها با آهوها .

خدا کند مستی به اشیاء سرایت کند 
پنجره‌‌ها 
دیوارها را بشکنند 
و 
تو 
همچنانکه یارت را تنگ می‌بوسی 
مرا نیز به یاد بیاوری .

محبوب من 
محبوب دور افتاده‌ی من 
با من بزن پیاله‌ای دیگر 
به سلامتی باغ‌های معلق انگور”

― الیاس علوی

کوآن

در ذن،

جواب‌ها را پیدا نمی‌کنیم.

بل‌که
سوال را گم می‌کنیم…

با مهر به گذشته بنگر -۳

موسی صدر، تامسن کنستانس هیمن (پروانه چمران). (احتمالا) صور، اواخر دهه چهل شمسی، عکس از مصطفی چمران

چرا مرا وا نهادی؟

در روایت انجیل آمده است که عیسی مسیح در لحظات پایانی زندگی و بر سرِ صلیب گفت: «خدای من، خدای من، از چه رو مرا وانهادی؟»(انجیل مَتّی، باب ۲۷ آیه ۴۶)

کریستین بوبن می‌نویسد این سخنِ مسیح، نه تنها نشانه‌ی عقب‌نشینی ایمانی نیست، بلکه تعبیری متعالی از عشق مؤمنانه‌ی مسیح است: «این سخن، تنها دلیل اثبات وجود خداست: کسی نمی‌تواند هیچ را آن‌گونه صدا بزند. عدم را نمی‌توان سرزنش کرد». چرا که به گفته‌‌ی بوبَن آنچه اهمیت دارد کلماتی نیست که به کار می‌بَریم، بلکه نَفسِ این گفتگو با خدا است که در سخت‌ترین لحظات زندگی نیز همچنان ادامه پیدا می‌کند: «در آن هنگام که امیدمان را، چونان خونی که از رگی بُریده می‌رود، از دست می‌دهیم و همچنان به عاشقانه سخن گفتن در مورد آنچه در حال کُشتن ماست ادامه می‌دهیم». آیا همینکه در بغرنج‌ترین موقعیت‌های وجودی، پرسشِ خدا در ما موج برمی‌دارد و با او به شیوه‌‌ای شِکوِه‌آمیز ‌نجوا می‌کنیم، نشانه‌ای از عطش قلبی ما به خدا نیست؟

تعبیرات نغز کریستین بوبن از سخنِ‌ به ظاهر غیرمؤمنانه‌ی مسیح در آن ساعات پایانی را، بارها باید خواند:

«”خدای من، خدای من، چرا مرا تنها گذاشته‌ای؟” این گفته‌ی مسیح، عاشقانه‌ترین سخنی است که می‌توان تصور کرد. همه با رعشه‌ی مأنوس آن آشناییم. هیچ زندگی‌ای نمی‌تواند از تحسین این فریاد خودداری کند. این سخن قلب عشق است؛ شعله‌ی لرزان آن رو به زوال می‌رود ولی هرگز خاموش نمی‌شود. زیرا این سخن، تنها دلیل اثبات وجود خداست: کسی نمی‌تواند هیچ را آن‌گونه صدا بزند. عدم را نمی‌توان سرزنش کرد.

سپس، دیگر هیچ- برآمدن آخرین نفس، انرژی‌ای که آنچه را دیگر چیزی نیست جز بدنی در حال پوسیدن، ترک می‌کند. این آخرین شعله‌های رو به افول سخن، از مسیح تصویری می‌سازد خوب‌تر از یک فرشته: برادر دلواپس و شکننده‌ی ما. «خدای من، خدای من، چرا مرا تنها گذاشته‌ای؟» این فریاد می‌رود تا در برابر دهان مرمرین خدایی خاموش منفجر شود، فریادی که گویی از سینه‌ی جان جانان ما برخاسته است، نزدیک‌ترین نزدیکانمان: خود ما در آن هنگام که امیدمان را، چونان خونی که از رگی بُریده می‌رود، از دست می‌دهیم و همچنان به عاشقانه سخن گفتن در مورد آنچه در حال کشتن ماست ادامه می‌دهیم. باید که سیاهی پُررنگ شود تا اولین ستاره پدیدار گردد.»
بُهت، بوبن، ترجمه بنفشه فرهمندی

از صدیق قطبی

روشنی



«با مهر به گذشته بنگر…»

ما عمیقا شیفته تصاویریم.
…و من سال‌ها از لحظه‌ها نوشته ام.

به عکسی‌ نگاه می‌کنیم. زمان گذشته. ما دیگر آنی نیستیم که در گذشته بوده ایم. هیچ چیز دیگر یکسان نیست. آدم‌ها رفته اند. آنی نیستند که بودند. ذهن مان گذشته را می آراید و تمامی اضطراب ها و نگرانی‌هایش را پاک می کند: از تمامی اضطراب هایی که اکنون داریم. از تمامی ترس‌هایی که هر روزمان را پر می‌کند.

ذهنمان گذشته را تقدیس می‌کند. ما به گذشته نگاه می‌کنیم و انگار جواب تمامی ترس‌ها و اضطراب‌ها را حالا می دانیم. می دانیم که در انتهای داستان همه چیز خوب تمام می‌شود و با وجود سخت‌ترین سختی‌ها و رنج‌ها ما تاب آورده ایم. ما در انتهای قصه – که هیچ کس نمی‌داند کی تمام می‌شود- باقی می‌مانیم و چیزی برایمان باقی مانده که به رغم هر چه تلخی، ارزش زیستن را داشته.
گذشته از تمامی رنجهایش رها می‌شود و ما دلمان تنگ می‌شود برای زیستن در چنین لحظه‌ی نابی که همه چیزش به کمال در کنار دیگری قرار گرفته. عکس بیان یک لحظه است:‌ یک ۱۲۵ م ثانیه که در آن ما همه‌ چیزهای لازم برای شادمانی را داشته ایم و با وجود همه کمبود‌ها،‌ کامل بوده ایم. نوستالژیا. (+ +)

و فکر کن که چه حالی‌ست که روزی بتوانی به هر لحظه حال پر از تلخی و رنج و یاس و ترس، این چنین نگاه کنی… انگار که بازیگر نمایشی هستی در نقشی که دقیقا آن چیزی نیست که می‌خواهی و اما روی صندلی‌ها، پادشاه به تنهایی نشسته و محو صحنه است. چشمانی با مهربانی و تحسین تو را می‌بینند. اشتباه‌هایت را،‌ ضعف‌هایت را، وابسته‌گی‌هایت را. و تلاشت را برای این که نقشت را خوب بازی کنی.
این حرف سنکاست که: زندگی صحنه نمایشی‌ست که در آن نه طول نمایش، که کیفیت اجرای نقش‌ست که اهمیت دارد.


***


پیرمرد می‌گفت که باید زیر برگه زندگی را امضا کنی. زیر برگه رضایت را امضا کنی و بدانی که به رغم «غمی که شب و روز در ما خانه کرده و به رغم باد و هوای بارانی و طوفان» حقیقتی باقی می‌ماند در دنیایی که همه چیزش گذراست و همین اگر بدانی، کافی ست…

آنی که جا مانده بود.

«شاید باور نکنید اما این روزها در بهمن‌ ماه، دانشجویانی که نسل‌های قبل و در زمان حکومت جمهوری اسلامی زندگی می‌کردند باید مدارس‌شون رو با کاغذ رنگی تزیین می‌کردند. اون‌ها این کار رو باید به مناسبت سالگرد انقلاب سال ۱۳۵۷ خورشیدی انجام می دادند و دانش آموزانی که در اولین سالگرد انقلاب این کار رو انجام دادند باید حالا ۷۹ ساله باشند…» صدای رادیو این‌ها را می گفت و همه جا تاریک بود و نمی‌فهمید که چه شده. چشمانش را باز کرد، باران بود که میخورد به شیشه. کابوس بود؟ یعنی می‌شد که ۷۹ سال طول بکشد؟ تا آن موقع که او نبود؟ نمی‌ماند. یعنی نمی شد دیگر برگردد و برود سر خاک خلیل و جلیل؟ که شب سرد زمستان در فلکه آب لبوی داغ بخورد و شب‌های تابستان جلوی مغازه بنشیند و سلام رهگذران را جواب بدهد؟ باران زمستانی پاریسی می خورد به شیروانی اطاق و از دورتر صدای پرنده ای می‌آمد و پیرمرد صبح دیگری را شروع می‌کرد…»

قسمتی از رمان: «آنی که جا مانده بود»

از دلش آرام رفت.

خبر مرگ دیگری زندگی را یادم انداخت.
باور این که در لحظاتی که تو یاد کسی نبوده ای و به او فکر نمی‌کرده ای، او بی خبر به تو و به تمامی غیر منتظره، زندگی را ترک کرده و برای همیشه دور شده.
که ما در مرگ دیگری، به رنج التیام ناپذیر دلتنگی خودمان است که می گرییم. به دلتنگی که دیگر هیچ گاه مجال پایان نمی یابد. دیگر فرصتی برای دیدن نیست. و مگر کسی هست که کسی را از دست نداده باشد؟ و مگر هست کسی که کسی را از دست ندهد؟
و مگر در این دنیا جز این تجربه مرگ که سرنوشت محتوم هر جانداری ست،‌ قطعیتی هست؟

سِنِکا ما را دلداری می‌دهد که سرنوشت آن‌ کس که رفته آن‌چنان بد نیست. اما مگر کسی نگران آن دیگری‌ست؟ ما در شیرین‌ترین و تلخ ترین لحظات زندگی‌مان موجوداتی عمیقا خویش محوریم و دغدغه اصلی مان خودمانیم: آن چه که ما در نبود دیگری از دست می‌دهیم…

و می‌دانی مرگ گویای چه رازی ست؟ گویای این‌که ما هم، تک تک‌مان پیش از آن که به تمامی آماده باشیم، پیش از آن که زمانی کافی برای قبول این واقعیت داشته باشیم،‌ می توانیم مسافر این راه رفتنی باشیم. این که فرصت برای زیستن محدودست و ما در رسیدن به آرزوها و برنامه های دراز مدت زندگی‌مان، بختی سرشار و زمانی بی انتها نخواهیم داشت. زمان رفتن ممکن است که در غیرمنتظره‌ترین لحظه ممکن فرا برسد: وقتی که خیال می کنیم که تمامی راه‌ها به رویمان و در راه رسیدن به «داشتن» تمامی چیزهای که خواسته‌ایم فراهم‌ست.


این راز که ما تنها بازیگران یک نمایش‌یم و باید در طی روزها و سال‌های زندگی، (کوتاه یا بلند) تنها بیاموزیم که این نقش ما و دیر و زودش نیست که اهمیتی دارد. ما در بی شمار شرایط زندگی‌مان بی‌نقش و تاثیریم و تنها راز مهم زندگی: خوب بازی کردن در نقشی‌ست که بی خواسته ما به ما داده اند.


در میانه تمامی هیاهوهای زودگذر دنیا، در میانه سیاست و کار و داشتن‌ها، این تنها صدای جاودانه هستی ست وقتی که خیلی زود دیگر هیچ کس نخواهد بود که از آمدن و رفتن مان به این زندگی خبری داشته باشد و بودنمان را به خاطر بیاورد…


جاودانه: در فریاد یا زمزمه‌ای که در پهنه سکوت کوهی بوده ایم و زندگی کرده‌ایم.

جاودانه… در خاطره ماندگار زندگی…

زندگی دوباره


 «موجودات باید رنج بکشند، از کار بیفتند و بمیرند پیش از آنکه زندگی دوباره بیابند.
این به‌معنای فرار یا خلاصی موقت از زندگی نیست، 
بلکه تحقق آن است»
درمان دردهای زندگی به‌سبک فریدریش نیچه

برای ذهن آرام همه چیز ممکن است…

توانمندترین نیایش‌ها، آن قادر متعال و آن ارزشمندترین همه اعمال نتیجه یک ذهن آرام ست.
هر چه این ذهن آرامتر..،
ارزشمندتر و عمیق تر و گویا تر و بی عیب‌تر این نیایش.

برای ذهن آرام همه چیز ممکن است.
و ذهن آرام چیست؟ 
ذهن آرام آن ذهنی‌ست که چیزی بر آن سنگینی نمی کند، چیزی نگرانش نمی‌کند، که رها از تمامی بندها و خودخواهی‌ها به تمامی با اراده خداوند یکی شده و اراده خود را میرانده…

مایستر اکهارت 
https://en.wikiquote.org/wiki/Meister_Eckhart

ای تویی که در سکوت گوش می‌کنی..!

این روزها که رفت در یک دوره کوتاه چند ماهه بیشتر از انگشتان یک دست از جوانترها که در نزدیک می‌شناختم رفتند و پیرترها ماندند.

معلم ذن را گفتند که دعایی بنویس و نوشت که: «باشد که پدربزرگان بمیرند! باشد که پسران بمیرند! باشد که نوه‌ها بمیرند!» و وقتی که عصبانی شدند از پول دعا دادن و نفرین تحویل گرفتن، برایشان گفت که چقدر بد است که برعکسش اتفاق بیافتد…
و انگار پیش از این بسیار برعکسش اتفاق افتاده بود و پس از این هم جز این نخواهد رفت.

***

شاید رسم زندگی‌ست که بی رحمانه غیر منتظره باشد. و رسم هستی‌ست که این‌گونه سخت باشد خواندنش: که آن‌قدر سخت بفهمیم دلیل چیزها را! آن‌قدر سخت بفهمیم چرا عزیزترین‌مان در زندان‌ست و چرا عزیزترین‌مان مرد و چرا ما؟ چرا جوان من رفت؟ چرا من؟ چرا سرطان؟ چرا؟ چرا جنگ و بدبختی و چرا کودک بیمار؟ چرا تنهایی؟ چرا فقر؟ چرا ظلم؟ کدام معنویتی و کدام حقی توانسته در کلام پاسخی به این عبارات باشد؟ هیچ. هیچ کدام.
«…کلامی برای پاسخ به زندگی وجود ندارد…»

تلخی‌های زندگی، تلخ ترین تلخی‌های زندگی، دری به سوی بی‌نهایت‌اند که از آن راهی به سوی آرامش، راهی به سوی آن ماندگارترین باز می‌شود. تلخی‌ی که در کیمیای روح اندکی از انسان‌ها به شیرینی تبدیل می‌شود و این کیمیا، تنها نور این دنیای تاریک و تنها جواب تمامی سوالات بالاست و این رازی‌ست که… جز در سکوت شنیده نمی‌شود.

که «…در انتهای تاریکی‌ها روشنایی نهفته است…»

 

 

ارید ان لا ارید

حق تعالی با بایزید گفت که:

یا با یزید چه خواهی؟

گفت:

خواهم که نخواهم

ارید ان لا ارید

 

فیه ما فیه، فصل سی ام.

رهگذر باشید

عیسی گفت:
«رهگذر باشید.»

انجیل توماس
از انجیل های گم شده گنوسی

ای خداوند چرا دور ایستاده‌ای؟

به کسی که درد دارد، وعده‌های دروغ ندهیم: «همه چیز خوب می‌شود!» همه چیز خوب نخواهد شد. با سکوت‌مان یا تن‌مان یا تعداد اندکی از کلمات‌مان به او بگوییم: «من ابعاد رنج تو را درنخواهم یافت.»
و زیر لب مزامیر بخوانیم: «ای خداوند چرا دور ایستاده‌ای، و خود را به وقتِ تنگی پنهان می‌کنی؟»

ابراهیم سلطانی

در مرگ، چونان که در زندگی تسلیم…

…نهال چیزی برای خویش نمی‌خواهد که نهال با هستی یگانه شده‌ ست و هستی از طریق اوست که جلوه‌‌ و عمل می‌کند.
عیسی گفته بود «..نگاه کنید به سوسن‌های در دشت که چگونه می‌رویند. 
که آن‌ها نه زحمتی می‌کشند و نه در قدکشیدنشان تاب می‌خورند.
اما بدانید که حتّی سلیمان هم با آن همه جلال، چون یکی از آنها آراسته نشد‌…» 
می‌توانیم بگوییم که هستی – زندگی – می‌خواهد که نهال درخت شود اما نهال خودش را جدای از تمامیت هستی نمی‌بیند و هیچ چیزی برای خودش نمی‌خواهد. 
او با آنچه که زندگی‌ می‌خواهد یگانه شده ست. 
همین‌ست که نمی ترسد و در آرامش‌ست. 
و اگر قرار باشد که زودتر بمیرد با آرامش و به راحتی خواهد مرد…
که او در مرگ، چونان که در زندگی تسلیم ست. 

اکهارت تل،‌ زمینی جدید، صفحه ۱۶۱

پرواز بی‌پرنده

…و ببین چه از پرواز این پرنده که گذشت در خور تماشا بیش..؟
چه رمزی داشت، انگار به ابدیت می‌رفت. 
و تو فراتر شو. 
دیده فروبند، 
و پرواز بی پرنده را در خود نگر.

هنوز در سفرم، به کوشش پریدخت سپهری‬‎

تاملات

گویا که حقیقت در درک به تمامی اکنون و شنیدن صدای سکوت درختان دور، معنا می‌شود.

گوش کن!‌ صدای باد را می‌شنوی؟ صدای دریاچه را که دیده نمی‌شود؟ صدای غروب را با بوی پاییز و خلوتی و تنهایی عجیبی که در هوا موج می‌زند؟ چیزی از این میان سزاوار شنیده شدن ست و زندگی در تسلیم هر لحظه به بد و خوب آن چه هست تعبیر می‌شود.
تسلیم. تسلیمی درونی در جلسه مصاحبه کاری، تسلیمی درونی در جلسه آشنایی، در روز دادگاه. در بالای دار و در فراموشی زندان. در شب زلزله و آخرین شب قبل از تبعید. در شب مهاجرت. در شب جدایی. در شب خداحافظی از عزیز از نزدیک: در سینه خاک و در خداحافظی از کسی از دور. در رنج‌ها و در شادی‌ها. در تولد‌ها و عروسی‌ها و خوشی‌ها.

و چقدر محال است انسان بودن و تسلیم بودن! و گفته بودی که باید مرد. باید جان داد که 
مرگ پیش از مرگ امنست ای فتا
این چنین فرمود ما را مصطفا
گفت موتواکُلکُم مِن قَبل اَن
یاتی الموت تموتوا بالفَتن
او همی‌گفت از شکنجه وز بلا
هم‌چو جان کافران قالوا بلی
باز می‌گفت او که گر این بار من
وا رهم زین محنت گردن‌شکن
من نسازم جز به دریایی وطن
آبگیری را نسازم من سکن
آب بی‌حد جویم و آمن شوم
تا ابد در امن و صحت می‌روم…

مثنوی- دفتر چهارم
در حکایت «چاره اندیشیدن آن ماهی نیم‌عاقل و خود را مرده کردن»

«…چشمان او را درنمی‌یابند و او چشمان را درمی‌یابد…»

آنان که این صفحه را می شناسند به تعداد انگشتان دستی هستند که این نوشته ها تنها یادداشت‌هایی شخصی بوده تا به امروز اما چون ممکن است که نوشتن گاهی دیرتر و دورتر شود این خبرنامه نوشته های جدید را به ایمیل تان می‌فرستد:


یا علی.
«یا خود خانم چاقه»

در جستجوی حکمت

در جستجوی دانش
هر روز چیزی به تو افزوده می شود؛
در جستجوی حکمت
هر روز چیزی از تو کاسته خواهد شد
و در نهایت به بی ذهنی خواهی رسید؛
فرزانه ذهنی از خود ندارد
چه،
هر چه بیشتر بدانی
کمتر درک خواهی کرد.

تائو ته چینگ
به نقل از https://t.me/Harut_Marut

مرگ همانند یک استاد است، زیرا همه چیز را می‌داند…

«من سینه سرخی را دوست می‌دارم. به من خیره شده و پاهایش محکم بر شاخسار درختی جای گرفته بود. در چشمانش بارقه‌ای از مسخرگی می‌درخشید و چنین می‌نمود که به من می‌گوید:
«برای چه می‌کوشی از زندگی‌ات چیزی بسازی؟‌
زندگی همین‌که می‌گذرد زیباست، بی‌دغدغه‌ی دلیلی، برنامه‌ای، اندیشه‌ای.»
نتوانستم پاسخی به او بدهم.»

(رستاخیز، کریستین بوبن، ترجمه‌ی سیروس خزائلی، نشر صدای معاصر)

از صدیق قطبی  و کانال تلگرامش

گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی

حاصل عمر آن دمست.
باقی ایام رفت…

دلارام، محسن نامجو، حامد نیک پی، کنسرت سانفرانسیسکو

ای شیر پیر بسته به زنجیر

…کزبندت ایچ عار نیاید

سودت حصار
و پیک نجاتی…
سوی تو و آن حصار نیامد…

مهدی اخوان ثالث برای محمد مصدق، ۱۳۳۵


در ستایش «خانم چاقه»

«…یه شب پیش از برنامه  شروع کردم به نق زدن.
داشتم با ویکر از در می رفتم بیرون که سیمور بهم گفت کفشمو واکس بزنم. آتیش گرفتم. تماشاگرای تو استودیو کودن بودن٬ مجری کودن بود٬ تهیه کننده ها کودن بودن٬ منم نمی خواستم به خاطر اونا کفش مو واکس بزنم. گفتم اون جایی که ما می شینیم پامون از چشم همه دوره. سیمور گفت به هرحال واکس شون بزن. گفت به خاطر خانوم چاقه واکس شون بزن. هیچ وقت بهم نگفت خانم چاقه کیه اما بعد از اون هروقت برنامه داشتم کفش مو به خاطر خانم چاقه واکس زدم.

بذار برات یه راز وحشتناک بگم. گوش می کنی؟ 
همه ی تماشاگرا همون خانم چاقه ی سیمورن. 
نمی دونی خانم چاقه واقعا کیه؟ ای بابا… ای بابا… مسیحه دیگه.
خود مسیح رفیق…»

از اینجا و اینجا

جز حکایت دوست

هرچه گفتیم
جز حکایت دوست
 در همه عمر، از آن پشیمانیم…

نپایندگی

سال‌ها پیش،‌ در سال یگانه ۱۳۶۰، وقتی خانم مهستی هنوز در حوض مسیحیت غسل تعمید نیافته بود، ناخودآگاه یکی از اصل‌های بنیادین بودایی را آواز خواند: نپایندگی.

«با هم میشه موندن وقتی که، هیچی موندنی نیست».

لیلا امامی و عباس امیر انتظام امروز رفته اند و همه می‌روند… و بشارت این‌که «…دوران هیچ سلطنتی جاودانه نیست».

 

 

ورای هر خوبی و بدی

سال‌ها پیش می‌نوشتم.
در بند نوای کلمات بودم و طنین‌شان.
صداها آدم‌ را می‌فریبند. آدم‌ها می‌شنیدند و خوششان می‌آمد.
آدم‌هایی هم بودند که همان‌ نواها را تکرار می‌کردند و آهنگ‌ها و کلمات مشابه می‌ساختند.

اینستاگرام و دنیای مجازی امروز سرشار از این جملات است: جملات شاعرانه زیبا. بیان احساسات شاعرانه. غم‌ها و شادی‌ها که برای لایک مخاطب در کلماتی محدود بیان‌ می‌شوند و به سرعت تغییر می‌کنند: کلمات صدا دار. صداها را می‌شود تقلید و تکرار کرد و از تکرار این همه، عالم پر از شلوغی‌ست.

این سکوت است اما که سرشارترین کلام‌هااست وتکرار نمی‌شود و هربار روایت حکایتی جاودانه و ورای هر خوبی و بدی است…

Truth is something so noble that if God could turn aside from it, I could keep the truth and let God go. (+)

یادداشت‌هایی برای یادآوری: یادآوری در زمانه فراموشی

Non mea voluntas sed tua fiat... Not my will, but thine be done...

لینک به لیست موسیقی در Soundcloud