آنچه بینی…

۷ فروردین ۱۳۹۷

…آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت، همان بینی…

هاتف اصفهانی

Don’t demand that things happen as you wish, but wish that they happen as they do happen, and you will go on well.”

Epictetus, Enchiridion Ch. 8

 

ای انسان!

۴ فروردین ۱۳۹۷

این ویدئو، سرشار از یک سایه است. یک گرد، یک حس آمیخته شده: مثل حس حزن، مثل حس شعف، مثل حس باور یا یاس. مردها و زن‌ها با هم می‌خوانند: «ای انسان! قدر این دو روزه را بدان!» و در این چهره‌های سرشار از «حس غفلت» چیزی پنهان نهفته است. آگاه نبودن از این که به راستی تنها دو روز باقی‌ مانده ست برای این آدم‌ها. برنامه نوروز ۱۳۵۷ تلویزیون ملی ایران است و تا بهمن ۱۳۵۷ تنها دو روز باقی مانده است. گروه برای خودشان می‌خوانند. برای جمع خود همین آدم‌ها و این آدم‌ها نمی‌شنوند. انگار که کائنات بخواهد با این چند نفر صحبت کند و هر چه بگوید این آدم‌ها نفهمند که بعضی وقت‌ها حتی کمتر از دو روز وقت هست. به این که همه چیز در تغییر است و تا بوده اساس دنیا دگرگونی بوده و… زندگی همیشه می‌تواند غافلگیر کننده باشد. این که بر روی این زمین، هیچ وقت «قرار» و آرامشی به تمامی ممکن نبوده است. که «چنان» نماند و «چنین» نیز هم نخواهد ماند.

زود

۴ فروردین ۱۳۹۷

آشنا، متن زیبایی نوشته در سوگ داریوش شایگان.

حالا هزار و هشتصد و اندی سال از درگذشت امپراطور مارکوس آئورلیوس می گذرد.
او که خطاب به خودش و در دفترچه‌ی اندیشه‌هایش نوشته بود:
«زود باشد که تو همه چیز را فراموش کنی و همه چیز… یاد تو را از خاطر ببرد.»

امپراطور روم، جایی دیگر از اشتهار می‌نویسد و این که «زود باشد که تو بمیری و نسل دوم انسانهایی که تو را می‌شناسند هم می‌میرند و یاد و خاطره تو برای همیشه از خاطر روزگار محو خواهد شد… پس به یاد بسپار که دربند اشتهار نباشی که لذت اشتهار کوتاه و گذراست»

گوشه قطعه هنرمندان بهشت زهرای‌تهران، گوشه‌های گورستان‌های پاریس و آمستردام و بمبئی، سرشار از استخوان‌های هنرمندانی است که حالا دیری ست از خاطر همه رفته‌اند.

پاس داشتن تصویری که ما از خویشتن در ذهن دیگران می آفرینیم، وهمی از اوهام بی شمار این خیال زندگی‌ست.

چه کسی دیگر نام تو را در خیابان‌های تهران به یاد می‌آورد آقای عباس مهرپویا

از رنجی که می‌بریم

۱ فروردین ۱۳۹۷

اگر زندگی جز خفتن و خوردن و ساختن فرزند نباشد دیگر چه چیزی اهمیت دارد؟ اگر زندگی، گواهی و شاهد و شهید این همه جان و عمر از دست رفته نباشد. اگر ننویسیم از آن‌ها که «جوان افتادند». اگر نگرییم برای هر سال که این سان رفت؟

قرار

۲۳ اسفند ۱۳۹۶

قرار این بوده که هیچ چیز این دنیا را به رایگان ندهند. قرار همین بود و همین بود در سکوت لب‌های پر ذکر ایران خانم در آن سال‌های آخر که لال و زمین‌گیر شده بود و جز چشمانش، جز چشمانش که سرشار از ذکر بودند. عمری ثنای خدایی را گفته باشی و مومن به ایمانی باشی و در سن پیری این چنین خفیف و ذلیل شوی؟ عمری حواست بوده باشد و به دین و نجس و پاکی و آخر عمری کسی باید لگن‌ت را تمیز کند؟

این چه ایمانی بود؟ ایمان تنها در معرض شک ایمان است. ایمان تنها وقتی که می‌لرزد و به نفس می‌افتد است که ایمان است. ایمان به مسیح، ایمان به ابوالفضل، ایمان به یهوه،‌ الله یا گانش، ایمان به علم و ایمان به بی ایمانی همه در هنگام تمامیت یکی‌ند. ایمان در احساس یقین کامل، تنها وهم ساده ایست که نفس انسانی از آن برای هویت دادن به خود استفاده می‌کند. و آنجاست که ایمان، ایمان می شود: وقتی که باور به چیزی ورای انسان باور پذیر نیست: وقتی ایمان به ماورای امر طبیعی، علمی نیست اما… لازم ست.

روزی آن دوست از راهی برای تصفیه نوشته بود:

«A method of purification: to pray to God, not only in secret as far as men are concerned,
but with the thought that God does not exist. »

همان روز بود در روزهای آخر آن پیرمرد که بعد عمری عزت و احترام و شلوغی زندگی‌ش، بعد آن روزها که خسته به خانه می‌رسید و هزار هزار نفر را دیده بود، حالا زندگی‌ش شده بود این آپارتمان کوچک و نگهبان‌ها. روزهای تنهایی،‌ سکوت، فراموش شدن. روزهای شمردن شب و روز تا وقت مرگش برسد. زندگی چقدر بالا و پایین داشت و حتی وقتی که هفتاد ساله‌ای هم نمی‌توانی مطمئن شوی که زندگی تمامی راه‌هایش را برای غافلگیر کردنت نشانت داده. زندگی همیشه غافلگیرمان می کند، زندگی که این چنین غیرمنتظره و این چنین در حال دگرگونی‌ست.

پدر ایمان

۱۶ اسفند ۱۳۹۶

به داستان ابراهیم مثل یک حکایت فکر کن: یک قصه خوب. فکر کن که چرا کسی که پدر تمامی ایمان است، کسی که برتر از هر انسانی‌ست، نتواند توانایی ساده ای را که تمامی هم‌نوعانش دارند، داشته باشد؟ ابراهیم، توانایی ساده ترین توانایی هر موجودی را نداشت: تولید مثل. هر موجود زنده‌ای بعد از ذات وجودش، خاصیت یگانه‌ای را دارد: خاصیت تولید مثل و اگر این را نداشت پیش از این منقرض شده بود.

ابراهیم سال‌های سال زندگی‌ش را زندگی کرد و اما دارای این توانایی ساده نشد. توانایی والد شدن. ابراهیم در آن روزها و در آن سال‌ها چه کسی بود؟ ابراهیم اسیر چقدر شک بود در روزهای حسرتش؟ و بعد از تمامی این‌ها، روزی را به یاد آور که چاقو بر گلوی فرزندش و نتیجه و نهایت آرزوی زندگی ش می‌گذارد.

ابراهیم از چه می گذشت؟ و آیا ذره‌ای عقلانیت در آن لحظه در ابراهیم بود و آیا ذره‌ای بی ایمانی در او حاضر بود؟ ابراهیم در آن ثانیه، آن چند لحظه کوتاه زندگیش معنای ایمان به تمامی است:

باور داشتن بر ناممکن. باور داشتن این که چیزی به این تلخی  خیری ناپیدا را در سینه دارد.

و چقدر چیزهای به این تلخی دیده ایم در زندگی؟ از زندان و اعدام و تجاوز و تحقیر و تلخی و تنهایی و رنج. از کودکان بی مادر و پدر. از شهرهای سوخته و مردم از خانه رانده شده. از جوان‌های با دست و لب بسته زنده به خاک سپرده شده و از جوانان در شبی تاریک اعدام شده. از نبودن عدالت و نبودن گوشی برای شنیدن و از هر چه تلخی در جهان هست. دیدن تمامی اینها و این درد و رنچ هستی و با این همه، باور داشتن که جهان، این وهم مجسم، دارای خیری بالاتر از رنج است. این که زندگی و زیستن به تمامی این رنج‌ها می‌ارزد و ایمان تکرار این احتمال بعید و اما شیرین است.

 

 

“On missing the whole truth”

۸ اسفند ۱۳۹۶

Do not praise your own faith exclusively so that you disbelieve all the rest. If you do this you will miss much good. Nay, you will miss the whole truth of the matter. God, the Omniscient and the Omnipresent, cannot be confined to any one creed, for He says in the Quran, wheresoever ye turn, there is the face of Allah. Everybody praises what he knows. His God is his own creature, and in praising it, he praises himself. Which he would not do if he were just, for his dislike is based on ignorance.

 

Ibn ʿArabi

Tranquility

۲۰ بهمن ۱۳۹۶

Seek not that the things which happen should happen as you wish; but wish the things which happen to be as they are, and you will have a tranquil flow of life.

Epictetus

هم‌راه

۱۳ بهمن ۱۳۹۶

«…مرگ که معشوق همه مردهای واقعی عالم است، هم‌راه‌ش را خواسته بود…»

تاملات ۸-۴۵

۱ بهمن ۱۳۹۶

«مرا بردار و هر جای این جهان که می‌خواهی بیانداز!
هر جا که باشم، خدای درون قلبم را شاد و راضی نگاه می‌دارم.
و این نتیجه وقتی‌ست که کردار و رفتار ما، طبعیت حقیقی خود را دنبال کنند…

آیا آنچه که بر من می‌گذرد دلیلی کافی خواهد بود برای این که من بیمار و شکسته، تحقیر شده و گرسنه و در غل و زنجیر (نفسم) باشم؟ آیا (هیچ جا) دلیلی کافی برای این‌گونه زیستن سراغ داری؟»

امپراطور مارکوس آئورلیوس، تاملات، ۴۵-۸

تاملات ۴-۲۳

۱ بهمن ۱۳۹۶

«ای هستی! نظم تو نظم درونی من است: هیچ چیز اگر در زمان مناسب توست، نه  برمن زود و نه بر من دیر است.
ای حقیقت هستی! هر آن چه که فصل‌هایت بار آرد بر من میوه (رضا) است: که همه چیز از تو می‌آید و هستی همه چیز در توست و به (سوی) تو باز می گردد…»

امپراطور مارکوس آئورلیوس، تاملات، ۴-۲۳

تاملات ۴-۷

۱ بهمن ۱۳۹۶

«قضاوت را بیرون کن و این فکر را که «من رنج کشیده‌ام» را بیرون کرده ای…
این فکر را که «من رنج کشیده‌ام» را بیرون کن و
رنج، خود بیرون خواهد رفت.»

امپراطور مارکوس آئورلیوس، تاملات، ۷-۴

تاملات ۲-۱۴

۱ بهمن ۱۳۹۶

«حتی اگر قرار شد که سه هزار سال زندگی کنی و اگر حتی ده برابر این، (همیشه) یادت باشد که هیچ کسی جانی را، جز آن جان که آن را می‌زید را از دست نمی‌دهد و جز آن زندگی‌ی را  که از دست می‌دهد نمی زید. و همین حقیقت است که کوتاه ترین و طولانی‌ترین زندگی‌ها را به هم شبیه می‌کند.
و یادت باشد این که لحظه‌ حال،‌ برابر تمامی لحظه‌هاست…
و هیچ کس نمی تواند که آینده و گذشته را از دست بدهد.
که چگونه می‌توانی چیزی را که صاحبش نیستی از دست بدهی؟»

امپراطور مارکوس آئورلیوس، تاملات ۱۴-۲

Amor Fati

۲۷ دی ۱۳۹۶

Amor fati (lit. “love of fate”) is a Latin phrase that may be translated as “love of fate” or “love of one’s fate”. It is used to
describe an attitude in which one sees everything that happens in one’s life, including suffering and loss, as good or, at the very least, necessary, in that they are among the facts of one’s life and existence, so they are always necessarily there whether one likes them or not. Moreover, amor fati is characterized by an acceptance of the events or situations that occur in one’s life.

نیچه جایی در حکمت شادمان از عبارتی لاتین نام می برد: آمور فاتی. آمور: که در لاتین و ایتالیایی عشق است: عشق به سرنوشت. عشق به قسمت. و چیزی بالاتر از رضا و تسلیم. نه تنها تسلیم بودن در برابر آنچه که اتفاق می‌افتد از تلخ و شیرین و بلکه تمامی این تلخی‌ها و شیرینی‌ها را با اعتمادی عمیق دوست داشتن. و چگونه می‌شود که انسان جدایی‌ها را و دوری‌ها را و دلتنگی‌ها را و محرومیت‌ها را دوست داشته باشد؟ چه اعتماد و یقینی نیاز است که فکر کنی تمامی رنج‌ها و دردها و حسرت‌ها همه برای رسیدن به مرحله‌ای و رشدی درونی لازم بوده‌اند و ایمان داشته باشی که رنج‌های تو و رنج‌های بشری بی‌هوده نبوده اند.

نیچه‌ زمانی پیش از رفتنش و سکونتش در بیمارستان روانی نوشته بود: «نمی‌خواهم که با زشتی بجنگم، نمی خواهم که کسی و چیزی را متهم کنم و نمی خواهم آنان را که متهم می کنند، متهم کنم… می خواهم که روزی به همه چیز (این هستی) آری بگویم.»

توبیاس

۲۱ دی ۱۳۹۶

در ۱۶ سالگی، کمی بالاتر از میدان فردوسی، روبروی هتل مرمر، در حیاط مدرسه روایت فتح، شغل آینده ام را انتخاب کردم. کتاب را خوانده بودم و فکر کرده بودم که می خواهم تصویر جملات اول این کتاب باشم: تصویر مردی که به آرامی و بی هدف قدم می‌زند. کتاب با تصویر  توبیاس شروع می‌شود که تا همین اواخر هم چیز زیادی درباره او نمی دانسته‌ام. تنها می‌دانسته ام که مردی به همراه سگی و فرشته ای قدم می‌زند و من هم می‌خواستم این‌کاره شوم. اسمش قدیس بود یا هر چه فرقی نمی‌کرد. و حالا می دانم که توبیاس هر چه بود قدیس نبود، نهایتا پسری بود که به همراه فرشته‌ای و سگی قدم زده بود. و با خودم فکر می کردم که اگر همین طور قدم بزنم و بروم به سمت شرق می‌رسم به مرز افغانستان: خوب!‌ بعدش چه..؟

آدم گاهی آرزوهای ۱۶ سالگی‌ش را فراموش می‌کند و گاهی نه.
دیدن این تصویر یادم آورد حکایت توبیاس را و انگار می‌شود ساعتها نشست و نگاه کرد و محو نگاه معصومانه سگ و نگاه پر از توجه فرشته شد.

 

پ.ن: یک جای حکایت توبیاس هم می‌رسد به دجله و نمی‌شود که نام دجله را بخوانم و یاد آن‌ها نیافتم که شروع ابدیتشان شد «شرق دجله». دجله هزار یک شب، دجله هارون الرشید و دجله توبیاس و دجله تلخ اسفند ۶۳ و عملیات بدر.

so be it

۲۱ دی ۱۳۹۶

A student should practise how to expunge from his life sighs and sorrow, grief and disappointment, exclamations like ‘poor me’ and ‘alas’; he should learn what death is, as well as exile, jail and hemlock, so at the end of the day he can say, like Socrates in prison, ‘Dear Crito, if it pleases the gods, so be it…’

Epictetus, the Discourses

یونس اندر دهان ماهی شد.

۱۶ دی ۱۳۹۶

دیوارم را نقش بزرگی از این تصویر جامع التواریخ پر کرده. یونسی که از دهان ماهی بیرون می‌آید. آنجا که می گوید :«پس درخواستش را برایش بر آورده کردیم، و او را از آن اندوه رهانیدیم. و مؤمنان را این‌گونه نجات می‌دهیم.» روی دستان یونس از سعدی نوشته که: «قرص خورشید در سیاهی شد / یونس اندر دهان ماهی شد». و از یونس نوشتن نا تمام است اگر کلمه ای بنویسیم و ننویسیم از یونس‌ها که به دهان ماهی رفته اند و بر نگشته اند. یونس‌ها که «جوان افتاده اند.» ننویسیم از محسن امیر اصلانی که حالا در شکم ماهی‌ها و در آرام‌ترین دریاها آرام گرفته و در زمانه ای و زمینی که در آن سعید طوسی‌هایش آزاد و رها و پر افتخار گام می زنند.

برگی برای جدا کردن فصل‌ها

۱۰ دی ۱۳۹۶

مثل یک شب معمولی ساده در آمستردام، یک شبی در خرداد ۱۳۸۸ در تهران زندگی‌ام برای همیشه تغییر کرد. زندگی ام، آنچنان که پیش از این از آن نگفته ام، به قبل و بعد از آن شب تقسیم می شود… آن شب بود که حس کردم دیگر هیچ وطنی نیست که منتظرم باشد. پایم از هر وطنی بریده شده بود. غریبه ای شده بودم در آستانه جهان. از سال ۲۰۰۹ میلادی. و حالا در پایان سال ۲۰۱۷ در یک شب سرد آمستردامی تاریخ برای ایرانیان زیاد دیگری هم تغییر خواهد کرد… و می توان گفت که آدمهای بیشتری دردمند می شوند، مادرانی بر سر گور خواهند آمد و پشت پدرانی خم می شود. کسانی بر ماشه ای فشار می دهند و دیگرانی چند سخنرانی پر از نفرت می کنند و عمله ظلم آنچنان مشغول ظلم خواهند بود که گویا دنیا جاودانه است و نشنیده بودند که کل من علیها فان
و می دانی؟ «لالله الامر من قبل و من بعد»  ذات و حقیقت تمامی امور برای اوست. چه قبل از این روزگار و چه بعدش… سر خم می سلامت شکند اگر سبویی.

«هدف» رسیدن به کیمیایی است که «آرامش» را از ورای جنگ‌ها و انقلاب ها، از ورای تبعیدها و زندان‌ها، از ورای مرگ و بیماری و تنهایی و غربت نشانمان بدهد.

ماندگار-۱

۲۲ آذر ۱۳۹۶

حکایت کوتاه و آموزنده آقایان کاظم رستگار، علیرضا موحد دانش و حسن بهمنی.

از اینجا و اینجا

Truth is something so noble that if God could turn aside from it, I could keep the truth and let God go. (+)

یادداشت‌هایی برای یادآوری: یادآوری در زمانه فراموشی

Non mea voluntas sed tua fiat... Not my will, but thine be done...