وحشت نوشتن

۱۴ خرداد ۱۳۸۶

راست است. به راستی حقیقت است که وحشت نوشتن می تواند همسنگ وحشت ننوشتن تحمل ناپذیر باشد.

آسمان

۱۴ خرداد ۱۳۸۶

تمام روز را یک سر و بی وقفه می بارید، آسمان. آن روزها س دلش تمام پی این بود که میان تابستان که او به دنیا می آید آسمان ببارد و حالا اینجا نیست تا بارش پایان ناپذیر آسمان را ببیند که حالا پایان یافته. دم غروب، وقتی باران تمام می شود و ابرها ی در هم گرفته می روند و ابرهای سبک تمیز می آیند. ابرهایی که میانشان می شود نفس کشید. ابرهایی که ارواح رفتگان را از میانشان عبور می دهند و می فرستند آن بی انتهای آسمان. حالا غروب است. ساعت ۱۰:۴۰ دقیقه و یک غروب غربی که صدای اذان موذن زاده درونش پیچیده و هوای سرد و نمناک، هیچ هوای تابستان بودن را با خود ندارد.

حالا، وقتی بروم خانه، ریچارد خواب است و اگر با دوچرخه بروم، وقتی گوشی ام پی تری پلیر را از گوشم در آوردم باید با چراغ موبایل راه را روشن کنم و زمین را خوب نگاه کنم. دقت کنم . پایم را با دقت بگذارم زمین و در آخرین لحظه ، در آخرین قدم به صدای شکستن چیزی مثل تخمه بی اعتنا باشم و با کلید، در را باز کنم و تلاش کنم که به این موضوع فکر نکنم.
حلزون ها. روز ها فکر می کردم که حلزونها از کجا می آیند؟ باران که می زند تمام زمین و چهارچوب در و دستگیره ها را پر می کنند و آرام آرام از هر طرف به سمتی می روند . نمی دانم کجا . می دانم آرام می روند و می روند. شبی ایستادم و یک به یک رویشان انگشت کشیدم . خجالت و ترس محافظه کارانه شان را وقتی درون لاکشان می خزیدند نگاه کردم و دیگر فکر نکردم که آن صدای آخری صدای لاک یک حلزون دیگر بود یا نه. حلزون ها . همین ها مرا مردد کرده اند. این احساس گناه. این حس نا بخشودنی وقتی که این جانداران آرام و ساکت را می کشی و آن جسارت عریان را وقتی سوسک ها و هزار چیز دیگر را . چه تفاوتی هست؟ کدام حس است که مرا از کشتن این یکی شرمسار می کند و آن یکی را حتی حس نمی کنم؟
به راستی چرا؟ کدام یک از احساسات ما راستینند و کدام یک دروغین . کدام یک وقتی که بر کشته شده هزار سال پیش با تمام وجود می گرییم و بر هزار کشته شده امروز بی تفاوت می گذریم . کدام یک وقتی که هر روز بر اعمال کوچک مان احساس بد بودن و احساس گناه می کنیم و زندگانی مان و ماندن بی هوده مان بزرگترین گناهان است.

این حقیقت است مازیار. من و تو روزهای زیادی را به نقد خویشتن گذرانده ایم، به نقد احساسات داشته و عواطف نداشته . ما روزی هزار بار در خشم و رحم و شادی و غممان تردید کرده ایم و حالی، این تردید فرخنده ترین و مطمئن ترین حس داشته من است . این حس ساکت مغموم که میان هر غم و شادی و دوست داشتنی پرده می کشد. میان شادمانی تولد کودکی و میان غم مرگ حلزون کوچکی
و با این همه تردید، رفیق! چگونه می توان دل بست، جز بر غروب خیس از بارش باران و صدای اذان پیچیده در لای ابرها؟

هر جا که رفتی من با تو بودم

۱۲ خرداد ۱۳۸۶

تو راست می گویی هدا. تو راست می گویی. چیزی در من عوض شده است. چیزی به قول تو مدرن شده و نمی توان پشت لحن های ادای خاطره های قدیمی را در آورد. باید اجازه داد که عکس ها درون قابهای غبارگرفته روی دیوار لبخند بزنند و اجازه بدهند که زندگان، حالا و امروز زندگیشان را بکنند. این رسم دیرین زندگی است در تمام روزهایی که می آید و می رود. این سنت حیات است که آدم روزهای پر شور و پر شعار را ببیند و روزهای سکون و آرامش را ، تمام روزهای خوب و بد را بگذراند و مگر می شود ؟ مگر می شود این روز را دید و تکان نخورد؟

این پاسخ سوال دیگری هم هست. مریم مروج به بزرگواری مرا هم شریک بازی داریوش کرده بود و خوب من این بازی را بازی بزرگان می دانم. نه بازی طفلی که آموختن هنوز شروع نکرده که پاسخی در خور بیابد. چیزی نیاموخته که چیزی بیا موزد و خب : ذره نایافته از هستی، بخش/کی تواند که شود هستی بخش؟ من چونان کودکی هر روز می آموزم و هر شب دانسته هایم فراموشم می شود. من از علی شریعتی چیزی نیاموخته ام ، من از تمام نامهای بزرگ خالیم. من در کتابهای پر صدا و در جملات پر فریاد چیزی برای آموختن نیافتم. من آدمها را دیده ام که پر از نامهای ماندگار بوده اند. آدمها دیده ام، در کنارشان بوده ام و از آنان آموخته ام که: معرفت در خردی پنهان است. در رفتار آدمها و آن چیزی که هر لحظه به رفتارشان رنگ تازه ای می زند. شعار و شعرها همیشه خالی بوده اند. همیشه این قدر پوک و تو خالی . بی جان و بی خون.

این بازی بازی بزرگان است، بازی آنان که آموختن را تمام کرده اند و من حالا هر روز می آموزم : نه از نامهای بزرگ و در کتابهای بزرگ. از کوچکترین آدمها و در کوچکترین رفتارهایشان. از کودکان. از پرندگان و لحظات. این امید من است. امید به آموختن اگر رخوت و خواب آلودگی این دنیای مدرن چیزی در من باقی گذارد.

می دانم پر از من شد . پر از تکرار این کلمه . و خوب دارم از خودم می گویم. دارم می گویم که چه کسانی بر من تاثیر گذاشته اند و بی انصافی می دانم اگر از میر یوسف پیرانی ، معلم مدرسه علامه حلی نام ببرم و از آن زوجی که در قطار چند روز پیش دیدم چیزی نگویم. بی انصافی می دانم اگر از دکتر احمد محبی آشتیانی چیزی بگویم و از حکایت خاخام یهودی پریروزی چیزی نگویم. با خودم گفتم این مرد، حقا که مرد است. این مرد مایه خجالت همه ماست. و کدامشان بیشتر برذهن من تاثیرگذاشته اند، بر این وجود آشفته ای که هر روز ، هر روز و هر روز در تمام پیش داوری ها تردید می کند. هر روز از قضاوتی بیشتر می هراسد و من از کدام بیشتر آموخته ام؟ من نه پنج اسم ، هزار اسم برای گفتن دارم و چه حاصل از گفتن هزار هزار اسم ؟ نام آدمها زود از خاطر می رود

از حافظ؟ روز های نمایشگاه مدرسه بود. اسم آن پسر سال بالایی را یادم است. بابک. نمی دانم شعری از حافظ خواندم یا بیدل ؟ آن سال، تمام سال کتاب بیدل را از کتابخانه علوم انسانی مدرسه برداشته بودم و پس ندادم. به من چیزی گفت که اندکی تند بود، برای آن پسرک همیشه مودب، همیشه خوب. گفت : حافظ چه چرندیه؟ یه عمر می و زلف یار ؟ برو پینک فلویدو نگاه کن؟ برو یه چیزی بخون که از مشکل امروزمون حرف بزنه و خوب نخواه جوابم را بدهی. که من هم اگر همیشه ساکتم هزار جواب از حفظم و می دانم که آخرش هم می گویی که کلام حافظ دوای درد هر روز ماست. می دانم، قصد ندارم تا با دعوی بی هوده شهرت برای خودم دست و پا کنم و با آلودن نام بزرگان نام خودم را در دهنها بگردانم اما این است که تلاش می کنم بیاموزم که همان طور که به شعر حافظ نگاه می کنم به شعر رپ از نظر تو غیر قابل تحمل، که بیش از می و معشوق از آتش اسلحه و زندان و جنگ می گوید نگاه کنم . تلاش می کنم، چون زیبایی همیشه آن باور مستحکم دیرینه نیست. زیبایی درگنبد بی همتای سن پیترو واتیکان و شیخ لطف الله اصفهان نیست. زیبایی همیشه این نیست. زیبایی این کلام پیرزن مقدونی، مادر ترزا است که گفت ما نمی خواهیم از آدمها مسیحی بسازیم، ما فقط می خواهیم از مسلمان، مسلمانی بهتر، از مسیحی، مسیحی بهتر و ازهندو ، هندویی بهتر بسازیم . این جمله ، باور و عمل  به این جمله، با تمامی آموخته های یک عمر برابر است. این جمله برای من همه چیز است. ابتدا و انتهای آموختن . آموختنی که انتها ندارد

dast

آن مرد که حالا در زینبیه دمشق در غربتی عجیب آرمیده است و بی اندازه دوستش دارم در زمانه ای می زیست که کسی به آدمهای بهتر فکر نمی کرد. آن زمان همه، همه چیز را شبیه هم می خواستند . همه ، آموختنی هاشان را آموخته بودند و وقت عمل رسیده بود. یک کتاب کافی بود. یک تصویر برای جنگیدن و کشتن و کشته شدن کافی بود. سالها گذشت و ما از نامها ، چون گوهران قیمتی، جعبه ای پر جواهر اندوختیم و نامهای بزرگمان را درون جعبه گذاشتیم و جعبه را بستیم و رویش قفل زدیم. عکس های آدمها را به دیوارها زدیم و خب ، آن مرد تنها آرمیده تقصیری نداشت. آدمها همیشه نیازمند عکس های لبخند بر لبند برای گوشه اطاق هایشان و این عکس ها از ما و از پدرانمان آدمهای بهتری نساخت

نه خوب باید بهتر بود. باید همیشه بهتر بود. خوبی یا بدی اهمیتی ندارد. تاثر در کلمات خلاصه نمی شود، تاثرات شخصی رزومه کاری هیچ کس نیست. اثر است. اثر آن چیزی است که اثر انگشت منحصر به فردش را در هر حرکت و هر لحظه نشان می دهد. اگر آن اسمهای بزرگ آن چنان که باید بزرگ نبوده اند که آدمها هنوز هم این قدر ساده و عادی اند و یا ما هیچ وقت شاگردان خوبی نبوده ایم، باید به فکر چاره دیگری بود باید بازی را دوباره شروع کرد. باید آموخت. باید گستاخانه سوال کرد و بی پروا شک کرد. باید محجوبانه نگریست و با احترام سکوت کرد هنوز چیزی برای آموختن هست هنوز فرصتی برای شروع باقی مانده

.

پ.ن: این را که دیدم، دلم گرفت که نامه بنویسم و اول و آخر هر نامه ای این نام را تکرار نکنم: حاج میرزا اسماعیل دولابی حاج میرزا اسماعیل دولابی

از آسمان غربی

۱۱ خرداد ۱۳۸۶

آدم وقتهایی را می خواهد برای تنهایی

برای این که ساده بنویسد، ساده شود و سادگی را به یاد بیاورد و پاکی را.
برفهای قدیمی را و بوی غذاهای پیچیده در کوچه های تنگ را و خانه های شلوغ را که برای یاد آوریشان به هیچ سعی بی هوده ای نیاز نیست.
آدم وقتهایی می خواهد که از کلمه های سخت فرار کند و سادگی را به یاد آورد:
من را به یاد آور، آن هنگام که باد در گندم زاران می وزد.
من را به یاد آور وقتی که گنجشکان بالای درختان عاشق می شوند و ابرها در هم گره می خورند
من را به یاد آور! در غروب روزهای بهاری

نوشتن ساده شدن است. زاده شدن. سادگی تا مرز تولد. سادگی تا مرز زایش، رسیدن به اولین سوال: بودن یا نبودن. رسیدن به اولین مساله.
نوشتن عشق است و آدمها عاشق شهرها می شوند و نه آدمها . آدمها عاشق ثانیه ها می شوند و نه صورت ها. نوشتن است که کلمات را زنده می کند و می میراند و همه چیز کلمه است که : در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود

از تمام بهار ها که پر از پرواز چلچله ها بود گذشته ایم و آسمان غربی پر از برف بود

زمستان را بستاییم

۱۰ خرداد ۱۳۸۶

زمستان را بستاییم چون سرما به حق جوهر فراموشی است. سرما را بستاییم چون قلب را، نگاه را، یاد را می بلعد و منجمد می کند.
دو سال گذشته، دو سال از آن شب که بیرون آمدم. زیر پل گیشا بود که بغض در گلویم شکست و سخت گریستم. سخت و تلخ. سخت. محرم بود و داد زدم که : این محرم هم؟ یادم نمی آید سال قبلش کجا بودم و در چه حال. هیچ یادم نمی آید و چقدر فراموشی خوب است. فراموشی که ما را زنده از سخت ترین لحظات بیرون می آورد. از بیمارستان بیرون آمده بودم و از آن محرم تا بهشت زهرا راه زیادی نبود، آدمها لحظات سخت را فراموش می کنند. غم ها را و شادی ها را. آدمها همیشه فراموش می کنند و حقا که جز عاشقانه ای ناب، جز یک کلام نغز، جز یک شعر تازه چیزی ماندگار نیست

یا سال پیش، شب تاسوعا بود و ما پشت چراغ قرمز بودیم که اتفاق افتاد. محمد به هوا پرت شد و کمربند من و صدرا را نگه داشت. آدمها فراموش می کنند تصادف ها را و بیماری ها را. چند سال گذشته از وقتی که ح به من می گفت که پدر بزرگ تنها از زمان می گوید. پدر بزرگ زمان را درمان همه چیز می دانست. درمان آن پسرک خوب عاشق. درمان دردها و درمان روزها و من دلم می خواست شکل پدربزرگ باشم. شکل تمام پدربزرگ ها و نمی دانستم که این سحر زمان است و نه طنین عصا وهیبت کلام که کودک را بزرگ می کند و بزرگ را پیر. هنوز هم ندانسته ام. هنوز هم نفهمیدم که آدمها چطور این قدر نرم و نا محسوس بزرگ می شوند. تسلیم می شوند. فرو می گذارند و دل می برند دل بریدن دل بریدن چقدر این کلمه پر است. چقدر این کلمه آشناست . مثل سفر مثل رفتن

زمستان را بستاییم

 وطن

۱۲ فروردین ۱۳۸۶

حسین، من بسیاری را دیده‌ام که به‌خاطر همین وطن با هم جنگیده‌اند. شماره آشناهایی را که در این راه از همه سو جان باخته‌اند دیگر از دستم در رفته. و این وطن همیشه برایم همه چیز بوده و هیچ چیز. وطن برایم زنی بوده که دوماه تمام از سحر تا شام هر روز به همه جا سرمی‌کشیده تا بگویندش شوهری که شبانه بردند زنده است یا مرده؛ زنی بوده که سه بار حکم تیر را شنید اما صدای تیر را نه؛ زنی بود که کودکش را در زندان زاد (وطن آن کودک زندان بود!؟)؛ زن دیگری را می‌شناسم که فرزند را بدرقه کرد تا بجنگد که وطن بماند؛ وطن ماند و فرزند نماند… و آیا وطن ماند؟ وقتی که نماند آن‌که وطن به او “وطن” شده بود؟ نمی‌دانم. نمی‌دانم ‌این وطن چیست که همه این زن‌ها زادند تا او “وطن” شود…
از وبلاگ علی معظمی: اینجا و اکنون

آخرین تصاویر در قاب عکس

۲۰ آذر ۱۳۸۵

این پنج روز، بهترین روزهای این ۵ سال بود.

این ۵ روز، در آن لحظه ای که زیر خورشید تابان اردستان به آسمان آبی نگاه می کردم و فکر می کردم که آیا زندگی مرا به لحظه ای پربار تر، آرام تر و شاد تر از این خواهد برد؟ این ۵روز، در آن وقتی که سرمای شب سرد نایین از خواب بیدارم می‌کرد و در عقدا، در فهرج، در خرانق و تفت و در تمام راهها با خود می گفتم که این روزها بهترین روزهای این سالهاست. بی نقص ترین و خوب ترینشان.
طعم شیرینی کوچک، در دهانی پر از تلخی.
و از بهترین لحظات، جز حسرت چه می ماند؟ از حسرت همراهی صداهای آمیخته، برای خواندن آوازی کهنه و کجا و کی دوباره می توانم با انتهای قلبم، میان آدمهای آشنا آواز بخوانم؟ آشنایی چیز غریبی است. وطن مفهوم تجمع آشنایی هاست. محدوده نگاه‌های آشنا و کسانی که دوستت داشته اند. من فراموش کرده بودم رفیق. خود را و آنچه می خواستم و آن‌چیزها که بایست می‌بودم را. من فراموش کرده بودم و وای از فراموشی. وای از فراموشی که آدم را آرام آرام پیر می کند.
بهترین سالهای زندگی ما ، این عبارت کامل، این مفهموم تمام سالهاست، مفهوم تمام روزهای خسته و کدر و تکراری و غمگین. اما ما برای بهترین سالهای زندگی مان. ما در بهترین سالهای زندگی مان چه کردیم؟ ما در این بهترین سالها چگونه زندگی کرده ایم؟ ما چقدر خندیده ایم؟ چقدر فرصتی برای عاشقی داشته ایم؟ چقدر بوده ایم؟

هنوز مهلتی هست.
مهلتی برای شهامت.
مهلتی برای جوانی…

نامه‌ای برای یسنا

۲۷ اسفند ۱۳۸۴

یَسنای عزیز!

نمی‌دانی چند وقت بود نامه ای به دستم نرسیده بود، نمی‌دانی چقدر ارزشمند است که روزی نامه‌ای از آن سر دنیا به دستت برسد که برای تو نوشته شده، نامه ای که ۸ ماه برای رسیدن به تو در راه بوده. روزی که تو برایم نامه نوشتی تابستان بود و حالا پاییز و زمستان گذشته و همه آرام آرام منتظر بهارند. مثل هر سال شهر پر از شلوغی است، خیابان‌ها بوی عید می‌گیرند و ماهی‌ها برای تنفس می‌آیند روی آب و بچه‌ها دست مادرانشان را میان بازارهای پر از سبزی و سرخی سبزه ها و ماهی ها می‌کشند. شهر مثل هر سال پر از بوی عید است و گفتن اینها برای تو که دیری در این شهر زیسته ای چه حاصلی دارد؟

مدتهاست که از شروع هر نامه ای ترسیده ام. مدتهاست. شروع، همیشه سخت‌ترین کار است و من مدتهاست از بد شروع کردن ترسیده ام. هنوز نمی‌دانم که این خطوط هم، آیا به دست تو خواهد رسید یا در تردید انتخاب کلمات مناسب حذف خواهد شد اما نامه تو، مرا وادار به نوشتن می‌کند، نوشتنی که برایم خوشایند و البته ضروری است…

صحنه اول آژانس شیشه‌ای حاتمی کیا را دیده ای و هنوز به یاد داری؟ خیابان‌های شلوغ شب عید است و قرار نیست هیچ اتفاق تازه‌ای بیافتد. نامه تو در این روزها برایم تداعی‌گر آن صحنه آغازین بود، آن اتفاق تازه که خود را میان آن دنیای شلوغ پنهان می‌کرد و دست خطت که مرا امیدوار می‌کرد که هنوز آدمها برای هم نامه می‌نویسند و مرا دلخوش می‌کرد به این که کسی – یسنای عزیز – هنوز مرا در آن انتهای دریاها در خاطر دارد. ساعت ۱:۴۵ است و اگر خسته ات نکنم حکایات زیادی هست که باید برایم بگویی و برایت بگویم.

تو آن روزهای مرا به یاد می‌آوری، آن روز که خسته و تنها بعد مدتها دیدمت و خوب می‌دانی، تنهایی، خستگی، آدمها را کم حوصله می‌کند. آن روزهای مرا به یاد می‌اوری که به دنبال دیواری، تکیه گاهی بودم که در سایه‌اش اندکی بیاسایم و مثل مسافری خسته بار بر دوش را به زمین بگذارم.

… اینها اهمیتی ندارد یسنا، زندگی پر از چیزهای گنگ است که ما تا به انتها دلیل آنها را نمی‌فهمیم و پر از حکایات است که ما در رخدادشان بی تقصیریم.

ما زندگی می‌کنیم، روزی عاشق می‌شویم، روز دیگری ازدواج می‌کنیم و روزی می‌میریم و در میان این فاصله از تولد تا مرگ، تکرار مکرر رسم دیرینه آدمیانیم، ما بی هیچ تفاوتی در روزهای عاشقی‌مان عاشقیم و در روزهای … آدمهای عادی شاید به غریزه عادت زندگی کردن را از پدران و مادرانشان می‌آموزند…

یسنای عزیز، نمی دانم که چند بار دیگر زندگی فرصتی برای نوشتن به من خواهد داد، آرامش روزهای آخر اسفند را و تلالو صدای پرندگان بهاری را میان حیاط قدیمی دانشگاه، چیزی مکدر می‌کند. این بار شاید پنجمین مرتبه است که این کاغذها را برای نوشتن بیرون می‌آورم و هر بار جز چند سطر سیاه چیزی به دست نمی‌آورم. به دیوار مسجد دانشگاه تکیه داده‌ام و به حیاط که آرام مثل پیرمردی ساکت و صبور آمدن بهار را انتظار می‌کشد نگاه می‌کنم. فکر می‌کنم که پیش از من چند نفر اینجا روی این صندلی نشسته‌اند و چیزی نوشته اند. چند نفر از ۱۳۱۳ تا به امروز، زیر صدای همین پرندگان، زیر سایه این کاج‌ها و زیر این نسیم آرام که به آدم می قبولاند که: زندگی هر چه هست کافی است … که زندگی خوب است و شیرینی نشستن زیر درختان و اجازه دادن به نسیم تا گونه‌هایت را بنوازد با هیچ چیزی قابل تعویض نیست. یسنای عزیز، این آرامش کودکانه را سایه جنگ که بر سر این سرزمین افتاده پریشان می‌کند. حقیقا چند بار دیگر برای من ۲۳ ساله فرصت نوشتن خواهد بود؟ نمی‌دانم و از این بابت ذره ای نگران نیستم اما به یاد می‌اورم اوراقم را که روزی در آن نوشته بودم:« فرصت زیستن چه در صلح و چه در جنگ کوتاه است، به کوتاهی آنچه ما از گذشته های خویش به یاد می آوریم…» هیچ کس، حتی تو، در آن سوی آبها و در سرزمینی پر از صلح و آرامش به درستی نخواهی دانست که چقدر برای زیستن، برای خوب زیستن، برای آموختن، برای دوست داشتن و دوست داشته شدن فرصت خواهی داشت. این راز زندگی است، غیر منتظره و غیر قابل پیش‌بینی بودن و بی وقفه جریان داشتن.

این راز زندگی است که در سخت ترین و گیج ترین لحظات بی‌وقفه جاری است و بی اعتنا به خستگی ما، به غم، شادی، نشاط، اضطراب و درماندگی‌مان راه خود را چونان همیشه می‌پیماید. مثل این حیاط، این حیاط که شاهد هزاران دختر وپسر از نسل های کهنه و تازه و از سالهای دور و نزدیک بوده است. آنهایی که روی این نیمکت‌ها سرمایه ماکس ورق می‌زدند و آنها که کتاب شریعتی زیر بغل اینجا نشسته‌اند، آنها که سالهاست زیر باران و باد زیر تابش خورشید در قطعات خلوت بهشت زهرا آرمیده‌اند و یسنا جز آن خدای آسمان‌ها و جز این ساختمان‌ها و این حیاط و این درختان چه کسی از آن مردان و زنان یاد می‌آورد؟

چه کسی عاشقان جوان و عشقهاشان را در اوج سالهای سیاست و انقلاب، در اوج سالهای تمدن طلایی، در سالهای جنگ، در سالهای اسلحه، در روزهای دوم خرداد و در روزهای ما به خاطر می‌آورد؟ زمان مانند ابرهای پس از باران در روزهای زیبای اردی‌بهشت می‌گذرد و از روزهای تلخ و شیرین جز خاطره‌ای نمی‌ماند.

این دیوارها، این محوطه هفتاد سالند که این‌جایند و با این همه عشق نا فرجام و این همه مرد در خاک و این همه سنگ قبر از یاد رفته، هر بهار باز هم درختها جوانه می‌زنند یسنا!

چه فرقی می‌کند من با که ازدواج می‌کنم و تو با که، چه فرقی می‌کند که در کدام سرزمین و کدام قاره به خورشید آسمانهایمان خیره می‌شویم، روزی تمام اینها در لحظه‌ای از ذهنت عبور می‌کند و شاید آن روز تنها خوب بودن، تنها در «لحظه» خوب بودن، تنها شاد کردن و آزادانه لبخند زدن چاره ثانیه‌هامان باشد.

الا من اتی الله بقلب سلیم…

برایم نگو که فرق می‌کند. من هر روز در تردید این سوالم و حالا دوستان زیادی در آن سوی آب از من دور و به تو نزدیکند. مهاجرت، جنگ، اخلاق و مذهب. اینها سوالات هر روزه منند. من اینها را می‌دانم و امید، امید به وجود چیزی ورای این‌ها مرا به نوشتن وادار می‌کند. امید به جوانه زدن شکوفه ای در بهار، امید به خلقت چیزی تازه، من با امید می‌نویسم و از این سوی زمین برای تو هم وطنم، دوستم چیزی جز امید ندارم. امیدی که در پس جنگ، ویرانی، بی اخلاقی و بی شرافتی پنهان است، امید به تولد کودکانی که با نوری تازه زاده می‌شوند و ما یسنا جز این برای هم چه می‌توانیم انجام دهیم؟

از تردید گفتم، از تردید در زمانه ای که هیچ یقینی نیست و نسبیت اصل قاطع و میزان سنجش هر چیز است، از تردید گفتم و یادم آمد روزی نوشته‌ای را که گوشه دیوار کتابخانه چسبانده بودم که: «غایت خلقت جهان پرورش انسانهایی است که در برابر شدائد بر هر چه ترس و شک و تردید و تعلق غلبه کنند و حسینی شوند…»

و من با حسین برایت از قصه ای تکراری و دینی خسته و رسومی جاهلی نمی‌گویم. گفتن از این نام گفتن از فرقه ای مذهبی نیست، گفتن از مفهومی است فارغ از هر مرام و عقیده و خارج از هر زبان و کلام. گفتن از خوان گسترده ای است که عالمی را حیات می‌دهد و از هندو و مسیحی، بهایی و بودایی نام نمی‌پرسد و نان می‌دهد. این نام امروز تنها امید و مایملک من، دین من و دلیل دین‌داری‌م است. این سرآغاز و پایان نوشتن است و مایه مستی همه آنان است که نان‌پاره خویش با تو تقسیم کرده اند. این دست اوست، دست اوست در قامت افراشته موسای صدر ایرانی یا قد خمیده مادر ترزای یوگوسلاو. این دست اوست در فراز بیرق‌ها و پنجره فولادی سقاخانه ها که هنوز بعد هزار سال نوازش‌گر سرهای بی‌پناه و دادرس بی‌پناهان بی ‌یاور است. دست اوست که هنوز بعد از هزار سال در گوشه‌ای پنهان تمام چیزهای خوب عالم را تقسیم می‌کند…

….

… تن‌ها و بدن‌ها، این روحهای اسیر در بند تن و این دست‌های نیازمند، ما را از هم جدا کرده‌اند، ما آدمهای تنها را که از هم دور و به هم نزدیکیم، این قلبهای نیازمند را که به قطره‌ای از زلال محبت محتاج است. ما اسیر رابطه‌هاییم، رابطه ها که در هم گره می‌خورند و جز تنهایی هیچ حاصلی برایمان نمی‌آورند و کجاست! کجاست یسنا! دستی که این چراغ‌های تاریک رابطه را روشن‌ کند و کجاست جای رسیدن…؟

نگرانی صبح‌گاهی تو بی‌هوده نبود، حالا ساعت ۳:۲۵ صبح است و من در مشهد ادامه آن چیزی را که مدتهاست شروع کرده‌ام پی می‌گیرم. حالا دیگر عید با تمام بدی ها و خوبی‌هایش گذشته و از روزهای رفته جز خاطره‌ای و قاب عکسی برای نگریستن چه باقی‌ می‌ماند؟ جز یاد گذشته، جز تکرار این عبارت که :« با مهر به گذشته بنگر »

با مهر، به اعمال آدمها وقتی در جای خود و روزهای خود قسمتی از قاب خاطرات ما را پر کرده‌اند…

این کاغذها، این کلمات شاید تنها پاسخ نامه تو نبود، جبران رجوع تو به آن صفحات غبار گرفته و خالی بود و تلاش دوباره ای برای نوشتن. این کاغذها را با خود از شمال تا جنوب این سرزمین همراه برده‌ام و شاید اینجا، این شهر، آن طور که دلم به آن رضا می‌دهد مقصد نهایی این اوراق باشد. کلمات همیشه در جستجوی مخاطبان خویش اند و راه‌ها و فاصله‌ها کلمات را از رسیدن به خانه‌هاشان محروم نمی‌کند. آنچه از آن توست روزی به دست تو خواهد رسید، آن چه از آن توست همیشه از آن تو خواهد ماند و فرقی نمی‌کند کجا باشد و به تو دور باشد یا نزدیک، آنچه از آن توست روزی به سوی تو باز می‌گردد، دیر یا زود…

این کلمات را روزی ان پیرمرد در گوشمان زمزمه کرده بود و ما فراموش کرده بودیم. ما در اضطرابمان در از دست دادن، در جدایی و در فقدان تمام چیزهای خوب عالم یادمان رفته بود که روی تمام چیزهای رفته به سویمان باز می‌گردند. تمام چیزهای خوب عالم، تمام چیزهای گمشده‌ای که به راستی از آن ما بوده‌اند، مادربزرگ مهربان رفته و رفیق خوب کودکی، دفترچه نوشته های قدیم و دوستی‌هامان، مهربانی گمشده‌مان و خاک سرزمین‌مان روزی به سوی ما بر می‌گردند، در جایی که مثل اینجا نیست و هر کسی در جای خودش است. درست سر جای خودش…!

همین فراموشی‌هاست، همین هاست که دلمان را می‌لرزاند و خیلی چیزها را از یادمان می‌برد و وای از فراموشی، فراموشی که آدم آرام آرام نام خودش را و قبیله‌اش را در شلوغی شهرها و خیابان‌ها گم می‌کند و وای از فراموشی که خویشاوندی را از ما می‌گیرد و ما را تنها، تنها و غریب رها می‌کند…

زیاد شد یسنا، زیاد شد و در این همه چیزی نیست که ارزش گفتن و ارزش خواندن دوباره تو را داشته باشد. زیاد شد و باید از روزهای تو می‌پرسیدم و از شبهای سرزمین غریب و از آنچه می‌کنی و برایت از خودم می‌گفتم… زیاد شد و در این فرصت کم، در این مهلت اندک فرصتی برای موعظه و شاعرانگی نیست. شعرا و وعاظ می‌مانند و زمان، فرصت بیان کلمات ساده را از ما خواهد گرفت، فرصت برای این که حال هم را بپرسیم، فرصتی برای این که از احوالات هم جویا شویم و در لا‌به‌لای این کلمات، به هم، به نزدیکانمان، به دوستانمان بفهمانیم که دوستشان داریم. شعرا باقی می‌مانند و در سخت ترین سالهای وبا و قحطی و جنگ، مجالس وعظ تعطیلی نمی‌پذیرد. اما کجاست صدای آشنا و دست گرمی که در روزهای سخت تو را به جاودانگی زندگانی امیدوار کند؟

از لابه‌لای همین کلمات، از لای همین خطوط حالت را می‌پرسم و از صاحب این گنبد طلایی سلامتت را می‌خواهم، هر جای دنیا که باشی و مشغول هر کاری، وقتی که بالای ردیف صندلی‌های پر آدم حرف می زنی و وقتی که فرصتی برای نگاه کردن به آسمان پیدا می‌کنی، وقتی که دنیا فرصت هر به یاد آوردنی را از تو دریغ می‌کند و وقتی که تنهایی و فرصتی برای تفکر و نگریستن داری، هر جا که باشی و در هر حال، با هر کسی و در هر کاری برایت قلبی پر از روشنی آرزو می‌کنم و اگر زندگی فرصت دوباره ای برای نوشتن به ما نداد، تنها، دوستی را، آن ور دریاها به یاد آور که آن قدرها هم بی‌معرفت نبود و قدردان آدم‌ها بود، وقتی او را، حتی اندکی، در خاطراتشان به یاد می‌آوردند…

به خدا می‌سپارمت.
اسفند ۱۳۸۴ و فروردین ۱۳۸۵

بیدک و لا بید غیرک

۲۶ آبان ۱۳۸۲

 مهتاب عزیز،

تمام دیشب را به تو فکر کردم. به دیروز، به چیزهایی که گفتم، به خیلی چیزها … به بیستم آبان ماه ۱۳۸۱ و به سالی که بر من و تو گذشته بود … تمام دیشب را و سحر را که هنوز فکر می‌کردم و به یاد می‌آوردم که چند وقت بود که با هیچ کسی حرف نزده بودم. 
(می دانم … خیلی چیزها را هنوز نمی‌شود گفت. هیچ وقت دیگر هم نمی‌شود گفت) دیشب وقت خواب، همان موقعی که کلمات این نامه را تکرار می‌کردم یادم آمد که انگار مدت‌هاست، مدت‌هاست که تنهایی مرا با تمام دنیایی که تو در آن زندگی می‌کنی بیگانه کرده است . مهتاب! هر چند که بعد یک سال، دیدنت خوشحالم کرد، عجیب خوشحالم کرد، اما به یادم آورد که چه چیزهایی را روزی گم کردم. چه چیزهایی را روزی در خود گم کردم و یادم آورد که روزی من نیز چون تو بوده‌ام: در جایی که تو ایستاده‌ای و شنونده کلماتی که تو می‌شنوی …
مهتاب عزیز! من اشتباه می‌کردم. من اشتباه می‌کردم و چقدر زود گفته‌ام را پس می‌گیرم. یک سال گذشته بود از آن مهمانی مغموم و خاموش، یک سال بر من که هر روزش هزار سال بود و هر شبش وجود شرحه شرحه‌ای بر بلندای قافی در هزار گوشه این سرزمین کوبیده و پاره‌پاره آویزان می‌شد، رها می‌شد تا باز این تکه‌ها وجود پرنده‌ی را بسازند که هر تکه وجودش رنگ و آهنگ سرزمینی را داشته باشد و هر پاره‌اش عزم سرای دیگری را …
یک سال گذشته است مهتاب. یک سال و من هیچ نداشتم برای فخر، جز آن یک سال. جز فخر بیشتر از تو دیدن و بیشتر از تو شنیدن و بیشتر از تو گریستن و جز ، بیشتر از تو، آن راه‌ها را که امید دارم تو هیچ گاه نپیمایی، پیمودن. 
به تو گفتم، دیروز، وقتی به قول تو مثل آدم بزرگ‌ها حرف می‌زدم که با تمام این‌ها، با تمام چیزها که آمد و رفت، من هنوز همانم، هنوز همان دانیال. همان کسی که تو آن روزهای خوب می‌شناختی و با همان قدر خوبی اندک و کودکانه‌ی که آن روزها در کالبد پسرکی جریان داشت.
دیشب بود ، دیشب بود که یادم افتاد ، بعد این همه فراموشی یادم افتاد ، که اشتباه کرده ام . مهتاب ! تنهایی از آنچه ما آن را «انسان» می نامیم ، هیچ باقی نمی گذارد . تنهایی مسخ کننده تمام آن وجوهی است که شاکله بودن انسانی را تشکیل می دهد و تنهایی ، از آدم ، هیچ چیز باقی نمی گذارد ، هیچ ، جز صورتکی سخت به روی وجودی شکنا و مرده . هر ذره که تنهایی آن پوسته دروغین بیرون را سخت می کند ، از لطیف ترین ذرات درونت می کاهد و می کاهد و می کاهد و روزی می رسد که تو هیچ نیستی ، هیچ ، جز پوسته ی سخت به دور درونی خالی . خالی از هر چیز  . خالی از قلبی برای دوست داشتن . خالی از قلبی ، مهتاب ! ، برای دوست داشته شدن …!
تو راست می گفتی مهتاب ، من مثل آدم بزرگ ها حرف می زدم و اگر نتوانم دیگر بگویم که «بزرگ شده ام ، آن قدر که آسمان سر بر شانه ام بگذارد و های های ببارد» می توانم بگویم که آن قدر که قیمت ماشین و خانه و زمین را بدانم  و بتوانم با مردانی که قلبشان را سالهاست در خانه های اسباب بازیشان جا گذاشته اند ، گفتگو کنم . 
من بزرگ شده ام مهتاب . آن قدر که از شیشه های دفتر کارم در بهترین نقطه تجاری تهران به ماشین هایی که زیر پایم در خیابان عبور می کنند نگاه کنم و به خورشیدی که غروب می کند ، اما مهتاب ، غروب خورشید چه اهمیتی دارد ، اگر تو ، قلبت را برای نگریستن ، جایی گم کرده باشی …؟
ادامه دارد …
ان شاء الله .
 

بازنویسی 
دوشنبه ۲۶ آبان ۸۲
شب ۲۳ رمضان
۲۲:۳۲


۲۲ آبان ۱۳۸۲

…  می بینی ؟ علف ها با صدای نازک نسیم می لرزند … درختهای باغچه اما ساکنند . نسیم آرام همه چیز را مرور می کند . شاید این راز تمام چیزهای کوچک است ، شاید این آن هجوم محوی است که درون تمام اشیاء را به خود می کشد … حس می کنم مورچه ها تمام صداها را می شنوند … تمام صداها را … این سرشت چیزهای کوچک است … سرشت چیزهایی که خود را کوچک نگاه داشته اند … کوچک نگاه داشته اند تا بشنوند خیلی چیزها را که خیلی ها نمی شنوند … ببینند آن چیزهایی را که هیچ کس نمی بیندشان . مثل بچه ها ، مثل بچه وقتی که هنوز خیلی بچه اند ، که فرشته ها را می بینند ، خدا را می بینند و همه چیز های خوب را می بینند … 
و فکر می کنم ، فکر می کنم که اگر این همه سال است که  مورچه ها این قدر کوچک اند … اگر فرشته ها این قدر کوچک مانده اند لابد چیزی می شنیده اند ، چیزی که می ارزیده … می ارزیده به این همه سال کوچک بودن و میان دست و پای بزرگتر ها گم شدن … چیزهایی مثل صدای قلب آدمها ، آدمهای عاشق … آدمهای منتظر … آدمهای امیدوار … چیزی مثل صدای پای مسافرانی که از عمق جاده های دور می آیند …
مگر فرشته ها چقدر در زندگی شان تفریح دارند … لابد چیزهایی بوده … چیزهایی از جنس خنده مهدی که از ته ته دلش می خندید و تمام دارایی نداشته اش را ،تمام کسب و کارش را سفت گرفته بود یک دستش و با آن یکی دستش شیطنت می کرد … کیسه آدامس ها را که از صبح تا شب باید می گرفت پیش روی هزار عابر … از هزار راه … که …
من می دانم . من خوب می دانم . ما هیچ وقت خوب نگاه نمی کنیم  . هیچ وقت خوب نمی بینیم … آنها حتما چیزهایی می بینند … من مطمئنم …
 ….

 و ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک …

۲۰ آبان ۱۳۸۲

 از تمام آن نوشته ها عبور می کنم و این بار بی هیچ قصدی و بی هیچ تردیدی می نویسم . بی انتظار هیچ نتیجه ای . بی امید به حصول هیچ حاصلی . و مگر جز این آموخته ایم ، جز این  که در آنچه می کنیم در پی چیزی نگردیم که به چشم بیاید … به چشم … مگر یاد نگرفته ام آن حکایت قدیمی را با آن ترجمه قدیمی را که در آن میهمانی کوچک در آن شهر کوچک در تنهایی خویش آواز می خواند … آنچه اصل است از دیده  پنهان است و مگر یک عمر سر در هر چاه این جمله را تکرار نکرده ام … این جمله را مگر نشنیده ام و مگر هنوز حفظ نشده ام … که  :  تمام اعجاز کویر در آن است که جایی در دلش چشمه ای پنهان دارد …. و تو چه می دانی کویر چیست … اگر تشنگی را نزیسته باشی و زندگی نکرده باشی اش  و نه ، نپرس که من هم نمی دانم … من هم نمی دانستم تا این همه داستان نشنیده بودم و این همه روایت را ندیده بودم  . نپرس که  هر قصه ای  در هر روایتی به پایانی می رسد و من هزار قصه دیدم بی پایان . که انتهایی نداشت … که ابتدایی نداشت …
صبر .
 
می گفتم  امروز که خیال نکن … خیال نکن چیزی در این عالم بی حساب است .. خیال نکن که آن چشم ها را هیچ کس نمی بیند .. این اشکها را می شود از روی صورت عالم پاک کرد … خیال نکن … گفتم آن حکایت را خواندی … آن حکایت ” به من نگفت یا برام نخواند مادربزرگم که چطور شعله  آتش عشق لیلی را در نگاه پیر او دیدم تا یادم بیاید او هم برای خودش مجنونی داشته که این طور از قیس عامر توانسته بگوید ” من می دانم … من ایمان دارم که روزی پسر بچه ای در میان در نی نی چشمان پیرزن قصه گویی داستانی را خواهد شنید … داستانی را … داستانی را و می دانی همین است که ایمان دارم  هیچ خلوصی از بین نخواهد رفت … همین است که به جاودانگی تمام چیزهای کوچک و پاک ایمان دارم … همین است … و  می دانی ؟ من می دانم که روزی آن پسرک  ، تمام این داستانها را جمع می کند … هر چند  سال هم که گذشته باشد … تمام این ها را قصه می کنیم و  می سپاریم به چشمهای قصه گویی که قصه لیلی می گویند برای پسرکانی که باید مجنون باشند … باید مجنون باشند … باید .
باشد که این خاک ،  روزی دوباره  … طنین گامهای عاشقانه ای  را  بر خود حس کند . باشد … باشد که این خاک روزی عاشقانه در انتظار نگاه مردی باشد . مردانی …
همین است … همین است که فکر می کنم هنوز باید قصه گفت . هنوز باید قصه عاشقانه گفت … باید قصه گفت … تا آن روز که زنده ایم باید قصه گفت … آن قدر قصه گفت که هیچ کس نتواند فراموش کند خیلی چیزها را … هنوز …  برای تمام بچه های این سرزمین …برای تمام بچه هایی که هنوز به دنیا نیامده اند … برای تمام  بچه هایی که بچگی شان را فراموش کرده اند …
همیشه خوشحال بوده ام که هنوز می شود که چشمهایم بدرخشد … هنوز داستانهایی را یادم می آید … هنوز می توانم  از چیزهایی بگویم  .  فهمیدم آن قدر ها هم راحت نیست … این روزها که وقت نوشتن ندارم … قدرت نوشتن ندارم … این روزها که نوشتن هم یادم رفته … دارم می فهمم که باید خیلی مواظب بود … باید خیلی مواظب بود برای چشمهایی که برق می زنند … ما هنوز خیلی کار داریم با این چشمها … ما هنوز خیلی داستان داریم برای گفتن … خیلی . خیلی .
 
بیست آبان 
۱۶ رمضان  
 ۹ شب – محل کار 


بل الرفیق الاعلی

۲۰ مهر ۱۳۸۲

انگار روزها را تنها با این قرآنهای دم غروب که می پیچد توی هواست اندازه می گیرند . انگار این همه دقت ، این همه سعی در اثبات رفتن روزها همه هیچ بوده است … دم غروب است و این بار این نامه را خالی از هر لحنی ، از هر طنین صدایی ، این بار  این نامه را ساده ساده می نویسم . مثل تمام چیزها که ساده شروع شد … مثل تمام چیزها که هیچ کس برای آمدنشان فکری نکرد ، مثل خیلی چیزها که یک روز چشم باز کردیم و دیدیم هستند … مثل تمام آنها … مثل تمامشان … و الان حس می کنم که همه شان دستانشان را داده اند به هم و دارند دور من می چرخند …
حس می کنم روزی همه چیزها به هم می رسند . تمام آن اول ها به تمام این آخرها … روزی ابتدا و انتهای داستانهای ما ، هم را قطع می کنند : ساده … ساده ، ساده  مثل آن چیزی که اول بودند . آن اول که در دنیا هیچ چیز نبود ، ما بودیم و داستان شروع نشده مان و خدا … خدا … در آن ابتدای “خلوت” که از خلوتی می توانستی صدای برگهای پاییزی را زیر پاهایت بشنوی …
خیال می کنی خیلی چیز از دست می دهم اگر مثل آن قدیمها بنویسم ، اگر مواظب کلمات و ارزش هنری شان نباشم ؟ خیال می کنی خیلی چیز از دست می دهم اگر آن قدر دیر به دیر بنویسم که بازدیدکنندگان این صفحه بشوند نصف  و آن نصف هم بشود نصف … و باز … 
من هم خیال می کردم . من هم خیال می کردم و روزها با این خیالها زیستم . من روزها با این خیالات زیسته ام که این ابتدای اوهام دنیایی است که در آنم و …
این یک نامه خداحافظی است . این نامه قرار است خداحافظی کند ، از خیلی چیزها … از خیلی چیزها …  و مگر می شود … و مگر من بارها امتحان نکرده ام و نشد ؟ خیلی چیزها آن ته ته دلت خانه می سازند و خداحافظی … خداحافظی … . گفتم می دانی آن بدرقه هایی که تو را می کشند ، تو را به بند می کشند … آنها … من هنوز در بند این بدرقه ها بودم . در بند این نگاههای آخر . در بند خداحافظی هایی که همیشه تو را می کشند به لحظات از دست رفته …
ما رها بودیم ، رها به هم رسیدیم و رها هم دیگر را بدرقه کردیم . رها … رها … صدای پرنده در قفس صدای آزادی نیست . صدای پرنده هم نیست . صدای هیچ چیز نیست و برای خدا یاد بگیر که هیچ وقت از صدای پرنده های در قفس لذت نبری … یاد بگیر و قول بده که هیچ وقت پرنده ای را در قفس نخواهی … پرنده اگر پرنده باشد در قفس می میرد … مثل ماهی قرمزهای کوچولوی  توی تنگ سفره هفت سین … مرغ و ماهی ندارد … قفس هیچ چیز باقی نمی گذارد …
من روزها داد زدم ، روزها … روزها گریستم …نمی دانم در کنار کدام رودخانه و رود بود ، اما نشستم و گریستم … روزهای طولانی دیگری شعار داده ام … شعار … روزهای دیگری فریاد زدم و مست شدم ، از طنین آوایم و از طنین تکرار حروف و کلمات … این سان روزها و روزها گذشته است ، روزهای زندگی … روزهای رفته … و امروز من از تمام این روزها پشیمانم … پشیمانم و خوشحال ، خوشحال که هنوز می توانم برگردم و به آنچه کرده ام نگاه کنم ، به آنچه گفتم ، به آنچه نوشتم …
و امروز تنها ، تنها می خواهم که گاهی ، در سکوت ، با صبر ، نجوا کنم … نجوا … مثل تمام دعاهای زیر لب … دلم می خواهد نجوا کنم ، تمام دعاهایی را که آموخته ام …
شاید من آن قدرها هم فرق نکردم ، شاید در تمام این خطوط از همان ابتدا همه چیز با کمی تغییر به همان شکل باقی مانده است . همان قدر آشفته ، همان قدر تنیده … همان قدر بد … شاید من هنوز در بند داستانی ام که روزهایی که خیلی کوچک بودم … خیلی ، برایم از کتابخانه می گرفتند و می خواندند . آن افسانه آمریکای لاتینی ، آنانسی که عنکبوتی بود که در روزهای خوب زندگی اش آدم بود و در روزهای بد عنکبوت … من هنوز آن داستان را به یاد دارم و هنوز دوستش دارم و بعید می دانم که روزی فراموشش کنم … و فکر می کنم این محبت بی دلیل نبودست.
زیاد شد . زیاد شد و کلمه چه می آورد با خود جز تیرگی ، جز کژتابی . جز پشیمانی . پشیمانی از تمام کلماتی که از من بود و درباره من بود و می گفت من و می خواند من . پشیمانی از هر چه که حدیث نفس بود و حتا آن قدر شجاعانه نبود که این من را زیر هزار اسم دیگر پنهان نکند .
این نامه قرار است خداحافظی کند . از خیلی چیزها ، از باران ، از بارانها و سیلها و رگبارهایی که روزی بر این خانه باریده اند . از شبهای بارانی که دیوار این خانه را تا صبح می شستند و از طنین صدای پیرمردی که تنهایی برایش هیچ چیز باقی نگذاشته بود جز بازی با کلمات … باید خیلی چیزها را از در و دیوار این خانه جمع کنم و ببرم آن ته ، آن ته ته که چشم هیچ کس نبیندشان …
چه فرقی می کند ؟ گیرم که نصف شوند و آن نصف هم بشود نصف و آن قدر کم شوند که جز یکی باقی نماند … جز یکی که می دانم که باقی می ماند و خوب تر می دانم که نه معشوق من خواهد بود و نه محبوب من و دوست من و اصلا هم نمی خواهم بدانم که کیست و کجاست …
 و گاهی فکر می کنم که یک دلیل ، برای خیلی چیزها بس است … خیلی چیزها … 
این نامه قرار است …
خداحافظ باران !
خداحافظ … !
غروب ۲۰ مهرماه ۸۲

نیمه شعبان ۱۴۲۴

 

از مردان مسافر

۷ مهر ۱۳۸۲

و بیده الخیر
و هو علی کل شی قدیر …

…کودکان می انگارند که فرصتی پایان ناپذیر برای زیستن دارند اما چنین نیست و بر همین شیوه ، دهها هزار سال است که از عمر عالم گذشته است . یعنی بقا و جاودانگی را در اینجا نمی توان جست و هر کس جز یک بار فرصت گوش سپردن به این سخن را نمی یابد . کودکان می پندارند که فرصتی پایان ناپذیر برای زیستن دارند اما فرصت زیستن ، چه در صلح و چه در جنگ کوتاه است ، به کوتاهی آنچه از گذشته های خویش به یاد می آوریم …

سکوت ، زبان ناگفته فرشته هاست … سکوت ، سر درخشش آن چشمهاست که هنوز از آن نگاه کهنه می سوزند … بعضی کلمات را نباید خرج کرد باران … بعضی چیز ها را نباید فروخت باران … روی بعضی چیزها نباید قیمت گذاشت … نباید … . من همه چیز را فروخته ام … همه چیز را …
ترسم از این نیست … ترسم از بی چیزی در بازار شلوغی که در آن همه چیز را ارزان می خرند و می فروشند نیست … ترسم انتهایی است که بر آن پایانی متصور نیست … بر انتهایی که از سوی دیگری مرا به خود می کشد … از هجوم دنیایی که صاف ترین لحظات مرا طلب می کند … پنهان ترین نگاه وجودم را می خرد … بهایش را می دهد … و مرا با خود تنها می گذارد … ترسم از تسلیم شدن است … تسلیم … تسلیم …
کی باران ؟ کی ؟ این دریاها آرام می شوند … کی من نقش آن جزیره را در آن دورها می بینم …کی می رسد که او که خیر الفاصلین است … کی می رسد که او که تمام لحظه های عالم مال اوست … کی می رسد او که مهربان است و همیشه چشمانش این پایین ما را نگاه می کند ، آن فاصله ها را که با آن می توان از تمامی درها گذشت ، از آن در تنگی که مسیح گفته ، از آن گذرگاه عافیت که تنگ است … نشانم دهد باران ؟ کی می شود که نشانم دهد و نترسم …! نترسم … نترسم …

دلم می خواهد نه برای تو ، برای کسی که شبی در انتهای آن روزهای سیاه که هر لحظه اش هزار شب تاریک بود ، برای کسی که شبی در آن روزها که زشت ترین روزهای عمرم بود و پر بود از تیره ترین کلام عالم ، پر بود از کینه ، به من مهر را آموخت ، دلم می خواهد نه برای تو ، که برای او بنویسم …

باران ، من روزهای زیادی را با کینه زیسته ام … روزهای زیادی را که حتی یک روزشان هم برای یک زندگی زیاد است … من روزها با کینه زندگی کرده ام باران …اما نه … زندگی با کینه زندگی نیست … تکرار هر روزه مرگ است … تنفس بیمار مسلولی است که با هر نفسش مرگ را به درون می کشد … تنفس بیماری است که هر نفسش تمام زیر و بم دستگاه تنفسش را پنجه می کشد و از درون خفه اش می کند … باران من روزهایی از حق زیستن محروم بوده ام و بگذار برایت داستانی تعریف کنم از شبی که من میهمان غریبه کسی بوده ام و میز بانی داشته ام باران که میزبان خوبی بود … خوب باران … خوب بود .. .آن خوبی که تو می دانی معنایش چیست … آن خوبی که هنوز هر وقت که چشمانم را ببندم و لبانم را ، به من لبخند می زند و مثل دخترک کبریت فروش روشن می کند آن تاریکی ها را که هنوز تاریک تاریک تاریک است …

خیلی چیزها را نمی شود فراموش کرد باران … خیلی چیزهای کوچک را نمی شود فراموش کرد

باران!

این طوفانها هنوز همه چیز را از من نگرفته اند … هنوز چیزهایی برای من مانده است … خیال نکن که آن حقیقی ترین هیچ گاه مجال ظهور بر پست ترین وادی را خواهد یافت … گمان مبر که روزی این چشمهای رهگذر ، این چشمهای جستجوگر قانع ، توان راه یابی به آن گم شده را می یابند … باران کلام محبت کلامی نیست که این قدر راحت میان کوچه و بازار روان شود …
باران ! من عزیزترین داراییم را جایی در انتهای قلبم پنهان کرده ام … جایی که هیچ کلمه ای به آنجا نخواهد رسید … جایی که هیچ دستی به آن جا راه نخواهد برد … داراییم را نگاه می دارم و هر چه طوفان ، هر چه باد ، هر چه موج بیاید من چیزی از دست نخواهم داد … آنچه ماندنی است خواهد ماند . خواهد ماند …

باران ، تنها لحظات اندکی ، تنها ثانیه های کوتاهی ، به کوتاهی تمامی خوابهایی که دیدم و نیمه رهایم کردند … کوتاه … تنها میان چشمهای اندکی …چیزی از آن اصل روان خواهد شد … چیزی بی کلام … سکوتی بی کلام … در نگاهی کوتاه .. که عابری به عابر دیگر می کرد … عابری که غریبه بود … عابری که رفت … رفت برای آن که رفتن تمام داراییش بود … برای آن که باید می رفت … غریب … غریبه … مسافر … مثل : ربوار … یادت می آید باران آن شب را در آن غروب ، در آن ثانیه ها ، که تو به دنیا آمدی ، که اگر پسر بودی ربوار … اگر دختر باران !
ربوار : رهگذر غریب …مسافر غریب …. ربوار …! ربوار …! ربوار …!

” مرا سفر به کجا می برد ؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند …
کجاست جای رسیدن …؟”

می گفت از تمامش تنها این را دوست دارم …که … که …
دستانت را بیاور بالا از آن انتهای قلبت داد بزن … برای تمام روزها … برای تمام شب ها … داد بزن …
داد بزن و بخواه : الهم …. رّد … کل … غریب … رّد کل غریب …

تلفن زده بود چیزهایی را یادم بیاورد … مسخره است این چیزهایی که ما در تلفن می گوییم ؟ شاید … من هم داشتم مسخره اش می کردم … گفت یادت هست گفته ام چه بنویسی ؟ گفتم خوب . خوب یادم بود … بعد این همه سال . گفت : تو یادت هست که چه خواستی ؟ گفتی برای تو چه بنویسیم ؟ – هر چند که می دانستیم که او وصی این وصیت نخواهد بود – یادم نبود . چه می خواست باشد خواسته های بچه گانه بچه هایی که امروز فکر می کردند بزرگ شده اند . یادم نبود … باید امروز چیز خنده داری باشد نوشته های ننوشته سنگی بر گوری که … یادم نبود … بگو !

گفت :

دانی که مردان مسافر کم شکیبند
هم در زمین هم آسمان ، هر جا غریبند ….

دانی که در غربت سخن ها عاشقانه است
این فصل را با من بخوان باقی فسانه است …

۶ شهریور ۱۳۸۲

هیچ فکر کرده ای به این که چرا آدمها این قدر صدای باران را دوست دارند … ؟ چرا دوست دارند بنشینند ، چشمانشان را ببندند و گوش کنند صدای پای آب را که می رود …
علی کوچیکه نشسته بود کنار حوض ، حرفای آبو گوش می داد … می دانی ؟ هر کسی ، همان حرفهایی را که دلش می خواهد می شنود در صدای باران … همان “حرفهایی برای نگفتن را” … همان حرفهای نگفتنی را … از بس که باران ، از بس که چشمه هیچ چیز ندارد ، از بس که همه چیزش را داده و از همه چیز خالی شده … از رنگ … از بو … از رنگ تمامی خورشید های بالای سرش …. از بوی خستگی تمامی راههای آمده … خالی باران ! خالی ! مثل دستهای من که می گیرم زیر این ابرها که ببارد … مثل تمامی این دستهای خالی …

دلم می خواهد تا بارانهای پاییزی برایت بنویسم . من عاشق باران پاییزم . می خواهم بنشینم و فقط نگاه کنم به پنجره ای که بیرون پنجره اش دانه دانه باران بکوبد روی شیشه … دلم می خواهد یک روز برایت تنها بنویسم : باران! این جا باران می آید ، پشت شیشه … بنویسم :
این جا … پشت شیشه ها … همیشه باران می آید … باران …! همیشه …

پنج شنبه
ششم شهریورماه ۸۲
شب.

محرم حرفهای ناگفتنی

۲ شهریور ۱۳۸۲

باران ! باران ! کلمات محرم حرفهای ناگفتنی نیستند . هزار حرف نگفته هست که هیچ کلمه ای را طاقت امانت داریشان نیست . هزار راز نشنیده را که هیچ جمله ای را تحمل بار سنگینشان …

باران ! باران ! نوشتن ، نامه نوشتن ، این چنین بی هوده و بی فرجام نوشتن ، گره گشای حرفهای نگفته ما نمی شود و اگر کلمه محرم ، حرف محرم ، کاغذ و قلم محرم ، جمله محرم ، جملگی محرم شوند باران ! گوینده را چه کنیم ؟ شنونده را …؟ آن که می گوید همیشه آشنای کلمات خویش نیست … آن که می گوید حتی گوینده آن چه می گوید نیست . مگر نه آن که تیر انداز اندازنده تیر انداخته نیست که ما رمیت اذ رمیت… و آن که می شنود هم …

چقدر جمله جمله نگفته ایم که منادا بودن دلیل خوبی نیست برای شنیدن . چقدر جمله که نامی را در ابتدا صدا می کرده و آن نام محرم شنیدن کلماتی نبوده است که به نام او نطفه شان را بسته اند …

باران !
باران عظیم تابستانهای خشکسال من .

این ها کلمه نیست ، کلام نیست … قرار بر بودن این گونه شان نبودست و نخواهد بود . رنگ است ، رنگ بر سپیدی تنهای این کاغذ ، بر محوی عریان این کاغذهای سپید و باران تو خوب آموخته ای ، خوب ، خواندن خطوط نا نوشته این نامه ها را ، خواندن خطوط سفید دفتر ها ، خواندن کلمات محو شده در کتابهایی که هنوز نوشته نشده اند و نه ! تنها نوشته اند برای تو ، باران !

هزار بار ، هزار باره ، هزار نامه نوشته ام به نام تو و هزار بار پاره کرده ام . نوشته ام حتا تا به انتها و باز پاره کرده ام . که اگر قرار بر لا یسمعون فیها لغوا و لا تاثیما است تو شنونده لغو نباشی و اگر قرار بر الا قیلا سلاما سلاما جز این نشنوی و اگر تویی تو ، خواننده این خطوط ، لغو نباشم ، لغو نگویم و لغو ننویسم که تو جز سلام نخواهی گفت و جز سلام نخواهی شنید …
الا
قیلا سلاما سلاما …

سلام باران !
باران … سلام

هنوز در سفرم

۲۸ فروردین ۱۳۸۲

تعز من تشا و تذل من تشا

« … روزی کسی به من مهر می ورزید . من از زندگی و دنیا به واسطه ی این عشق ، نجات یافتم . به نظرم رسید این همان نوری بود که از کودکی جستجو می کردم . ناگهان یک نفر تمامی نورها را یک جا جمع و به من پیشکش کرد . چنین بود که دست بر قلب عریان زندگی نهادم . حاضر بودم تمام کتابها ، حتا کتاب آینده ام نابود شود مگر این جمله : ” ایمان داشته باشیم که یک روز و فقط یک روز دوست مان خواهند داشت و آن پرواز مشخص قلب در روشنایی است … ” شاید بتوانند همه دارایی ام را از من بربایند اما امکان ندارد این جمله را که همچون کتابهایم ، در جان خود نگاشته ام از من برگیرند …»

باران عزیز !

می خواستم برایت بگویم که در سفر بوده ام ، می خواستم برایت بگویم که هنوز در سفرم … هنوز … و اگر این روز ها برایت چیزی ننوشته ام … نتوانسته ام که بنویسم .اما دروغ می گویم …دروغ . باران ! توانستن تنها دلیل وجود نامه های عاشقانه نیست … باران نامه های عاشقانه از جنس گزارشهای کاری روزانه نیستند که هر روز از سر وظیفه پر شوند … از سر وظیفه نوشته شوند … از سر وظیفه خوانده شوند …. باران نامه های عاشقانه نامه های عاشقانه اند … و اگر چه گاه گاه …اگر چه بی نظم و غیر منتظره … اگر چه با فاصله ، اما تا به انتهای زمان نوشته خواهند شد . تا روزی که آخرین انسان در این خاک زنده باشد … از همان روزی که اولین انسان بر خاک به دنیا آمد …. نامه های عاشقانه تنها دلیل هستی عالمند … نامه های عاشقانه ای که برای زندگی نگاشته می شوند …

غیر منتظره باران … غیر منتظره … آن طور که هر وقت دلش خواست بیاید و هر وقت خواست هم برود .. هر وقت …آزاد آزاد … مثل گنجشک های روی تیر چراغ برق ، آزاد … هیچ کس نباید اهلی شود … هیچ چیز نباید اهلی شود … آن روباه نا جنس این ها را به من نگفته بود … این بار در سفر کنار جاده روباهی دیدم ، می دوید … به یاد تمام مزارع گندم که روزی روباهی از آن عبور کرده است و شاهزاده کوچولویی . غیر منتظره … غیر منتظره .. مثل عشق … مثل این کلمه که روزها برای من که هیچ چیز حرمت نداشت آن قدر حرمت داشت که این قدر نامش را به یاوه نیاورم … مثل عشق غیر منتظره … مثل جنگ غیر منتظره … مثل اتفاق … جنگی که می آید …می سوزاند … همه چیز را نابود می کند و می رود … می رود … وای …وای … باید این می رود را هزار بار زمزمه کنی … بعد هزار سال … در آن ثانیه ای که همه چیز رفته است … همه چیز رفته است و تو تازه معنای رفتن را می آموزی … و حسنک بر دار تنها بماند ، آن چنان که تنها زاده شده بود از مادر …

باران ! چقدر من این گذر را دوست دارم … این جنگ را که می رود و می سوزاند و هیچ باقی نمی گذارد و تمام می شود … این عشق را که روزی می آید و ویران می کند و به پایان می رسد … چقدر دوست دارم این باز مانده های زندگی را در این شهر های جنگ زده …

شاید اگر از صالی بپرسی برایت تعریف کند که روزی خدا را دیده است ، در آن شبهایی که هیچ گاه فراموشش نخواهد شد ، که پشت دیوار های مخروب قدم می زدست … از صالی اگر بپرسی برایت می گوید که هیچ چیز مثل روزها زنده بودن با یاد لحظات و ثانیه هایی نیست که از بارش ذرات عشق سرخ شده اند … اما باران من در سکوت ویرانه های پس از جنگ و در سبزه ها و علف های هرزی که در خانه های متروک می رویند چیزهای زیباتری دیده ام ….
باران همیشه وضوح قرین حقیقی دقت نیست … چشمهای خیس دقیق ترین چشمهایند …

باران ! عجیب می ترسم … عجیب می ترسم از ثانیه هایی که از حضور ماندگاری تهی شده است … عجیب می ترسم … عجیب می ترسم از نگاه کردن بی حضور او … از گفتن بی حضور او .. .از شنیدن بی حضور او … از بودن پوچی که از تمام معناها خالی است … باران من آن قدر ها هم انسان مذهبی نیستم … آن قدر ها هم آن جوری نیستم که خیلی ها خیال می کنند و حالم را هم به هم می زنند این آدم هایی که خیال می کنند کسی که این ها را می نویسد باید روی ابرها راه برود و تمام روز شطحیات بگوید … حالم را بهم می زنند و تو خوب می دانی که من آن قدر ها هم شبیه آن چیزی نیستم که اینان فکر می کنند … اما باران ! این پایان های متروک مرا ترسانده اند … مرا بیم داده اند … از هزار سال بی هوده زیستن … از هزار سال جنگ … از هزار سال تلاش برای به دست آوردن همان گلها … همان گلها که روزی کنار جدول خیابان در می آمده اند … از همان صدای بازی بچه ها که روزی در کوچه ها می پیچیده است … از بازگشت …از رجعت … و باران من به تمامی بازگشته ام … من باز گشته ام . .. و دیگر از هر چه بازگشت است بی زارم …

برای همین است که این قدر می ترسم از جنگ …از این کلمه سه حرفی … این قدر می ترسم از آن یکی کلمه …از عشق … از هر اتفاقی که مهلت نگاه کردن به چشمهای پدرانه آسمان را به من ندهد … هر اتفاقی که آن قدر سریع باشد که نگذارد من به خیلی چیزها فکر کنم … نگذارد من خیلی چیزها را حس کنم … نگذارد من خیلی چیزهای دیگر را یادم بماند…. باران ! بگذار خاک خانه خود را برای خود نگاه دارم …

برای کسی نامه نمی نویسم که نبودنش بر این خاک مانع این نوشتن باشد … برای کسی نمی نویسم که نگران باشم از این که انسان دیگری نیز چون من نامه عاشقانه برایش بنویسد … باران ! نامه عاشقانه برای باران … نامه عاشقانه برای تمام زندگی است …برای تمام حیات … این قدر آهسته و این قدر صبور عاشق بودن …تمرین در سیاه ترین و زشترین و کینه بارترین لحظات عاشق بودن …. تمرین زندگی … آموختن درسهایی که هیچ کس در این دنیا به کسی یاد نمی دهد …

باران های موسمی – که مثل سیل می آیند و ویران می کنند و هیچ چیز باقی نمی گذارند – خودشان می آیند … همیشه آمده اند … از آن ابتدای خلقت تا حالا …در خشک ترین حوالی این خاک هم می آیند …با آمدنشان هیچ چیزی هم پا نمی گیرد … نه گیاهی سبز می شود … نه می شود کاریشان کرد … طبیعتشان این است … اما برای خیلی بارانها … برای بودنشان …برای آمدنشان … نماز باران می خوانند … دست بچه ها را از دست مادرانشان جدا می کنند و نماز باران می خوانند … بعضی چیزها را باید بخواهی تا بیاید …
نماز باران بلدی …؟ نمی دانم …

ظهر جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۸۲
۱۹ سپتامبر ۲۰۰۳

به یونس

۲۷ مهر ۱۳۸۱

یونس عزیز

قصد دارم این بار آنچه را که روزهاست قصد نوشتنش را دارم برایت بنویسم . خوب می دانم که از دیدن این نوشته ها متعجب خواهی شد . این نوشته ها بیش از هر چیز اجباری بود بر گردن من بر بیان آنچه که رخ داد و گفتن کلامی که تو شنونده اش بودی .
در این چند روز که قصد نوشتن کرده ام هر لحظه جمله ای ، روایتی و ماجرایی به خاطرم آمده تا برایت بگویم ، این لحظه اما برای نوشتن هیچ ندارم که بگویم ،
هیچ یونس ، هیچ جز یاد روزها و روزهای از دست رفته گذشته ، جز راه درازی که من وتو در بدترین لحظاتش در آن همسفر بودیم . جز یاد ثانیه های سختی که مرا و تو را تا همیشه به هم پیوند داده و هیچ چیز ، هیچ کلامی ، هیچ بی تفاوتی و تنفری ، هیچ زخم چرکینی نمی تواند چشم ببندد بر این ثانیه ها …

یونس عزیز !

چند شب پیش نشسته بودم و داشتم با کسی به مراتب غریبه تر و نمی دانم شاید آشناتر از تو صحبت می کردم و صدای ضعیف کامپیوتر که داشت می خواند : « روی سکوی …. » یادم آورد ، یادم آورد میان آن مکالمه که با چه کسی روزها نشسته ام و روی پله های کنار سایت آواز خوانده ام . با چه کسی میان شب نشسته ایم روی صندلی جلوی آن اتوبوس و محو شده ایم در موسیقی که برای ما در فضا جاری بود .

همیشه گمان می بردی که تنها آن سفر برای ما منبع یک دنیا درس و تجربه بود و من امروز خوب می دانم که نه تنها آن سفر ، که آن حکایتی که از قضا با همراهی تو همراه شد ، حکایتی که امروز شاید یک سال از عمرش می گذرد ، حکایتی که سالها و سالها و سالها مرا در خود جویده است و بلعیده ، آن حکایت بود که ما را … مرا این چنین کرد .

و امروز من زیر بار تمام آن چه گذشت … زیر بار تمام روزها و شب های سخت و مهلکی که از آنها زنده بازگشته ام ، برای تو می نویسم .

برای تو .
رفیق روزهای قدیم !

برایت گفتم شاید در آخرین مکالمه مان و تو ندانستی و این ها را تنها برای همان ندانستن می نویسم و حتی لحظه ای گمان مبر که به رسم حق شناسی و ادب قصد نوشتن کرده ام . گمان مبر … و گمان مبر که آن چه در این روزها میان ما گذشت … میان یک یک ما ، بین من و تو … من و هیوا … من و یک یک این آدمها … من و تمام دنیای اطرافم … تمام آن چیزی بود که تو گمان کردی دیده ای و فهمیده ای .

گمان مبر که این شکستن های پی در پی ، این سعی های نافرجام می تواند ثانیه های رفته را برگرداند … می تواند تا ابد مهر فراموشی بزند بر تاریخ روزهای رفته مان و می تواند پاک کند آن حضور ارزشمند میان ما را …

انسانها حقیقا سخت ، بسیار سخت و بسیار پر بها عوض می شوند و مکان حقیقی شان نسبت به هم بسیار سخت تر تغییر می کند . آن چه میان ماست ، میان یک یکمان ، مشیت وجود کسی است که امروز حضورش را در لحظه لحظه این روزهایم حس می کنم و هر لحظه او را چون خدایان افسانه ای یونان با پتکی عظیم می بینم که بر صخره ها و کوهها می کوبد و همه چیز را خرد می کند … خرد … خرد … مردان مغروری را که عمود بر زمین راه می رفتند … زنان زیبایی که فریفته جوانی و زیباییشان بودند … خرد می کند … هر چه را که هست و نیست و از این کوهها و صخره ها تنها … تنها … تنها … خاک می ماند … خاک .

خاکی که چهره مرا پوشانده .

انک لن تخرق الارض و لن تبلغ الجبال طولا …

و تو هیچ گاه نخواهی فهمید که چه بر من گذشت و این پتک آهنین که از تمام کوهها جز خاک باقی نمی گذاشت چه بر سر گیاه ضعیفی آورد که حتی توان ایستادن نداشت .

و نمی توانی بفهمی که چه حسی است که تو لحظه لحظه ، هر ثانیه راضی باشی … می فهمی ؟ امیدوار باشی به این که •••••••••••••••••••••••••• ••••••••••••••••••••••••••••••• و خلاص .

نمی توانی بفهمی و هیچ کس نمی تواند بفهمد و بخواند و گمان نبرد که این تنها گزافه گویی پسرکی احساساتی نیست .

نمی توانی و نمی فهمی که لهیب آن آتش که هیچ گاه پیش چشمت زبانه نکشید چگونه ، هر شب ، هر لحظه ، هر جای عالم تا مغز استخوانت را می سوزاند … می سوزاند … می سوزاند .

و نمی فهمی که راه رفتن چیست و نفس کشیدن وقتی از صبح تا شب ، میان وجودت ، در انتهای قلبت … در ته حنجره ات ، میزبان خنجری باشی که بی رحمانه هر ثانیه به دنبال فرصتی می گردد که پاره پاره ات کند . از کسی که جهان را جز برای او نمی خواهی و جز … جز … .

همان خنجر … همان خنجر … اما تو که نبودی ، آن روز که مرا روانه کردی و خودت ماندی و آن روز که من آن خنجر را خریدم … آن خنجر را از بازار اصفهان خریدم و هیوا بود و سپیده بود و …

و امروز هیچ کس نیست .

بگذریم … غرض رنجاندن بیش از پیش کسی نیست و غرض تنها نقل این کلام ساده است که چقدر خام است و جاهل ذهنی که گمان برد یونس امروز برای کاوه یونسی نیست که ماهها و سالها و قرنهای پیش … ( هزار سال گذشت … هزار سال … ) و چه هوشمند است – که این هوش را در این نگاههای تهی و اجساد پوک نمی بینم – آن که بداند که یونس برای کاوه آن یونس نیست و بداند که یونس همان است ، همان چون این رهگذری که نام کاوه را به دوش می کشد بی شباهت است به آن که تو می شناختی ، به آن که با تو بود ، با تو خورد ، گریه کرد ، خندید ، خوابید …. ( می دانی یونس ؟ ما چقدر زندگی کرده ایم با هم … چقدر …) بی شباهت است و

یونس عزیز با این که خوب می دانم که انسانها دگرگون نمی شوند و لااقل اگر شوند ، به این آسانی نمی شوند ، اما خوب تر می دانم که سخت ، سخت ، برای آن پسر بچه خودخواهی که پای بر زمین می کوفت و زار می زد ، بسیار سخت ، بهای این دگرگونی را داده ام .

آن قرب بی دلیل ما بی گمان پرورش دهنده این بعد بود و آن همه نزدیکی زاینده این دوری و یونس ! جدای از تمام اجزای این عالم جای من و تو جایی است فرای این ها . تو هنوز یونسی … یونس … همکلاسی من در کلاس سوم سه و من هنوز کاوه ام … هنوز … هر قدر هم که بگذرد ، بعد تمام روزهایی که روزگار آبستن ظهورشان است ، چه من با هیوا باشم و چه نباشم ، چه من اصلا با هر کسی باشم و نباشم ، چه بر روی این خاک باشم و نباشم ، من وتو در جای دیگری همدیگر را یافته ایم و در آن دیار فراموشی هنوز تا به این حد رسم متداولی نیست .

نمی دانم چرا برایت می نویسم . چرا …

خوب می دانم که دانسته هایت با همه غنایشان ، با تمام آن چه که تصور می کنی می دانی تو را ذره ای به من نزدیک نمی کند و آنچه گمان می بری می دانی تو را شریک حرفهایم .

بی دروغ ، راست راست ، شاید دلیل این نوشتن صدایی بود که در گوشم می گفت : خانوم فتاح ! واقعا ممنون که کاوه رو تنها نذاشتین … خانوم فتاح ! هرچند که همانجا فکر کردم که نمی داند که مدتهاست خانم فتاح هم از من بی خبر است .

و شاید تولد عزیزترینم که نمی خواهم نامم ، حضورم ، از او که همه چیز را برای او می خواستم و او همه چیز را … همه چیز را از من گرفت . هیچ چیز را بگیرد … هیچ چیز را … آرامش دخترکی را …

بگذریم . باید بیاموزم شکایت نکردن را … شکایت نکردن به هیچ کس را جز او . رضا را … راضی بودن به رضای کسی که روزگاری مرا بزرگ می خواست و سعی در راضی شدن به رضای کسی بس عزیزتر از او .

رضایش در آنچه داد . رضایش در آنچه گرفت . رضایش در آنچه می دهد و آنچه می گیرد .

و امروز ، تمام آنچه که می خواهم وسعتی است که با آن توانایی گذر از تمام کسانی را داشته باشم که صادقانه ، دوست ، می داشتم و می پنداشتمشان و صادقانه جز به نابودی ام رضا ندادند . کسانی که وجودی را له کردند و له کردند تا موجودی دیگر پدید آمد .

تلک الایام نداولها بین الناس … این روزگاری بود که در میان مردمان می گشت و از میان تمامشان مرا پسندید ، این روزگاری بود که به دنبال مخاطب گم شده خویش مرا یافت و من میزبان مهمان ناخوانده ای بودم که هیچ گاه این سرا را ترک نکرد و ترک نخواهد کرد . تلک الایام نداولها بین الناس و لیعلم الله الذین امنوا و یتخذ منکم الشهدا .

یونس عزیز !

ایمان دارم که روزی دوباره تو را خواهم دید . به چشمانت خیره خواهم شد و بعد گذر همه داستانها تو در چشمانم مرور همه این روزها را خواهی دید و یونس ! یونس ! اهمیتی ندارد که آن روز کجا باشم ، کجای این دنیا ، اهمیتی ندارد که آن روز چگونه باشم ، اهمیتی ندارد که با که باشم و اصلا – باز هم – باشم و نباشم – مهم این است و من در طلب اینم که آن روز صاحب چیزی باشم که با آن ، با بودن آن ، بود و نبود هیچ کس برایم فرقی نکند ، به دنبال چیزی که با بودش ، بود و نبود هیوا و غیر او تفاوتی نداشته باشد ، در پی چیزی که با آن شکست و پیروزی ، نعمت و نقمت یکسان باشد . در پی وسعتی که با آن توان گذر این « جزیره سرگردان را از انقلاب اقیانوس و انفجار کوه » داشته باشم .

یونس عزیز

هر قدر دیر ، هر قدر ، هر قدر سخت و جان فرسا ، یونس ! می دانم که آن روز می آید .

روزی دوباره این خاکها صخره ای خواهند شد . روزی که انهم یرونه بعیدا و نراه قریبا …

می دانم !

می دانم !

کاوه

مهر ماه ۱۳۸۱

منتظر نوبتم نشسته ام

۱۵ شهریور ۱۳۸۱

یا آخر الاخرین …

مرگ ، که معشوق همه مردهای واقعی عالم بود ، هم راهش را خواسته بود . و اسماعیل برایش نوشته بود « اگر بهشت نصیبم شد ، منتظرت می مانم .» این همان حرفی بود که شب رفتن هم زده بود . آن شب بدری که فهمید برای چه هم راهش شده . آن شب حالش عجیب بود . مثل حال آدمی چشم به راه ، موقع دیدن مسافری که به جای دوری می رود . « حالا که این جا کنار هم هستیم دعا کن همگی ، با هم برویم ، نه تو تنها .» نمی خواست از این به بعد با یک خاطره زندگی کند .

و حالا وقت انتظار است « منتظر نوبتم نشسته ام تا او این قدر پشت درهای باز بهشت انتظارم را نکشد . انتظاری که من در همه این سالها طعم تلخش را زمزمه کردم .» نه ، نمی خواست شکایت کند . و نمی خواست آن قدر منتظر بایستد که زندگیش را گذشتن سالهای طولانی تمام کند . باید یک بار دیگر سعی می کرد تا خودش را به دریا برساند . دریای تمام نشدنی و بدون انتها …

تلخی انتظار را به امیدی که خواهد آمد می توان تاب آورد .

باران ! آشفتگی نامه پیشین را ببخش ، آشفتگی نامه پیشین ، آشفتگی این نامه ، آشفتگی تمام این نامه ها ، آشفتگی این کلمات ، آشفتگی من … همه را ، همه را ببخش که کل یعمل علی شاکلته… هر کس بر اقتضای سیرت درون ، صورت برون را می آراید و از درون آشفته من جز آشفتگی بر نخواهد خواست و از تو … از تو … بگذریم .

روزی به کمال فکر می کردم ، کمال هر چیز ، کمال بودن سیبی که در دستان من است ، کمال بودن این کاغذ ، کمال بودن این کلمات ، کمال بودن این لغات ، این جمله ها … باران ! شاید کمال بودن این کلمات خوانده شدنشان است توسط تو اما من حتی برای گفتن به تو نمی نویسم ، من در مقابل تو جز برای شنیدن ننشسته ام و خوب می دانم که برای شنیدن راه چندان مناسبی را اختیار نکرده ام .

تو شریک نا خواسته تمام دانسته های منی و من … . نوشتن من دلیل کوتاهی دارد . دلیلی مربوط به شبی پر ستاره که سقف آسمانش را ستاره ها ، هزار چراغ کوچک فرش کرده بود … هزار ستاره مثل همان ستاره ها که از بس کوچکند تنها می توانند مسکن شازده کوچولویی باشند و گلی . دلیل من تنها چند لحظه بود ، چند لحظه – بی نگاه – بی حرف – در سکوت ، گوش دادن به یک مکالمه : بیا بگیر … بگیر دیگه … – نه خانم ! برای همه هست ، زیاد هم هست – نه بگیر … بیا نصفش کن … می دونم که زیاد هست … مهم نیست ، ولی نصف کن … من اصلا نصف کردن رو دوست دارم … بیا … .

باران ! همه چیز همین بود . همین ، همه چیز در این مکالمه پنهان بود ، در این تقسیم مقدس ، در این نصف کردن همه چیز … همه چیز …. نصف کردن نور ، نصف کردن روشنی … نصف کردن تمام داشته ها … نصف کردن تمام نداشته ها ..باران همه چیز در همین جملات پنهان بود … این تمام آن چیزی است که من سعی کرده ام بیاموزم . باران ! این نوشته ها تنها تلاش برای تقسیم تمامی آن چیزهای بسیار اندک و بسیار کوچکی است که در گذر روزها به دست آمده . این نوشته ها تنها تلاش بی رمقی است برای تقسیم هر آن چه که او داد و حتی هر آن چه که گرفت . این نوشته ها تقلای بی فرجامی است در تقسیم لبخند محو و کم رنگی که زندگی بعد روزها نبرد ، نبرد نا برابر و بی حاصل ، در انتهای قلبم به من بخشیده …

روزی برایت گفتم که انسانها تا روزی که برای زندگی نجنگیده باشند ، تا روزی که در مقابل مرگ نزیسته باشند ، لذت حیات را نخواهند فهمید ، تا روزی که تنگی نفس هر نفسشان را شماره نکرده باشد نمی فهمند معنی تنفس را … تنفس … باید حتی ثانیه ای ، ذره ای ، بهای یک نفست را بدهی تا بخوانی که والصبح اذا تنفس … باران ، تو درست پنداشته ای ! آسمان این خانه ، دیگر ، از ابرهای خاکستری خالی است . می توانم تنها بگویم که امروز این طور است و و در مقابل فردا هیچ برای گفتن ندارم . در مقابل فردا ، فردایی که می آید ، تنها امیدوارم و راضی ، امیدوارم و مطمئن … اطمینان به حضور لبخندی بزرگ و ماندگار در انتهای داستان ، رضایت و امید به کسب نگاهی که به لحظه ای خواهد رسید که در آن تاب خیره شدن در ماندگاری نگاهی جاودانه را خواهد داشت …

باران ! فردا دوباره خورشید در می آید … دوباره گنجشک ها می خوانند … زندگی از سر گرفته خواهد شد … و روزها … چه سخت و چه آسان خواهند گذشت … باران ! این گذشتن راز گذر این روزهاست ، استوار و مطمئن گذشتن … روزهای بد چون روزهای خوب خواهند رفت و از این گذر تنها چیزهای اندکی به جا می ماند … ثانیه های اندکی ، لحظاتی پر از نور که جاودانگی را برای ما اثبات کرده اند و می کنند …

باران ! تو درست پنداشته ای ! آسمان این خانه از ابرهای تیره تردید خالی است ، خورشید عجیب می درخشد ، گاه گاه دستانم را می گیرم زیر آسمان که پیدا کنم منشا این قطرات باران را ، این رگبارهای نا به هنگام را در این ظهر تابستان … نمی توانم … نمی توانم …

تو درست پنداشته ای باران ! این نامه ها تنها مشق تقسیم است ، تقسیم نانی که تو نصف می کنی ، تبرک نانی که تو تقسیم می کنی و تبدیل این قطره ها ، این قطره های باران ، این آب ، که تو شرابش می کنی … این نامه ها پر از خرده نان است . پر از تکه های کوچکی که تنها برای گنجشکان کافی است ، اما کافی است . این نامه ها پر است از خرده های نان و بسته های کوچکی از ایمان ، ایمان به کسی که می آید ،

کسی که از آسمان توپخانه در شب آتش بازی می آید
و سفره را می اندازد
و نان را قسمت می کند
و پپسی را قسمت می کند
و باغ ملی را قسمت می کند
و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند
و روز اسم نویسی را قسمت می کند
و نمره مریض خانه را قسمت می کند
و چکمه های لاستیکی را قسمت می کند
و سینمای فردین را قسمت می کند

رخت های دختر سید جواد را قسمت می کند
و هر چه را که باد کرده باشد قسمت می کند
و سهم ما را هم می دهد
من خواب دیده ام …

جمعه شب
چهاردهم شهریور ۱۳۸۱

برای زنده ماندن

۱۲ شهریور ۱۳۸۱

بعد فناء کل شی …

این جمله را که می خوانم ، همیشه … یاد خیلی چیزها می افتم ، خیلی چیزها … یاد خیلی وجوه ، خیلی صورتها که از مقابلم گذر کرده اند ، یاد تمام نگاه هایی که روزی با نگاهم گره خوردند … یاد تمام این بدرقه ها ، وقتی می روی و نگاهی تو را را تا به ابد بدرقه می کند … تا ابد … تا ابد …رد خیلی چیزها تا ابد روی آدم می ماند … خط خیلی چیزها را نمی شود هیچ وقت پاک کرد … خیلی چیزها را هم نمی شود ، نمی شود فراموش کرد ، مثل خط این نگاهها … مثل این چشمها … چشمهایی که روزی برای تو دعا خوانده اند … چشمهایی که روزی تو را بدرقه کرده اند … چشمهایی که روزی با تو حرف زده اند … یک یکشان … تمامشان باران ! یاد تمام این ها می افتم …تمامشان … بعد فنا کل شی …. کل شی … بعد پایان تمام این حرفها ، پایان تمام این کلمه ها … کلمه تو ، کلمه من …

نمی دانی چقدر لحظه لحظه این را زمزمه کرده ام … چقدر لذت برده ام از این ، که : کلا ، اذا بلغت التراقی … و قیل مَن راق و ظن انّه الفراق والتفّت السّاقُ بالسّاق : روزی طبیبان را از سر بالینت جواب خواهند کرد و در وجود تو به جستجوی آخرین کلام خواهند آمد … و قیل من راق … وقیل من راق … در جستجوی کسی …در جستجوی دستهایی که تو را نگاه دارد … دستهایی که زندگی تو را نگاه دارد … باران ! سکوت … بارزترین نشانه شکست یک فریاد است ، سکوت ، کامل ترین پاسخ خواهش های بی جواب است …

روزی ، در انتهای زمان ، مثل امروز دوباره این جمله را بر زبان خواهم آورد ، چونان پیکی که ناباورانه از سقوط شهری خبر می آورد … روزی ، این بار ، تنها ، به خود خواهم گفت : دیگر… همه چیز … ، تمام شد . همه چیز … همه چیز … ما ، اما ، بارها تکرار کرده ایم ، ما می دانیم این راز آغاز و پایان داستانها را … این سّری را که مادربزرگها وقتی که داستان می گفتند در هر آغاز و پایانی تکرار می کردند … آن چه شروع شده است ، پایان نخواهد یافت … آن چه تمام می شود هیچ گاه نبودست و نخواهد بود … باران ! بگذار آنچه رفتنی است برود … بگذار آنچه گم شدنی است ، گم شود …. آن چه مردنی است ، بمیرد … ما می دانیم که آن چه ماندنی است خواهد ماند …. و آن چه آغاز می شود پایان نخواهد پذیرفت … بگذار همه بخنندند به وهم بچگانه ما … بگذار هیچ کس باور نکند این اعتقاد عمیق ما را به دیدن آن چه که نمی بینند … بگذار بخندند اما ما می دانیم ، می دانیم که هیچ شروعی را این قدرها آسان نمی توان شروع نامید … هیچ پایانی را هم …
ما پاسبانان همیشگی گنجی بس بزرگ و ماندگار خواهیم ماند …

آدمها زود نتیجه می گیرند ، مثل من … آدمها همیشه زود نتیجه می گیرند … رفتن ها و ماندن ها به من آموخته اند این تزلزل را … این عبور را …این صدای باد را که می آید و تمام کاغذهای دفتر مرا پخش می کند … روزها پخش می کند …روزها مرا به جمع کردن دوباره اش مشغول می کند … باران ! من ، وجود این نسیم آرام را دیگر پذیرفته ام … این نسیم مهربان را که گاه طوفانی بود … گاه گرد بادی …گاه تنها نسیم کوچک و مهربانی … من به بودن این نسیم عادت کرده ام …
در مرداب که باد نمی آید باران ! موجهای دریا مدیون وجود بادند ….
رفتن ها و ماندن ها اما به من چیزهایی نیز بخشیده اند … این باد ، این طوفان … به من ماندگاری چیزهای ماندنی را آموختند … باد ، باران ! بهترین محک ریشه های درختان است . ماندن در باد ریشه می خواهد ، باد با شاخه ها و میوه ها کاری ندارد …

آدمها زود نتیجه می گیرند … خیلی زود … همیشه زندگی آن چیزی نیست که ما فکر می کنیم …

روی دیوار شهر ، محمره ، سرتا سرش نوشته بودند : آمده ایم که بمانیم … جئنا لنبقی …

چه کسی می گفت که تا مرده ای در خاک نداشته باشی ریشه ای در آن خاک نداری … چه کسی می گفت که تا عزیزی میان خاک نداشته باشی اهل آن سرزمین نیستی ؟
آن سربازان سالهاست که از آن شهر رفته اند … آن نوشته ها مدتهاست که پاک شده اند … و از میان تمام آمدگان و رفتگان تنها حس می کنم که چیز های اندکی باقی مانده است … چند اسم فراموش شده و گمنام مثل پرویز عرب ، احمد شوش ، سید صالح موسوی و محمد جهان آرا … باران ! این نامها تمام دارایی یک شهر است از یک واقعه . این تمام آن چیزی است که برای یک شهر باقی مانده و من می دانم ، ایمان دارم که شهر هر شب خواب می بیند این اسامی را که در کوچه های شهر قدم می زنند ، سیگار می کشند و راه می روند … من ایمان دارم که شهر تنها با خواب خاطره هایی بس دور و بس کم رنگ زنده است اما هر قدر هم کم رنگ ، هر قدر هم دور … شهر هنوز زنده است … هنوز بچه ها به دنیا می آیند … هنوز زنانی در شهر مادر می شوند ، هنوز دختر بچه ها به زور شوهر می کنند ، هنوز دستفروشان روی چرخ های طوافی با ترازوهای خراب میوه می فروشند ، هنوز پسرها عاشق دختر همسایه شان می شوند ، هنوز از بیکاری می نالند ، می دانم ، سیگار هم می کشند ، معتاد هم می شوند … اما باران بعد تمام این داستانها ، شهر هنوز زنده است و زنده خواهد ماند …

برای ماندن ، برای زنده ماندن … باید چیزهایی داشت … چیزهای کمی …چیزهایی این پایین ، روی همین خاک … چیزهایی آن بالا … روی آن آبی درخشان آسمان … چیزهایی هم همین جا ! دقیقا ، همین جا …!

نشد دلی که بگیرد مرا به گرده خویش…

۲ اسفند ۱۳۸۰

امروز سر کلاس شیمی که داشت دیوانه ام می کرد سر رسیدم را باز کردم …راه لذت بردن از زندگی انجام دادن آن چیزی نیست که دوست داریم بلکه دوست داشتن آن چیزی است که انجام میدهیم….نوشتن دیشبی ناتمام ماند…ساعت ۶:۲۴ عصر است….خواب دیشبی خیلی چیزها را از یادم برد….فقط یادم میآید که دیشب ( اصلا دیشب بود؟!) متشنج بودم و خسته و الان ناهارم را خورده ام و خوابم را کرده ام و …چیز زیادی یادم نمی آید مگر اینکه انگار خیلی دلم می خواسته ع را اذیت کنم و فکر می کنم این کار را کرده ام…صبح ۴ ساعت کلاس شیمی داشتم استاد هی به من که شاگرد گل کلاسش بودم نگاه می کرد و من که در این چند جلسه از روی خود شیرینی هم شده کامل کننده دیالوگ استاد بودم بر و بر به استاد نگاه می کردم و هیچی نمی گفتم یا چنان جواب پرتی می دادم که استاد جدی عصبانی می شد….همیشه همین طور بوده هیچ وقت هیچ وقت نتوانستم سر کلاس بنشینم …هیچ وقت نتوانستم از ته دل مشتاق به چشمان استاد نگاه کنم و گوش کنم…..یاد کلاس اول دبیرستان افتادم که من و علی نشسته ایم سر کلاس و معلم درس می دهد و من حواسم به هواپیماهایی است که بیرون پنجره در افق رد می شوند و وقتی به علی می گویم این لذت را لذت در اختیار داشتن پنجره و آسمان را مسخره ام می کند….علی…علی….یا مثل شنبه هفته پیش سر کلاس نقشه کشی که نشستن سر کلاس دیوانه ام کرده بود استاد درس میداد و من کتاب می خواندم تا آنجا که کتاب تمام شد…ارتفاع کلاس بالا بود طبقه ۵ و۶ مثلا و من در آن سر شهر ساختمان ها را سیاحت می کردم….و شدید آن آسمان آبی و آن ارتفاع پرواز را به دلم می انداخت….این را وقتی بعد درس کامل پنجره را باز کردم فهمیدم….حیف که از ارتفاع می ترسم حیف ….حیف…..وگرنه می پریدم…..دیشب ع گفت« که اصلا تو چرا اینارو که می نویسی می زاری رو وب و من …….» …. فروغ میگوید : من ..من که هیچ گاه جز بادبادکی سبک و ولگرد بر پشت بامهای مه آلود آسمان چیزی نبوده ام….بگذریم …دنیا محل گذره…!…شاید امشب هم مجبور شوم برای کار مجله روایت بروم مدرسه راهنمایی…بدجور از آخر عاقبت این ترم می ترسم..۱۴ ماه قمری پیش بود من و سهیل ساعت ۸ شب از سایت اومدیم بیرون و من دیوونه ماه شدم که اومده بود دم دانشکده علوم و عجیب میدرخشید سهیل گفت که ما با بچه ها هر وقت ماهواین جوری میبینیم قرار میذاریم که یادمون باشه داریم چیکار می کنیم و صبر می کنیم تا ماه بعد برسه و فکر کنیم به کارایی که کردیم …و من این حرف یادم ماند……بگذریم کار دارم …زیاد و حوصله روضه خوندن هم ندارم….

عاشقی مقدور هر عیاش نیست…

غم کشیدن صنعت نقاش نیست….

یاعلی!

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر….

۱ اسفند ۱۳۸۰

امروز روز عجیبی بود …عجیب … آنقدر که زیاد یادم نماند دیشب را که یک ساعتی زیر برف و باران به طرف مدرسه راهنمایی میرفتم ….و هزار ویک چیز دیگر را….خدا را شکر که خیلی سریع فراموش می کنم …خدا را شکر که این قدر خسته ام و خوابم می آید…ساعت ۱۰:۵۶ دقیقه است و من می دانم که این نوشته ها نا تمام خواهند ماند….فردا که از خواب بیدار شوم نمی دانم چه اتفاقی افتاده …. تنها می دانم که چیزی بر من گذشته است ….چیزی مثل همان برف دیشبی….چیزی مثل باران اردی بهشت که یک لحظه می آید و بعد میرود….چند روز پیش در دفتر خاطراتم چیزی نوشتم …. چیزی که مال خودم نبود….: خیلی از انسانها زود خیلی زود می فهمند که هیچ قلبی گنجایش پذیرفتن عشقی را که در قلب آنهاست ندارد…من چرا این قدر دیر باید بعضی چیزها را بیاموزم ….چرا …. چرا…. من هر روز باید درس تکراری دیروز را در همان کلاس ها بیاموزم…نمیدانم …..نمیدانم … « من دارم تو آدمکها می میرم…» نمی دانم که این حرفها آیا اثرات حرف زدن با ع است…شاید ….شاید هم نه..شاید باران دیشب …کلاس صبح….اتوبوسی که ظهر سوار شدم …به همان اندازه حرف زدن با ع درنوشتن این نوشته ها موثرند ع مرا آدمی میدانست فقط در بند افسردگی و روز مره گی….شاید او هم باید چیزهایی می دید….من هم…..او باید بودن یک آدم را سر کشی و اراده اش را …ایمانش را به خود به دستانش و چشمانش میدید و من باید پایان تمامی داستانهای کودکی ام را باور می کردم پایان تمامی قصه های قدیمی را….انقراض نسل تمامی پریهای دنیا… « من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام آرام …..»…من؟ نه من نمیشناسم…حکما اشتباه شده….دیشب ساعت ۸:۳۰ شب بود تلفن زنگ زد رضا گلشن بود….پاشو ساعت ۹ بیا مدرسه راهنمایی آقای امیر خانی هم میآد….کارهایی رو هم که کردی بیار….موقع اومدن نه اتوبوس بود و نه شخصی…زیر برف و باران آواز خواندم تا برسم راهنمایی… یاد این حرف جبران خلیل افتادم که می گفت هیچ تصویری رو مثه ایستادن تو باد …بالای یه تپه دوس ندارم….توی راه فکر میکردم …به خیلی چیزها…ساعت ۱۲:۵ رسیدم خونه….صبح کلاس داشتم ..سر آزمایشگاه مهدی ر یه دفعه دست زد به پیشونیم و داد زد که بابا تو تب داری….گذشت…دم ناهار سهیل اومد که با س هم آشنا شده بود..س هم گفت که اسمت نمی دونم چرا تو حقوق این قدر بد در رفته….ساعت ۲..۳…رفتم دفتر کاوندی….کاوندی هم همت رو ول کرد و رفت دفتر گرفت…یه دفترتو هفت تیر…شیک شیک…با یه دونه از اون اپراتور ها که موقع استخدام مینویسند..: به یه خانوم گرافیست آشنا به فلان و فلان نیاز داریم….چند سی دی کپی کردم و برگشتم سایت دانشگاه….نمی دونم داستان از کجا شروع شد….نمی دونم ….فقط می دونم که تا چند ساعتیش که از کمبود خواب مشاعرم مختل نشده بود …تصمیم داشتم مثه همه آدمهایی که چون همه چیزو ندارنن می خوان هیچی نداشته باشن… دیگه با هیچ کس نه با ع و نه با کس دیگری حرف نزنم….حداقل با هیچ کس دیگر هیچ گاه در مورد خودم چیزی نگویم …نمی دانم انسانها هیچ وظیفه ای نسبت به من ندارند و من نمی توانم انسانها را برای اینکه آنچه که من میخواهم نیستند سرزنش کنم….برایش گفتم که نگاه کن….به جای شعرهایی که می خوانی من فقط یاد یک شعر می افتم…«….ببین…همیشه..خراشی است روی صورت احساس….» و من حسم می کنم که این آدمها … این آدمها ناخنهایشان را نمی گیرند وقتی با من حرف میزنند و حس می کنم بعد از تمامی این حرفها باید بنشینم و یک یک ناخنهایشان را از پوستم بیرون بیاورم………

آغاز

۳۰ بهمن ۱۳۸۰

دقیقا ساعت ۵:۲۷ دقیقه است در بیرون شدید برف می بارد و من دلم برای درخت سیبمان که بعد از مدت ها شکوفه کرده و این برف شکوفه هایش را میسوزاند میسوزد….. «‌ من سردم است و انگار هیچ گاه گرم نخواهم شد….»از صبح یه کلاس یک ساعته فیزیک داشتم که فوق العاده بود و دیگر هیچ….نشسته ام بچه ها را این وایت کرده ام به کلاب متال و در عین حال قسمت های اول این متن را گذاشته ام رو وب…بعد هم چند ساعتی با ع حرف زدم. در موردش باید کامل بنویسم ….آها ا را هم کشف کردم کیست…..قضیه داره جالب میشه…!اما بگذریم…صبر می کنیم ببینیم جه اتفاقی می افتد….ش آمده بود دانشگاه ما …. دوست نداشتم با او رو در رو شوم….به سختی رفتم جلو و گفتم من دوست ندارم شما از دست من ناراحت باشی و او گفت باشه…بعد با مصطفی بودم … شروع کرد به حرف زدن…شاید این مربوط به مصطفی نباشه که اصلا لذت نمی برم از حرف زدن با آدمها……این شاید به این مربوط است که اصلا لذت نمی برم…ولی در هر صورت گوش می کنم و نگاه می کنم به دنیای این آدمها….نمیدانم با ع هم هرروز داریم در همین مورد حرف میزنیم….آ..! یه چیزی یادم اومد…چقدر این آدم جالبه! دکتر مجید واعظ زاده….صبحی داشت سر کلاس داستان تعریف می کرد که گفت حالا می خوام به جای درس یه داستان دیگه تعریف کنم: آره سی و چند سال پیش بود که مشهد بودیم ….اون موقع به جز ضریح اصلی یه ضریحی بود که آدمای حاجتمند و بیمار می رفتند خودشونرو میبستند بهش بیرون ضریح اصلی…آره اونجا سی چهل تا آدم بیچاره بودند و اون وسط میون اون همه آدم دو تا بچه تمیز …خوشگل …تپل و سالم با کت وشلوار با طناب بسته شده بودند به ضریح این بچه ها چون طناب گشاد بود هر چند وقت یه بار این طناب رو از سر ور می داشتن و می دویدند وسط حیاط و چرخی می زدند و بر می گشتند…این بچه ها و سالم بودنشان بد جور سؤال اون همه کور و لال وبیمار و اطرافیانشون رو برانگیخته بود….آخر سر پیرزن بغل دست بچه ها از مادرشون پرسید ببخشید شرمنده ….خدا مریضای همه رو شفا بده …درد این طفل معصوما چیه …مادرشون هم خیلی عادی جواب داد: هیچی خانوم جون این بچه های من اصلا درس نمی خونند آوردمشون اینجا مگه که یه دکتری مهندسی چیزی بشن….تا اینجا یه چند نفری خندیدند…بعد گفت آره بچه ها اون دو تا بچه منو داداشم بودیم ….اینو که گفت همه از خنده ترکیدند..(برادرش دکتر مهدی هم مثل خودش استاد فیزیک است).آخرین چیزی که گفت این بود که همینه که بعد از این همه سال وقتی به مدرکم نگاه می کنم و می بینم نوشته مثلا دکترا ازفرانسه و…حس می کنم اون گوشه کاغذ یه جورایی مهر آستان قدس هم هست….. بچه ها دارن همین پنج شنبه ای میرن مشهد و من بر خلاف اصرار های زیاد حبیب باهاشون نمیرم….داشتم چند وقت پیشها اینو تعریف می کردم که من اون چن سال پیشا که رفتم مشهد سال دوم راهنمایی بود از امام رضا یه چیز خواستم و امام رضا اون چیزو همون قد که در شا‘نش بود بهم داد….یه دوست…امسال اول ترم بازم رفتم مشهد…این رفتن حالم رو عوض نکرد..اما بازم من یه چیزی خواستم چیزی که دیگه شاید چندان به کارم نیاید…عصری باز مصطفی باهام جدی دعوا کرد….جدی ..سر قضیه ا.ک که بهش گفتم که مصطفی من شدیدا احساس عذاب وجدان میکنم و….باید در اولین فرصت اراده کنم و بروم با او هم حرف بزنم….با ا.ک و بگویم که ادمها گاهی کارهایی می کنند که مجبورند تا مدتها مسئولش باشند و….
بگذریم …زیاد شد … ساعت ۶:۳۳ شب است یک شب برفی …شب سی ام بهمن ۸۰….شاید اینها را همین امشب گذاشتم روی وب….

تاملات

Truth is something so noble that if God could turn aside from it, I could keep the truth and let God go. (+)

یادداشت‌هایی برای یادآوری: یادآوری در زمانه فراموشی

Non mea voluntas sed tua fiat... Not my will, but thine be done...