“On missing the whole truth”

۸ اسفند ۱۳۹۶

Do not praise your own faith exclusively so that you disbelieve all the rest. If you do this you will miss much good. Nay, you will miss the whole truth of the matter. God, the Omniscient and the Omnipresent, cannot be confined to any one creed, for He says in the Quran, wheresoever ye turn, there is the face of Allah. Everybody praises what he knows. His God is his own creature, and in praising it, he praises himself. Which he would not do if he were just, for his dislike is based on ignorance.

 

Ibn ʿArabi

Tranquility

۲۰ بهمن ۱۳۹۶

Seek not that the things which happen should happen as you wish; but wish the things which happen to be as they are, and you will have a tranquil flow of life.

Epictetus

هم‌راه

۱۳ بهمن ۱۳۹۶

«…مرگ که معشوق همه مردهای واقعی عالم است، هم‌راه‌ش را خواسته بود…»

تاملات ۸-۴۵

۱ بهمن ۱۳۹۶

«مرا بردار و هر جای این جهان که می‌خواهی بیانداز!
هر جا که باشم، خدای درون قلبم را شاد و راضی نگاه می‌دارم.
و این نتیجه وقتی‌ست که کردار و رفتار ما، طبعیت حقیقی خود را دنبال کنند…

آیا آنچه که بر من می‌گذرد دلیلی کافی خواهد بود برای این که من بیمار و شکسته، تحقیر شده و گرسنه و در غل و زنجیر (نفسم) باشم؟ آیا (هیچ جا) دلیلی کافی برای این‌گونه زیستن سراغ داری؟»

امپراطور مارکوس آئورلیوس، تاملات، ۴۵-۸

تاملات ۴-۲۳

۱ بهمن ۱۳۹۶

«ای هستی! نظم تو نظم درونی من است: هیچ چیز اگر در زمان مناسب توست، نه  برمن زود و نه بر من دیر است.
ای حقیقت هستی! هر آن چه که فصل‌هایت بار آرد بر من میوه (رضا) است: که همه چیز از تو می‌آید و هستی همه چیز در توست و به (سوی) تو باز می گردد…»

امپراطور مارکوس آئورلیوس، تاملات، ۴-۲۳

تاملات ۴-۷

۱ بهمن ۱۳۹۶

«قضاوت را بیرون کن و این فکر را که «من رنج کشیده‌ام» را بیرون کرده ای…
این فکر را که «من رنج کشیده‌ام» را بیرون کن و
رنج، خود بیرون خواهد رفت.»

امپراطور مارکوس آئورلیوس، تاملات، ۷-۴

تاملات ۲-۱۴

۱ بهمن ۱۳۹۶

«حتی اگر قرار شد که سه هزار سال زندگی کنی و اگر حتی ده برابر این، (همیشه) یادت باشد که هیچ کسی جانی را، جز آن جان که آن را می‌زید را از دست نمی‌دهد و جز آن زندگی‌ی را  که از دست می‌دهد نمی زید. و همین حقیقت است که کوتاه ترین و طولانی‌ترین زندگی‌ها را به هم شبیه می‌کند.
و یادت باشد این که لحظه‌ حال،‌ برابر تمامی لحظه‌هاست…
و هیچ کس نمی تواند که آینده و گذشته را از دست بدهد.
که چگونه می‌توانی چیزی را که صاحبش نیستی از دست بدهی؟»

امپراطور مارکوس آئورلیوس، تاملات ۱۴-۲

Amor Fati

۲۷ دی ۱۳۹۶

Amor fati (lit. “love of fate”) is a Latin phrase that may be translated as “love of fate” or “love of one’s fate”. It is used to
describe an attitude in which one sees everything that happens in one’s life, including suffering and loss, as good or, at the very least, necessary, in that they are among the facts of one’s life and existence, so they are always necessarily there whether one likes them or not. Moreover, amor fati is characterized by an acceptance of the events or situations that occur in one’s life.

نیچه جایی در حکمت شادمان از عبارتی لاتین نام می برد: آمور فاتی. آمور: که در لاتین و ایتالیایی عشق است: عشق به سرنوشت. عشق به قسمت. و چیزی بالاتر از رضا و تسلیم. نه تنها تسلیم بودن در برابر آنچه که اتفاق می‌افتد از تلخ و شیرین و بلکه تمامی این تلخی‌ها و شیرینی‌ها را با اعتمادی عمیق دوست داشتن. و چگونه می‌شود که انسان جدایی‌ها را و دوری‌ها را و دلتنگی‌ها را و محرومیت‌ها را دوست داشته باشد؟ چه اعتماد و یقینی نیاز است که فکر کنی تمامی رنج‌ها و دردها و حسرت‌ها همه برای رسیدن به مرحله‌ای و رشدی درونی لازم بوده‌اند و ایمان داشته باشی که رنج‌های تو و رنج‌های بشری بی‌هوده نبوده اند.

نیچه‌ زمانی پیش از رفتنش و سکونتش در بیمارستان روانی نوشته بود: «نمی‌خواهم که با زشتی بجنگم، نمی خواهم که کسی و چیزی را متهم کنم و نمی خواهم آنان را که متهم می کنند، متهم کنم… می خواهم که روزی به همه چیز (این هستی) آری بگویم.»

توبیاس

۲۱ دی ۱۳۹۶

در ۱۶ سالگی، کمی بالاتر از میدان فردوسی، روبروی هتل مرمر، در حیاط مدرسه روایت فتح، شغل آینده ام را انتخاب کردم. کتاب را خوانده بودم و فکر کرده بودم که می خواهم تصویر جملات اول این کتاب باشم: تصویر مردی که به آرامی و بی هدف قدم می‌زند. کتاب با تصویر  توبیاس شروع می‌شود که تا همین اواخر هم چیز زیادی درباره او نمی دانسته‌ام. تنها می‌دانسته ام که مردی به همراه سگی و فرشته ای قدم می‌زند و من هم می‌خواستم این‌کاره شوم. اسمش قدیس بود یا هر چه فرقی نمی‌کرد. و حالا می دانم که توبیاس هر چه بود قدیس نبود، نهایتا پسری بود که به همراه فرشته‌ای و سگی قدم زده بود. و با خودم فکر می کردم که اگر همین طور قدم بزنم و بروم به سمت شرق می‌رسم به مرز افغانستان: خوب!‌ بعدش چه..؟

آدم گاهی آرزوهای ۱۶ سالگی‌ش را فراموش می‌کند و گاهی نه.
دیدن این تصویر یادم آورد حکایت توبیاس را و انگار می‌شود ساعتها نشست و نگاه کرد و محو نگاه معصومانه سگ و نگاه پر از توجه فرشته شد.

 

پ.ن: یک جای حکایت توبیاس هم می‌رسد به دجله و نمی‌شود که نام دجله را بخوانم و یاد آن‌ها نیافتم که شروع ابدیتشان شد «شرق دجله». دجله هزار یک شب، دجله هارون الرشید و دجله توبیاس و دجله تلخ اسفند ۶۳ و عملیات بدر.

so be it

۲۱ دی ۱۳۹۶

A student should practise how to expunge from his life sighs and sorrow, grief and disappointment, exclamations like ‘poor me’ and ‘alas’; he should learn what death is, as well as exile, jail and hemlock, so at the end of the day he can say, like Socrates in prison, ‘Dear Crito, if it pleases the gods, so be it…’

Epictetus, the Discourses

یونس اندر دهان ماهی شد.

۱۶ دی ۱۳۹۶

دیوارم را نقش بزرگی از این تصویر جامع التواریخ پر کرده. یونسی که از دهان ماهی بیرون می‌آید. آنجا که می گوید :«پس درخواستش را برایش بر آورده کردیم، و او را از آن اندوه رهانیدیم. و مؤمنان را این‌گونه نجات می‌دهیم.» روی دستان یونس از سعدی نوشته که: «قرص خورشید در سیاهی شد / یونس اندر دهان ماهی شد». و از یونس نوشتن نا تمام است اگر کلمه ای بنویسیم و ننویسیم از یونس‌ها که به دهان ماهی رفته اند و بر نگشته اند. یونس‌ها که «جوان افتاده اند.» ننویسیم از محسن امیر اصلانی که حالا در شکم ماهی‌ها و در آرام‌ترین دریاها آرام گرفته و در زمانه ای و زمینی که در آن سعید طوسی‌هایش آزاد و رها و پر افتخار گام می زنند.

برگی برای جدا کردن فصل‌ها

۱۰ دی ۱۳۹۶

مثل یک شب معمولی ساده در آمستردام، یک شبی در خرداد ۱۳۸۸ در تهران زندگی‌ام برای همیشه تغییر کرد. زندگی ام، آنچنان که پیش از این از آن نگفته ام، به قبل و بعد از آن شب تقسیم می شود… آن شب بود که حس کردم دیگر هیچ وطنی نیست که منتظرم باشد. پایم از هر وطنی بریده شده بود. غریبه ای شده بودم در آستانه جهان. از سال ۲۰۰۹ میلادی. و حالا در پایان سال ۲۰۱۷ در یک شب سرد آمستردامی تاریخ برای ایرانیان زیاد دیگری هم تغییر خواهد کرد… و می توان گفت که آدمهای بیشتری دردمند می شوند، مادرانی بر سر گور خواهند آمد و پشت پدرانی خم می شود. کسانی بر ماشه ای فشار می دهند و دیگرانی چند سخنرانی پر از نفرت می کنند و عمله ظلم آنچنان مشغول ظلم خواهند بود که گویا دنیا جاودانه است و نشنیده بودند که کل من علیها فان
و می دانی؟ «لالله الامر من قبل و من بعد»  ذات و حقیقت تمامی امور برای اوست. چه قبل از این روزگار و چه بعدش… سر خم می سلامت شکند اگر سبویی.

«هدف» رسیدن به کیمیایی است که «آرامش» را از ورای جنگ‌ها و انقلاب ها، از ورای تبعیدها و زندان‌ها، از ورای مرگ و بیماری و تنهایی و غربت نشانمان بدهد.

ماندگار-۱

۲۲ آذر ۱۳۹۶

حکایت کوتاه و آموزنده آقایان کاظم رستگار، علیرضا موحد دانش و حسن بهمنی.

از اینجا و اینجا

کیمیا

۱۷ آذر ۱۳۹۶

…آدمها عجیبند. چیزی ورای این پوست و گوشت و این فرم‌های ظاهری، در پس بودن ماست. مثل این که آن وقتی که ما را می‌ساخته اند، ما آدم‌های کوچکی بوده ایم که سوار این بدن‌های بزرگ شده ایم. مثل کارگرهایی که سوییچ ماشینی را از کارفرمایی که ماشین ها را بی توجه به هر چیزی و به تصادف تحویل می دهد، گرفته‌ایم.

آن وقت به من، ماشینی می افتد صادره از پاریس و متولد و ساخت دهه ۵۰ و به تو ماشینی متولد تبریز و دهه چهل شمسی. این‌ها، حساب این که کجای این دنیا سر در بیاوری و پدر و مادر و دین خانوادگی‌ت چه باشد از دست ما خارج است. این‌ها پوسته ظاهری زندگی‌ست و ما محدودیم به این چهارچوبها. این که مثلا رنج و داغ همیشگی ایرانی بودن، خاورمیانه ای بودن را همیشه به دوش بکشی و یا رنج مکزیکی بودن را در جای دیگری از دنیا.

این ها در اراده ما نیست. و تنها چیزی که در اراده ماست بازخورد و واکنش‌مان نسبت به وقایع است. این تنها قدرت ماست و تنها جایی که باید و برای تقویتش کار کنیم. یاد بگیریم که به احساستمان نگاه کنیم. از همه چیز سوال کنیم. از هر قدرت معنوی و سیاسی و علمی و از هر احساس درونی: که مثلا، چرا ترسیدم؟ چرا قلبم گرفت؟ چرا خوشحال شدم؟ دلیلش چه بود؟ و با این دقت تلاش کردن که به عمق احساسات درونی روح‌مان – تا آنجا که ممکن است- پی ببریم.

این تنها راهی ست که می تواند به ما توان زیستن را در مصاف تلخ‌ترین احساساتمان بدهد. این فهم که راضی باشیم که گاهی حالمان خوب نیست. گاهی غمگینیم و حق داریم که غمگین باشیم. گاهی تنبلیم و گاهی نمی توانیم کاری کنیم. این که هر چیزی در آن میان دلمان اتفاق بیافتد قابل قبول است. ممکن است و قسمتی از ماست و نه همه ما. این که می توانیم چیزی بزرگ را از دست بدهیم و در درون عمیقا عزادار باشیم. می توانیم چیزی بخریم و مثل کودکی احساس خوشحالی کنیم. نفس این احساس قابل فهم است و کار ما آگاهی از این احساس است.

جواب به سوالهای متوالی درباره احساسات درونی‌مان می تواند به ما کمک کند. کمک کند که سنگین ترین احساس‌ها را به زیر چاقوی تیز عقل بیاورد: احساساتی که می تواند ما را تا دم مرگ ببرد. احساس دیدن مردن و رفتن عزیزی. خداحافظی کردنش با دنیای ما زندگان و رفتن آن جان‌ش که حالا دیگر در جسدش نیست، به دنیایی که از آن بی ‌خبریم.

احساساتی که می تواند ما را از پا بیاندازد: احساساتی که ما را می شکند و له می کند. آیا از دست دادن عزیزی سخت است؟ بی تردید. آیا ما از این غم زنده بیرون می آییم؟ به احتمال زیاد. ما زنده می مانیم و دیر یا زود به سوی مرگ محتوم  خود می رویم. آدم‌ها همه می میرند و به نظر می رسد این یقینی ترین نظریه ها راجع به زندگی باشد: که هر زندگی‌ای به مرگ ختم خواهد شد. بیش از این را زیاد نمی دانیم و زیاد با یقین درباره ش صحبت نمی‌کنیم.ک

… و شاید باید  از جمله ای بگویم که گفته اند که مردی در انتهای یک تراژدی گفت: «رضا برضاک و تسلیما لامرک.» که راضیم به رضای تو و تسلیمم به امرت. Not my will, but thine, be done. نه اراده من که اراده تو خواهد بود. «لا مشیتی بل مشیتک». عیسای بر صلیب است که این را می گوید. و اینجاست. این رمز آرامش دنیاست که راضی باشی. که مثل لبخند بودا لبخند بزنی: بر کودکان در حال مرگ و در مردان و زنان گرسنه. در هر سختی لبخند بزنی چون می‌بینی تمام این زشتی ها را و می دانی که: «فرصت زیستن چه در صلح و چه در جنگ کوتاه است». فرصت چه برای جشن و شادی و پایکوبی و چه برای گریستن کم است و هر چند که گفتن از آرامش ساده ترین کار و مسخره ترین‌شان است در روزگار آسانی و آرام بودن در روزگار رنج سخت‌ترین، اما چاره ای جز ایستادن نیست.

می دانم که این توصیه‌ها و حرف‌ها چقدر رنج آور است. می فهمم که چقدر خنده دار است توصیه به آرامش از سوی آدمهایی که هیچ گاه شاهد رنج‌های تو نبوده اند و چقدر رنج مضاعفی است شنیدن این توصیه ها. این که آدم‌ها چقدر خالی و پوشالی‌اند. چقدر دربند توهم‌اند وقتی در ذهن‌شان به سادگی مشکلات دیگران را حل می‌کنند. آدم‌ها خوبند، چهارچوب عقلی و ایمانی‌شان به خوبی ساعت سوییسی کار می کند و گلایه‌هایشان از نداشتن چیزهاست تا وقتی که زندگی‌ آسان است. آدم‌ها خیال می کنند بر روی زمین محکم قدم می زنند تا روزی که چیزی به محکمی و به جد زندگی‌شان را تکان می‌دهد. وقتی که ایمان‌شان،‌ باورشان و خدایشان از کار کردن می افتد و برای ایستادن و زندگی کردن نیازمند فلسفه‌ای جدیدند. این تکان خوردن‌ها، این لرزیدن دل‌ها و ایمان‌ها، تنها پنجره ایست به سوی روشنایی در تاریکی این شب دیجور و خوشا به حال غریبان، خوشا به حال زمین خوردگان و آنان که به دنبال کیمیایی اند که با آن پیروزی و شکست، زشتی و زیبایی، فقر و غنا،‌ آزادی و زندان، تنهایی و توجه، فرقی نکند. نوری که آن صورت متغیر عالم را روشن کند و در جهانی که در آن «دوران هیچ سلطنتی پایدار نیست» به دنبال چیزی ماندگار باشد. نوری محال در تاریکی دنیای زندگان.

 

 

 

Acceptance-3

۹ آذر ۱۳۹۶

Adopt a systematic study of the way all things change into one another: pay constant attention to this aspect of nature and train yourself in it. Nothing is so conducive to the greatness of mind. One so trained has divested himself of his body: recognizing that in almost no time he will have to leave all this behind and depart from the world of men, he has devoted his entire self to justice in his own actions and to the nature of the Whole in all things external.

He does not even give a thought to what others will say or suppose about him, or do against him, but is content to meet these two conditions – his own integrity in each present action, and glad acceptance of his present lot. He has abandoned all other preoccupations and ambitions, and his only desire is to walk the straight path according to law and, in so doing, to follow in the path of god.

Meditation, Marcus Aurelius, 9:11

Acceptance-2

۸ آذر ۱۳۹۶

And then the beauty that is hidden (even and particularly) in the face of disaster, loss, and death… which everybody sooner or later will face in him or herself…and there, the beauty is not apparent on the surface of things…
Miracles happen through surrender.

«با احترام تمام تقدیم به»

۲۶ آبان ۱۳۹۶

همه زندگی ام آرزویی داشته ام: این که کتابی بنویسم. محتوای کتاب مهم نیست. اما صرفا مهم است که در صفحه اول به چه کسی تقدیم می شود.مثل کتابهای رضا که همیشه صفحه اولشان نمایشی بودند از انشای زیبایی درباره دنیا و رابطه گیرنده به جهان هستی.

موضوع کتاب هر چیزی می تواند باشد اما باید این احترام را که جمع شده گوشه دلم را آنجا نشان بدهم. همیشه قلبم پر بوده از محبت های گوله شده گوشه اطاق:  آدمها آمده اند و رفته اند و جمع شده اند و جایشان به یکدگر داده اند. از حمید و مهدی. از موسای صدر. از مهدی بازرگان. از محمود طالقانی. بعدها از مادر ترزا. و از سربازان. از سربازان بی نام و نشان و از جوانان به جوانی رفته. از همه عکس‌های بی جان شده که در آن جوانانی برای همیشه در جوانی شان به خاطره پیوسته اند. از ۵۰ هزار نفر که  یک شب زمستانی در ۱۳۶۵ قتل عام شده اند. به جوانانی که با دستان بسته در نبرد پیش از شروع باخته کربلای چهار، زنده به گور شده اند. به افسرانی که به نیت نجات وطن در عملیات مشکوک نوژه دست به کاری از پیش شکست خورده زندند. از جوانانی که در نبرد با ساواک شاهنشاهی مرده اند و از جوانانی که شب عروسی شان به قتلگاه رفته اند. و برای همه اینها به مادرانشان.

دلم می خواست به مادران وطنم، یک به یک کتابی تقدیم می کردم: به آنها که جوانانشان با دستان بسته و یا دستان باز،  در شب عروسی و عزا به قتل رسیده اند. به مادران داغدار در خرمشهر، خاوران و کرج و پاوه و امیرآباد. مکان این داستان اهمیتی نداشت و این سیاست نبود که برای من در روایت داستان‌ها ارزشی ایجاد می کرد، این صبر بر غم بود و بر فاجعه که مرا،‌ چون هنگام دیدن زیباترین تابلوی خطاطی به حیرت وا می‌داشت.

به مادران،‌ همسران و معشوقانی که صبر کرده بودند، خبر فاجعه را شنیده بودند و باز دوام آورده بودند که بزیند. زندگی را شماره کنند و دوباره گذر پاییز به زمستان و زمستان به بهار را تاب بیاورند و قبول کنند که کسی دیگر بر نمی گردد. قدرت ویران‌گر فاجعه را، آن که مانند زلزله می‌ آید و ویران می کند را. قبول را. بروز کامل کلمه Acceptance. قبول آنچه که در حال حاضر هست. با چشمان خشک گریستن. رنجی را با لبان بسته فریاد زدن. این عشق حقیقی را که قدیمی ترین قصه عشق بود. زیباترین‌ش که من فکر می‌کردم هر آدمی لایق یکی‌اش هست.
همیشه همین‌طور رویا پردازی کرده ام. تا آن وقت که اروپا را دیدم و بعد از آن…  بعد از آن، باز هم بیشتر رویا پردازی کرده ام…

 

 

 

 

رضا

۱۵ آبان ۱۳۹۶

«م عزیز… اگر فکر کنم، اگر خلاصه تمامی آنچه را که در سکوت و در شلوغی این سالها و از ورای تمامی رنجها آموخته ام را در جمله ای و در کلمه ای بیان کنم، اگر کلمه مشترک میستر اکهارت و اکهارت تولی و حاج اسماعیل و اگر تمامی حکمت دائو را و راه رهایی را در یک چیز ببینم و بگویم آن «تسلیم» است. تسلیم در برابر چیزی که تغییرش نمی‌توان داد. تسلیم در برابر آنچه که هست و تسلیم در برابر اکنون. رضا دادن و آرامش بر آنچه داری و نداری. همین حکایت عاشوراست که رضا برضاک و تسلیما لامرک. و رضا متفاوت است از بی عملی و بی برنامگی. از بی مسوولیتی و از بی‌نظمی. از نساختن و کاری نکردن. رضا در درون اتفاق می افتد و آرام آرام و با هزینه‌ای زیاد، با رنج و با محنت است که داده می شود. و رضا بی‌تفاوتی به نتیجه نیست. که در قبول کردن نتیجه ای که خوب یا بدش برایمان تفاوتی ندارد چه فضیلتی نهفته است؟ رضا قبول کردن نتیجه ای متفاوت از خواست قلبی ماست وقتی توان تغییر چیزی را نداریم و رنج عمیق درونی مان را به نظاره نشسته ایم. خانه آتش گرفته و همه چیز سوخته و باران می آید و ما لیوان گرم چای را در دستانمان می فشاریم و به تصویر باران بر خانه سوخته می نگریم و و یقین داریم که چیزی ورای اینها وجود دارد که نمی سوزد و از بین نمی رود.
آرامیم. آرامشی که به عمیق ترین سکوت ها گره خورده…»

Acceptance of what is…

۱۵ آبان ۱۳۹۶

To some people, surrender may have negative connotations, implying defeat, giving up, failing to rise to the challenges of life, becoming lethargic, and so on. True surrender, however, is something entirely different. It does not mean to passively put up with whatever situation you find yourself in and to do nothing about it. Nor does it mean to cease making plans or initiating positive action. Surrender is the simple but profound wisdom of yielding to rather than opposing the flow of life.

دانه برفی که در هوای پاک آب می‌شود.

۱۵ مهر ۱۳۹۶

Bassui wrote the following letter to one of his disciples who was about to die:

The essence of your mind is not born, so it will never die. It is not an existence, which is perishable. It is not an emptiness, which is a mere void. It has neither color nor form. It enjoys no pleasures and suffers no pains.

“I know you are very ill. Like a good Zen student, you are facing that sickness squarely. You may not know exactly who is suffering, but question yourself: What is the essence of this mind? Think only of this. You will need no more. Covet nothing. Your end which is endless is as a snowflake dissolving in the pure air.

+

Truth is something so noble that if God could turn aside from it, I could keep the truth and let God go. (+)

یادداشت‌هایی برای یادآوری: یادآوری در زمانه فراموشی

Non mea voluntas sed tua fiat... Not my will, but thine be done...