پرش به محتوا
  • درباره / About
  • Contact / تماس
  • فارسی
  • English
  • درباره / About
  • Contact / تماس
  • فارسی
  • English

Tag: محال

Acceptance-۳

Adopt a systematic study of the way all things change into one another: pay constant attention to this aspect of nature and train yourself in it. Nothing is so conducive to the greatness of mind. One so trained has divested

Acceptance-۲

https://youtu.be/tKj7N0X_TZw And then the beauty that is hidden (even and particularly) in the face of disaster, loss, and death… which everybody sooner or later will face in him or herself…and there, the beauty is not apparent on the surface of

گیتا &#۸۲۱۱; ۱

     

«با احترام تمام تقدیم به»

همه زندگی ام آرزویی داشته ام: این که کتابی بنویسم. محتوای کتاب مهم نیست. اما صرفا مهم است که در صفحه اول به چه کسی تقدیم می شود.مثل کتابهای رضا که همیشه صفحه اولشان نمایشی بودند از انشای زیبایی درباره

رضا

«م عزیز… اگر فکر کنم، اگر خلاصه تمامی آنچه را که در سکوت و در شلوغی این سالها و از ورای تمامی رنجها آموخته ام را در جمله ای و در کلمه ای بیان کنم، اگر کلمه مشترک میستر اکهارت

Acceptance of what is&#۸۲۳۰;

To some people, surrender may have negative connotations, implying defeat, giving up, failing to rise to the challenges of life, becoming lethargic, and so on. True surrender, however, is something entirely different. It does not mean to passively put up

آواز حرکت کاج‌ها و سدرها

چرا ما تنها با تکرار یاد می‌گیریم؟

دانه برفی که در هوای پاک آب می‌شود.

Bassui wrote the following letter to one of his disciples who was about to die: The essence of your mind is not born, so it will never die. It is not an existence, which is perishable. It is not an

Someday

انگار که نیستی چو هستی خوش باش&#۸۲۳۰;

خیام اگر ز باده مستی خوش باش با ماهرخی اگر نشستی خوش باش چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش…

بی‌تاب: در آرزوی میهن خود!

م نوشته است: «ساعت از نیمه شب گذشته است. زن همسایه دوباره شروع کرده به گریه کردن. چنان زار می زند که اگر خدایی وجود داشته باشد، حتمن از این ناله ها باید بر خود بلرزد. چند شبی ست که

در ثنای کاری نکردن 無爲

無爲 وو وی یا Wu wei مفهوم عجیبی است. کاری نکردن، تسلیم و یکی شدن با آن چه نامی ندارد. یگانه با آن تصمیم بودن و خالی از هر مقاومتی و فریادی. تسلیم بودن در زندگی شخصی و مانند آب،‌ به آرامی

محو در آن بی‌نهایت

عجیب است که این همه سال غذا می پزیم و ندیده ایم که روح انسان مثل گوشتش است؟ آنچه که با آن تنیده شده است. مثل گوشت حیوان که در آتش خورشتی می جوشد. سفت است. خام است. زمان می

از اخلاق و معنویت

م عزیز نمی دانم چرا می خوا‌هم که دوباره این سوال را از خودم بپرسم. دوباره برگردم به عکسی که چند مطلب پایین‌تر منتشر کرده ام و یادم بیاید به مرد محبوب و معلم درخشانم که روزی در جابلقا درس

تجربه دینی

In India it is not thought impossible that atheism may be as profoundly religious as theism, nor is atheism regarded by religious men as in itself unspiritual. This is extremely hard for a westerner to understand. Inheriting a Judeo-Christian culture,

عیسی چه می‌تواند به مسلمانان امروز بیاموزد؟

چه مشکلی با اسلام وجود دارد؟ چرا بسیاری از مسلمانان خشمگین در جهان از غرب نفرت دارند؟ چرا حکومت خودخوانده دولت اسلامی قوانین سخت‌گیرانه‌اش را بر اقلیت‌ها، زنان و کسانی که از دین خارج شده‌اند (یا به اصطلاح مرتد شده‌اند)

در وهم رسیدن به مقام فریشته‌گی

نظرم به عین القضات می افتد: گفت: بنی آدم سه قسم شدهانـد: بعضـی ماننـد بهـایم باشـند، همـه همـت ایشـان اکـل و شـرب بـود و خـواب و آسایش، »اُولئک کالأنْعام بَلْ هُمْ أضل ُّ« این گروه باشند؛ و بعضی مانند فریشتگان

پیرایش پرستش

با سرعتی آرام، که شاید خواندن یک کتاب را به یک سال بکشاند این را می خوانم. هر جمله برایم شگفتی‌است از بیان روحی عجیب. تجربه ای استثنایی و دانستن امکان وجود نبوغی بی نهایت در روحی که سالها پیش

از روزهای غربت

این نوشته را می‌خواندم و گزیده‌های روزنوشت شاهرخ مسکوب از روزهای انقلاب را. فکر می‌کنم چه روزهایی گذشته است در زمانی که اینترنتی نبود و خبررسانی‌ی نبود و سالهای سرما بود و جنگ سرد و جنگ ایران و عراق و

این نام را به خاطر بسپارم: عالیجناب احمد آرامش

نوشتن برای من، بیش از هر چیز یادسپاری نام‌هاست که می بینم. به خاطر سپردن نام‌های آنان که رفته اند و نگاه کردن به چشمان مردگان در عکس. مرور زندگی آدم‌ها که آمده اند، جوانی کرده اند، فراموش کرده اند

دوباره

نوشتن بعد از این همه سال و شکستن این سکوت از سخت‌ترین کارهاست. هر چند که این نوشتن از جنس دیگری است. و در سایه احتیاط از نگاه‌های نامحرم و نامهربان و ناخواسته است. نوشتن بعد از سالهای سال. شاید

نامه ای به باران -۱

بگذار آنچه رفتنی است، برود&#۸۲۳۰;

شهرزاد

نام نویسنده اصلی متن حذف شده است. آن وهم آبی رنگ اردی بهشت آن سال را از خود آکنده بود, اما من هنوز نمیدانستم که خود به رنگ آن در آمده ام. از وقتی مدرسه ها باز شده بودند؛ مدرسه

تیرداد عزیز

نام نویسنده اصلی متن به درخواست ایشان حذف شده ست. تیرداد بسیار عزیزم  نمی دانم از کجا شروع کنم .خیلی حرف برای گفتن به تو دارم .میتوانم ساعتها این جا بنشینم و آنچه میخواهم را برایت بنویسم .ولی نمیدانم از

در پی موهبتی ماندگار

یا انیس من لا انیس له باران ! شرافت نامه به تکلف کلماتش نیست ، به پیچیدگی و سجع ممتنع نهفته اش ، به اینها نیست باران . نامه را تنها لحن ، لحن نویسنده نوشته است که بالا می

از آن دو چشم بی سو

خیال می کنی راحت بوده؟ چشم بستن و آمدن و آمدن و تا اینجا رسیدن؟! نه! نه! آدم تکه تکه های دلش را میان شکاف روز ها جا می گذارد و هیچ چیز این زندگی آن قدرها راحت نیست که

وحشت نوشتن

راست است. به راستی حقیقت است که وحشت نوشتن می تواند همسنگ وحشت ننوشتن تحمل ناپذیر باشد.

آسمان

تمام روز را یک سر و بی وقفه می بارید، آسمان. آن روزها س دلش تمام پی این بود که میان تابستان که او به دنیا می آید آسمان ببارد و حالا اینجا نیست تا بارش پایان ناپذیر آسمان را

هر جا که رفتی من با تو بودم

تو راست می گویی هدا. تو راست می گویی. چیزی در من عوض شده است. چیزی به قول تو مدرن شده و نمی توان پشت لحن های ادای خاطره های قدیمی را در آورد. باید اجازه داد که عکس ها

از آسمان غربی

آدم وقتهایی را می خواهد برای تنهایی برای این که ساده بنویسد، ساده شود و سادگی را به یاد بیاورد و پاکی را. برفهای قدیمی را و بوی غذاهای پیچیده در کوچه های تنگ را و خانه های شلوغ را

زمستان را بستاییم

زمستان را بستاییم چون سرما به حق جوهر فراموشی است. سرما را بستاییم چون قلب را، نگاه را، یاد را می بلعد و منجمد می کند. دو سال گذشته، دو سال از آن شب که بیرون آمدم. زیر پل گیشا

 وطن

حسین، من بسیاری را دیده‌ام که به‌خاطر همین وطن با هم جنگیده‌اند. شماره آشناهایی را که در این راه از همه سو جان باخته‌اند دیگر از دستم در رفته. و این وطن همیشه برایم همه چیز بوده و هیچ چیز.

آخرین تصاویر در قاب عکس

این پنج روز، بهترین روزهای این ۵ سال بود. این ۵ روز، در آن لحظه ای که زیر خورشید تابان اردستان به آسمان آبی نگاه می کردم و فکر می کردم که آیا زندگی مرا به لحظه ای پربار تر،

نامه‌ای برای یسنا

یَسنای عزیز! نمی‌دانی چند وقت بود نامه ای به دستم نرسیده بود، نمی‌دانی چقدر ارزشمند است که روزی نامه‌ای از آن سر دنیا به دستت برسد که برای تو نوشته شده، نامه ای که ۸ ماه برای رسیدن به تو

بیدک و لا بید غیرک

 مهتاب عزیز، تمام دیشب را به تو فکر کردم. به دیروز، به چیزهایی که گفتم، به خیلی چیزها … به بیستم آبان ماه ۱۳۸۱ و به سالی که بر من و تو گذشته بود … تمام دیشب را و سحر

&#۸۲۳۰;

…  می بینی ؟ علف ها با صدای نازک نسیم می لرزند … درختهای باغچه اما ساکنند . نسیم آرام همه چیز را مرور می کند . شاید این راز تمام چیزهای کوچک است ، شاید این آن هجوم محوی

 و ان ادخلتنی النار اعلمت اهلها انی احبک &#۸۲۳۰;

 از تمام آن نوشته ها عبور می کنم و این بار بی هیچ قصدی و بی هیچ تردیدی می نویسم . بی انتظار هیچ نتیجه ای . بی امید به حصول هیچ حاصلی . و مگر جز این آموخته ایم

بل الرفیق الاعلی

به ر. آ. و شهامتش…انگار روزها را تنها با این قرآنهای دم غروب که می پیچد توی هواست اندازه می گیرند . انگار این همه دقت ، این همه سعی در اثبات رفتن روزها همه هیچ بوده است … دم

قبلی Page۱ Page۲ Page۳ Page۴ Page۵ بعدی