یادآر

به انتظار فصل تو

 

 

روح بزرگوار من دلگیرم از حجاب تو
شکل کدوم حقیقته چهره بی نقاب تو؟

وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو می‌برم
مغلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم

اسم منو از من بگیر تشنه ی معنی منم
سنگینه بار تن برام ببین چه خسته می شکنم

به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت
چه یأس بی نهایتی ندیم من بود

فکر نجات من نباش مرگ منو ترانه کن
هر شعرمو به پیکرم رشته تازیانه کن…

خاکستری: ابراهیم حامدی، ایرج جنتی عطایی، بابک بیات

۱۹۸۷/ ۱۳۶۵
سال خاکستری بمباران مدارس توسط عراق
سال مرگ سید محمدکاظم شریعتمداری در حصر خانگی،
سلمان هراتی در جاده و۵۰۰۰۰ ایرانی در کربلای ۵

ای انسان!

این ویدئو، سرشار از یک سایه است. یک گرد، یک حس آمیخته شده: مثل حس حزن، مثل حس شعف، مثل حس باور یا یاس. مردها و زن‌ها با هم می‌خوانند: «ای انسان! قدر این دو روزه را بدان!» و در این چهره‌های سرشار از «حس غفلت» چیزی پنهان نهفته است. آگاه نبودن از این که به راستی تنها دو روز باقی‌ مانده ست برای این آدم‌ها. برنامه نوروز ۱۳۵۷ تلویزیون ملی ایران است و تا بهمن ۱۳۵۷ تنها دو روز باقی مانده است. گروه برای خودشان می‌خوانند. برای جمع خود همین آدم‌ها و این آدم‌ها نمی‌شنوند. انگار که کائنات بخواهد با این چند نفر صحبت کند و هر چه بگوید این آدم‌ها نفهمند که بعضی وقت‌ها حتی کمتر از دو روز وقت هست. به این که همه چیز در تغییر است و تا بوده اساس دنیا دگرگونی بوده و… زندگی همیشه می‌تواند غافلگیر کننده باشد. این که بر روی این زمین، هیچ وقت «قرار» و آرامشی به تمامی ممکن نبوده است. که «چنان» نماند و «چنین» نیز هم نخواهد ماند.

توبیاس

در ۱۶ سالگی، کمی بالاتر از میدان فردوسی، روبروی هتل مرمر، در حیاط مدرسه روایت فتح، شغل آینده ام را انتخاب کردم. کتاب را خوانده بودم و فکر کرده بودم که می خواهم تصویر جملات اول این کتاب باشم: تصویر مردی که به آرامی و بی هدف قدم می‌زند. کتاب با تصویر  توبیاس شروع می‌شود که تا همین اواخر هم چیز زیادی درباره او نمی دانسته‌ام. تنها می‌دانسته ام که مردی به همراه سگی و فرشته ای قدم می‌زند و من هم می‌خواستم این‌کاره شوم. اسمش قدیس بود یا هر چه فرقی نمی‌کرد. و حالا می دانم که توبیاس هر چه بود قدیس نبود، نهایتا پسری بود که به همراه فرشته‌ای و سگی قدم زده بود. و با خودم فکر می کردم که اگر همین طور قدم بزنم و بروم به سمت شرق می‌رسم به مرز افغانستان: خوب!‌ بعدش چه..؟

آدم گاهی آرزوهای ۱۶ سالگی‌ش را فراموش می‌کند و گاهی نه.
دیدن این تصویر یادم آورد حکایت توبیاس را و انگار می‌شود ساعتها نشست و نگاه کرد و محو نگاه معصومانه سگ و نگاه پر از توجه فرشته شد.

 

پ.ن: یک جای حکایت توبیاس هم می‌رسد به دجله و نمی‌شود که نام دجله را بخوانم و یاد آن‌ها نیافتم که شروع ابدیتشان شد «شرق دجله». دجله هزار یک شب، دجله هارون الرشید و دجله توبیاس و دجله تلخ اسفند ۶۳ و عملیات بدر.

پیرایش پرستش

با سرعتی آرام، که شاید خواندن یک کتاب را به یک سال بکشاند این را می خوانم. هر جمله برایم شگفتی‌است از بیان روحی عجیب. تجربه ای استثنایی و دانستن امکان وجود نبوغی بی نهایت در روحی که سالها پیش بر این زمین قدم زده.

یک جا نوشته

A method of purification: to pray to God, not only in secret as far as men are concerned, but with the thought that God does not exist. 1

و

But when God has become as full of significance as the treasure is for the miser, we have to tell ourselves insistently that he does not exist. We must experience the fact that we love him, even if he does not exist.

و

‘And when they had had their fill of tears’ ( Iliad ).—This is another way of making the worst suffering bearable. We must not weep so that we may not be comforted. 1 All suffering which does not detach us is wasted suffering.

باید بیشتر بخوانم و بنویسم درباره این وجود درخشان انسانی و درباره سیمون وی.

از روزهای غربت

این نوشته را می‌خواندم و گزیده‌های روزنوشت شاهرخ مسکوب از روزهای انقلاب را. فکر می‌کنم چه روزهایی گذشته است در زمانی که اینترنتی نبود و خبررسانی‌ی نبود و سالهای سرما بود و جنگ سرد و جنگ ایران و عراق و چه حالی داشته وقتی یک جایی در بهمن ۶۱ در پاریس نوشته است:

به قدری در هوای ایران به سر می‌برم که انگار نه انگار اینجا زندگی می‌کنم. پا‌هایم اینجاست ولی دلم آنجاست. زندگی و هوش و حواس من در جای دوری که از آن بریده شده ام می‌گذرد نه در جایی که در آن نیستم. اینجوری به قول آن بزرگوار گسسته شده ام و «خویشتن را نمی‌یابم»…

و اینجا

شاهرخ مسکوب در روزهای پس از انقلاب زمانیکه دانست نوشتن و انتشار عقایدش در ایران امکان‌پذیر نیست، ایران را ترک کرد و در مدرسهٔ مطالعات اسلامی پاریس مشغول به کار شد. پس از تعطیلی مدرسه دیگر ممر درآمدی نداشت و ناگزیر در عکاسی خواهرزاده‌اش مشغول به کار شد. در این ایام او پشت پیش‌خوان عکاسی کار و همان‌جا هم زندگی می‌کرد.

این نام را به خاطر بسپارم: عالیجناب احمد آرامش

نوشتن برای من، بیش از هر چیز یادسپاری نام‌هاست که می بینم. به خاطر سپردن نام‌های آنان که رفته اند و نگاه کردن به چشمان مردگان در عکس. مرور زندگی آدم‌ها که آمده اند، جوانی کرده اند، فراموش کرده اند و زندگی را جدی گرفته اند و زنگ پایان زندگی‌شان خورده. راهی که ما، تمامی انسان‌ها می پیماییم و هر نفس که می رود به پایان نقش‌مان نزدیک‌تریم.

احمد آرامش  برای من شروع این داستان است. به یاد سپردن نام مدیر عامل سازمان برنامه و بودجه شاهنشاهی ایران. 

دانش آموخته و پرورده دکتر جردن معروف کالج آمریکایی‌های تهران (و آن چه که معروف شد به دبیرستان البرز و رسید به دوران دکتر مجتهدی بزرگ). معلم و بعد ریاست اداره راه یا طرق و شوارع شهسوار و رییس حسابداری اینجا و آنجا و دارای یک عمر خدمت برای مملکت که در بیشتر دنیا و مشخصا میهن آریایی ما، مایه سود دنیا و آخرت و سبب احترام دنیوی و اخروی است. احمد آرامش، از تمامی چیزها که آدمی برای رفاه زندگی می‌خواست بهره مند بود و تا آنجا پیش رفته بود که خواهر جعفر شریف امامی همسرش باشد و پله‌های ترقی سیاسی را به سرعت طی کند و می توانست شاید روزی حتی سودای نخست وزیری را در سر بپرورد.

آدم‌ها ساخته انتخاب‌های خویش اند و این جا همان جا بود که احمد آرامش انتخاب دیگری کرده بود و وقتی می توانست سری به سکوت و تایید تکان دهد در مجلس فریاد کرده بود «من منافع مملکت و مصالح ملت ایران را از هر چیز بر‌تر می‌شمارم و در این راه از بیان هیچ واقعیت هر چه هم که تلخ باشد، خودداری نخواهم کرد» این جا بود که آرام آرام دل از حکومت فردی بریده بود و دلداده بود به جمهوریت. دل از آرامش بریده بود و رویایی چیزهای دیگری در سر پرورانده بود.

این فریادها بود و تلاش برای کاری کردن و تغییر که ساواک شاهنشاهی را به جانش انداخت و رجل بلندمرتبه عصر پهلوی و صاحب عناوین مختلف، به آنجا رسید که وقتی از هفت سال زندان پر مشقت و دلیلی بیماری رها شد، عاقبتش شد تنهایی گوشه هتل سینا. که سازمان امنیت دستور داده بود که او را حتی در خانه دخترش نباید راه بدهند. شد خواندن و راه رفتن‌های هر روزه در پارک‌ها و در تنهایی.

او در ماه‌های آخر جز دوستان نزدیک از جمله صراف‌زاده دوست قدیمی‌اش و مهدی شریف امامی از معدود اقوام وفادارش، کسی را نمی‌دید و مطلقاً با کسی درباره مسائل سیاسی بحثی نداشت. به همین دلیل آن زمان کسی دقیقاً نمی‌دانست علت قتل او چیست، اما بعد‌ها گفته شد یک روز که مستخدمین هتل سینا در غیاب او مشغول نظافت اتاقش بودند به تعدادی از دست‌نوشته‌های زندان آرامش دست یافتند و به ساواک اطلاع دادند. ماموران هم با عکسبرداری از این اوراق حکم قتل او را از مراجع بالا‌تر دریافت کردند.

وقتی روزنامه ها روزنامه‌ها از «مرگ دو خرابکار» خبر دادند و در روزهای بعد نیز ماجرا به عنوان خنده دار «هفت‌تیرکشی رییس اسبق سازمان برنامه» تبدیل شد مدتها بود که آرامش جز فکر کردن و نوشتن فعالیتی نداشت. فکر کردن به ایران و به جمهوریت و به جمهوری ایرانی و گلوله سازمان امنیت کشور، آرامش را به این سر پر شور و امنیت را به کشور آرام ایران برگرداند.

۱۳۵۲ بود و هنوز ۵ سال مانده بود که تا پرونده های سازمان امنیت نقش خیابان‌ها شود و مدیرانش به چوبه‌های تیرباران بسته شوند.

حالا بیش از چهل سال است که صاحب سنگ گوری تنها و سرد در قطعه ۷ بهشت زهرای تهران در انتظار رویایی است که آن را برای سرزمینش تصور کرده بود و روزی رهبر کمیته جمهوری خواهان نوشته بود: «عنایت شامل حال کسانی است که در خدمت به خلق، در نوع‌پروری و انفاق، در رهانیدن دردمندان و دستگیری از مستمندان و مخصوصاً در مبارزه با ستم و برانداختن ریشه‌های خودکامگی و ظلم، فداکارتر و درجه ایثارشان فزون‌تر باشد.»

با احترام تمام به افتخارش می ایستیم و گواهی می‌کنیم که او «فداکارترین» بود و ایثار کرد، برای جامعه ای که نامش را به خاطر نمی آورد و در آن از رویای جمهوریت‌ش جز خاطره‌ای محو باقی نمانده .

Truth is something so noble that if God could turn aside from it, I could keep the truth and let God go. (+)

یادداشت‌هایی برای یادآوری: یادآوری در زمانه فراموشی

Non mea voluntas sed tua fiat... Not my will, but thine be done...

لینک به لیست موسیقی در Soundcloud