آنی که جا مانده بود.

5 مارس 2019

«شاید باور نکنید اما این روزها در بهمن‌ ماه، دانشجویانی که نسل‌های قبل و در زمان حکومت جمهوری اسلامی زندگی می‌کردند باید مدارس‌شون رو با کاغذ رنگی تزیین می‌کردند. اون‌ها این کار رو باید به مناسبت سالگرد انقلاب سال ۱۳۵۷ خورشیدی انجام می دادند و دانش آموزانی که در اولین سالگرد انقلاب این کار رو انجام دادند باید حالا ۷۹ ساله باشند…» صدای رادیو این‌ها را می گفت و همه جا تاریک بود و نمی‌فهمید که چه شده. چشمانش را باز کرد، باران بود که میخورد به شیشه. کابوس بود؟ یعنی می‌شد که ۷۹ سال طول بکشد؟ تا آن موقع که او نبود؟ نمی‌ماند. یعنی نمی شد دیگر برگردد و برود سر خاک خلیل و جلیل؟ که شب سرد زمستان در فلکه آب لبوی داغ بخورد و شب‌های تابستان جلوی مغازه بنشیند و سلام رهگذران را جواب بدهد؟ باران زمستانی پاریسی می خورد به شیروانی اطاق و از دورتر صدای پرنده ای می‌آمد و پیرمرد صبح دیگری را شروع می‌کرد…»

قسمتی از رمان: «آنی که جا مانده بود»

از دلش آرام رفت.

6 فوریه 2019

خبر مرگ دیگری زندگی را یادم انداخت.
باور این که در لحظاتی که تو یاد کسی نبوده ای و به او فکر نمی‌کرده ای، او بی خبر به تو و به تمامی غیر منتظره، زندگی را ترک کرده و برای همیشه دور شده.
که ما در مرگ دیگری، به رنج التیام ناپذیر دلتنگی خودمان است که می گرییم. به دلتنگی که دیگر هیچ گاه مجال پایان نمی یابد. دیگر فرصتی برای دیدن نیست. و مگر کسی هست که کسی را از دست نداده باشد؟ و مگر هست کسی که کسی را از دست ندهد؟
و مگر در این دنیا جز این تجربه مرگ که سرنوشت محتوم هر جانداری ست،‌ قطعیتی هست؟

سِنِکا ما را دلداری می‌دهد که سرنوشت آن‌ کس که رفته آن‌چنان بد نیست. اما مگر کسی نگران آن دیگری‌ست؟ ما در شیرین‌ترین و تلخ ترین لحظات زندگی‌مان موجوداتی عمیقا خویش محوریم و دغدغه اصلی مان خودمانیم: آن چه که ما در نبود دیگری از دست می‌دهیم…

و می‌دانی مرگ گویای چه رازی ست؟ گویای این‌که ما هم، تک تک‌مان پیش از آن که به تمامی آماده باشیم، پیش از آن که زمانی کافی برای قبول این واقعیت داشته باشیم،‌ می توانیم مسافر این راه رفتنی باشیم. این که فرصت برای زیستن محدودست و ما در رسیدن به آرزوها و برنامه های دراز مدت زندگی‌مان، بختی سرشار و زمانی بی انتها نخواهیم داشت. زمان رفتن ممکن است که در غیرمنتظره‌ترین لحظه ممکن فرا برسد: وقتی که خیال می کنیم که تمامی راه‌ها به رویمان و در راه رسیدن به «داشتن» تمامی چیزهای که خواسته‌ایم فراهم‌ست.


این راز که ما تنها بازیگران یک نمایش‌یم و باید در طی روزها و سال‌های زندگی، (کوتاه یا بلند) تنها بیاموزیم که این نقش ما و دیر و زودش نیست که اهمیتی دارد. ما در بی شمار شرایط زندگی‌مان بی‌نقش و تاثیریم و تنها راز مهم زندگی: خوب بازی کردن در نقشی‌ست که بی خواسته ما به ما داده اند.


در میانه تمامی هیاهوهای زودگذر دنیا، در میانه سیاست و کار و داشتن‌ها، این تنها صدای جاودانه هستی ست وقتی که خیلی زود دیگر هیچ کس نخواهد بود که از آمدن و رفتن مان به این زندگی خبری داشته باشد و بودنمان را به خاطر بیاورد…


جاودانه: در فریاد یا زمزمه‌ای که در پهنه سکوت کوهی بوده ایم و زندگی کرده‌ایم.

جاودانه… در خاطره ماندگار زندگی…

برای ذهن آرام همه چیز ممکن است…

11 دسامبر 2018

توانمندترین نیایش‌ها، آن قادر متعال و آن ارزشمندترین همه اعمال نتیجه یک ذهن آرام ست.
هر چه این ذهن آرامتر..،
ارزشمندتر و عمیق تر و گویا تر و بی عیب‌تر این نیایش.

برای ذهن آرام همه چیز ممکن است.
و ذهن آرام چیست؟ 
ذهن آرام آن ذهنی‌ست که چیزی بر آن سنگینی نمی کند، چیزی نگرانش نمی‌کند، که رها از تمامی بندها و خودخواهی‌ها به تمامی با اراده خداوند یکی شده و اراده خود را میرانده…

مایستر اکهارت 
https://en.wikiquote.org/wiki/Meister_Eckhart

ای تویی که در سکوت گوش می‌کنی..!

4 دسامبر 2018

این روزها که رفت در یک دوره کوتاه چند ماهه بیشتر از انگشتان یک دست از جوانترها که در نزدیک می‌شناختم رفتند و پیرترها ماندند.

معلم ذن را گفتند که دعایی بنویس و نوشت که: «باشد که پدربزرگان بمیرند! باشد که پسران بمیرند! باشد که نوه‌ها بمیرند!» و وقتی که عصبانی شدند از پول دعا دادن و نفرین تحویل گرفتن، برایشان گفت که چقدر بد است که برعکسش اتفاق بیافتد…
و انگار پیش از این بسیار برعکسش اتفاق افتاده بود و پس از این هم جز این نخواهد رفت.

***

شاید رسم زندگی‌ست که بی رحمانه غیر منتظره باشد. و رسم هستی‌ست که این‌گونه سخت باشد خواندنش: که آن‌قدر سخت بفهمیم دلیل چیزها را! آن‌قدر سخت بفهمیم چرا عزیزترین‌مان در زندان‌ست و چرا عزیزترین‌مان مرد و چرا ما؟ چرا جوان من رفت؟ چرا من؟ چرا سرطان؟ چرا؟ چرا جنگ و بدبختی و چرا کودک بیمار؟ چرا تنهایی؟ چرا فقر؟ چرا ظلم؟ کدام معنویتی و کدام حقی توانسته در کلام پاسخی به این عبارات باشد؟ هیچ. هیچ کدام.
«…کلامی برای پاسخ به زندگی وجود ندارد…»

تلخی‌های زندگی، تلخ ترین تلخی‌های زندگی، دری به سوی بی‌نهایت‌اند که از آن راهی به سوی آرامش، راهی به سوی آن ماندگارترین باز می‌شود. تلخی‌ی که در کیمیای روح اندکی از انسان‌ها به شیرینی تبدیل می‌شود و این کیمیا، تنها نور این دنیای تاریک و تنها جواب تمامی سوالات بالاست و این رازی‌ست که… جز در سکوت شنیده نمی‌شود.

که «…در انتهای تاریکی‌ها روشنایی نهفته است…»

 

 

ارید ان لا ارید

27 نوامبر 2018

حق تعالی با بایزید گفت که:

یا با یزید چه خواهی؟

گفت:

خواهم که نخواهم

ارید ان لا ارید

 

فیه ما فیه، فصل سی ام.

ای خداوند چرا دور ایستاده‌ای؟

17 نوامبر 2018

به کسی که درد دارد، وعده‌های دروغ ندهیم: «همه چیز خوب می‌شود!» همه چیز خوب نخواهد شد. با سکوت‌مان یا تن‌مان یا تعداد اندکی از کلمات‌مان به او بگوییم: «من ابعاد رنج تو را درنخواهم یافت.»
و زیر لب مزامیر بخوانیم: «ای خداوند چرا دور ایستاده‌ای، و خود را به وقتِ تنگی پنهان می‌کنی؟»

ابراهیم سلطانی

در مرگ، چونان که در زندگی تسلیم…

2 نوامبر 2018

…نهال چیزی برای خویش نمی‌خواهد که نهال با هستی یگانه شده‌ ست و هستی از طریق اوست که جلوه‌‌ و عمل می‌کند.
عیسی گفته بود «..نگاه کنید به سوسن‌های در دشت که چگونه می‌رویند. 
که آن‌ها نه زحمتی می‌کشند و نه در قدکشیدنشان تاب می‌خورند.
اما بدانید که حتّی سلیمان هم با آن همه جلال، چون یکی از آنها آراسته نشد‌…» 
می‌توانیم بگوییم که هستی – زندگی – می‌خواهد که نهال درخت شود اما نهال خودش را جدای از تمامیت هستی نمی‌بیند و هیچ چیزی برای خودش نمی‌خواهد. 
او با آنچه که زندگی‌ می‌خواهد یگانه شده ست. 
همین‌ست که نمی ترسد و در آرامش‌ست. 
و اگر قرار باشد که زودتر بمیرد با آرامش و به راحتی خواهد مرد…
که او در مرگ، چونان که در زندگی تسلیم ست. 

اکهارت تل،‌ زمینی جدید، صفحه ۱۶۱

پرواز بی‌پرنده

22 اکتبر 2018

…و ببین چه از پرواز این پرنده که گذشت در خور تماشا بیش..؟
چه رمزی داشت، انگار به ابدیت می‌رفت. 
و تو فراتر شو. 
دیده فروبند، 
و پرواز بی پرنده را در خود نگر.

هنوز در سفرم، به کوشش پریدخت سپهری‬‎

تاملات

7 اکتبر 2018

گویا که حقیقت در درک به تمامی اکنون و شنیدن صدای سکوت درختان دور، معنا می‌شود.

گوش کن!‌ صدای باد را می‌شنوی؟ صدای دریاچه را که دیده نمی‌شود؟ صدای غروب را با بوی پاییز و خلوتی و تنهایی عجیبی که در هوا موج می‌زند؟ چیزی از این میان سزاوار شنیده شدن ست و زندگی در تسلیم هر لحظه به بد و خوب آن چه هست تعبیر می‌شود.
تسلیم. تسلیمی درونی در جلسه مصاحبه کاری، تسلیمی درونی در جلسه آشنایی، در روز دادگاه. در بالای دار و در فراموشی زندان. در شب زلزله و آخرین شب قبل از تبعید. در شب مهاجرت. در شب جدایی. در شب خداحافظی از عزیز از نزدیک: در سینه خاک و در خداحافظی از کسی از دور. در رنج‌ها و در شادی‌ها. در تولد‌ها و عروسی‌ها و خوشی‌ها.

و چقدر محال است انسان بودن و تسلیم بودن! و گفته بودی که باید مرد. باید جان داد که 
مرگ پیش از مرگ امنست ای فتا
این چنین فرمود ما را مصطفا
گفت موتواکُلکُم مِن قَبل اَن
یاتی الموت تموتوا بالفَتن
او همی‌گفت از شکنجه وز بلا
هم‌چو جان کافران قالوا بلی
باز می‌گفت او که گر این بار من
وا رهم زین محنت گردن‌شکن
من نسازم جز به دریایی وطن
آبگیری را نسازم من سکن
آب بی‌حد جویم و آمن شوم
تا ابد در امن و صحت می‌روم…

مثنوی- دفتر چهارم
در حکایت «چاره اندیشیدن آن ماهی نیم‌عاقل و خود را مرده کردن»

«…چشمان او را درنمی‌یابند و او چشمان را درمی‌یابد…»

25 سپتامبر 2018

آنان که این صفحه را می شناسند به تعداد انگشتان دستی هستند که این نوشته ها تنها یادداشت‌هایی شخصی بوده تا به امروز اما چون ممکن است که نوشتن گاهی دیرتر و دورتر شود این خبرنامه نوشته های جدید را به ایمیل تان می‌فرستد:


یا علی.
«یا خود خانم چاقه»

در جستجوی حکمت

24 سپتامبر 2018

در جستجوی دانش
هر روز چیزی به تو افزوده می شود؛
در جستجوی حکمت
هر روز چیزی از تو کاسته خواهد شد
و در نهایت به بی ذهنی خواهی رسید؛
فرزانه ذهنی از خود ندارد
چه،
هر چه بیشتر بدانی
کمتر درک خواهی کرد.

تائو ته چینگ
به نقل از https://t.me/Harut_Marut

مرگ همانند یک استاد است، زیرا همه چیز را می‌داند…

28 آگوست 2018

«من سینه سرخی را دوست می‌دارم. به من خیره شده و پاهایش محکم بر شاخسار درختی جای گرفته بود. در چشمانش بارقه‌ای از مسخرگی می‌درخشید و چنین می‌نمود که به من می‌گوید:
«برای چه می‌کوشی از زندگی‌ات چیزی بسازی؟‌
زندگی همین‌که می‌گذرد زیباست، بی‌دغدغه‌ی دلیلی، برنامه‌ای، اندیشه‌ای.»
نتوانستم پاسخی به او بدهم.»

(رستاخیز، کریستین بوبن، ترجمه‌ی سیروس خزائلی، نشر صدای معاصر)

از صدیق قطبی  و کانال تلگرامش

در ستایش «خانم چاقه»

13 آگوست 2018

«…يه شب پيش از برنامه  شروع كردم به نق زدن.
داشتم با ويكر از در مي رفتم بيرون كه سيمور بهم گفت كفشمو واكس بزنم. آتيش گرفتم. تماشاگراي تو استوديو كودن بودن٬ مجري كودن بود٬ تهيه كننده ها كودن بودن٬ منم نمي خواستم به خاطر اونا كفش مو واكس بزنم. گفتم اون جايي كه ما مي شينيم پامون از چشم همه دوره. سيمور گفت به هرحال واكس شون بزن. گفت به خاطر خانوم چاقه واكس شون بزن. هيچ وقت بهم نگفت خانم چاقه كيه اما بعد از اون هروقت برنامه داشتم كفش مو به خاطر خانم چاقه واكس زدم.

بذار برات يه راز وحشتناک بگم. گوش مي كني؟ 
همه ي تماشاگرا همون خانم چاقه ي سيمورن. 
نمي دوني خانم چاقه واقعا كيه؟ اي بابا… اي بابا… مسيحه ديگه.
خود مسيح رفيق…»

از اینجا و اینجا

جز حکایت دوست

6 آگوست 2018

هرچه گفتیم
جز حکایت دوست
 در همه عمر، از آن پشیمانیم…

Surrendered in death as it is in life

23 جولای 2018

The sapling doesn’t want anything because it is at one with the totality, and the totality acts through it.
“Look at the lilies of the field, how they grow” said Jesus, “They toil not, neither do they spin. Yet even Solomon in all his glory was not arrayed like one of these.”
We could say that the totality – Life – wants the sapling to become a tree, but the sapling doesn’t see itself as separate from life and so wants nothing for itself. It is one with what Life wants. That’s why it isn’t worried or stressed. And if it has to die prematurely, it dies with ease.

It is as surrendered in death as it is in life.

A New Earth P161

نپایندگی

12 جولای 2018

سال‌ها پیش،‌ در سال یگانه ۱۳۶۰، وقتی خانم مهستی هنوز در حوض مسیحیت غسل تعمید نیافته بود، ناخودآگاه یکی از اصل‌های بنیادین بودایی را آواز خواند: نپایندگی.

«با هم میشه موندن وقتی که، هیچی موندنی نیست».

لیلا امامی و عباس امیر انتظام امروز رفته اند و همه می‌روند… و بشارت این‌که «…دوران هیچ سلطنتی جاودانه نیست».

 

 

And the peace of God, which passeth all understanding

5 جولای 2018

A New Earth: Awakening to Your Life’s Purpose is a spiritual book by Eckhart Tolle

Faith

18 ژوئن 2018

Faith is a state of openness or trust. To have faith is to trust yourself to the water. When you swim you don’t grab hold of the water, because if you do you will sink and drown. Instead you relax, and float. And the attitude of faith is the very opposite of clinging to belief, of holding on. In other words, a person who is fanatic in matters of religion, and clings to certain ideas about the nature of God and the universe, becomes a person who has no faith at all. Instead they are holding tight. But the attitude of faith is to let go, and become open to truth, whatever it might turn out to be.

Alan Watts

ورای هر خوبی و بدی

13 ژوئن 2018

سال‌ها پیش می‌نوشتم.
در بند نوای کلمات بودم و طنین‌شان.
صداها آدم‌ را می‌فریبند. آدم‌ها می‌شنیدند و خوششان می‌آمد.
آدم‌هایی هم بودند که همان‌ نواها را تکرار می‌کردند و آهنگ‌ها و کلمات مشابه می‌ساختند.

اینستاگرام و دنیای مجازی امروز سرشار از این جملات است: جملات شاعرانه زیبا. بیان احساسات شاعرانه. غم‌ها و شادی‌ها که برای لایک مخاطب در کلماتی محدود بیان‌ می‌شوند و به سرعت تغییر می‌کنند: کلمات صدا دار. صداها را می‌شود تقلید و تکرار کرد و از تکرار این همه، عالم پر از شلوغی‌ست.

این سکوت است اما که سرشارترین کلام‌هااست وتکرار نمی‌شود و هربار روایت حکایتی جاودانه و ورای هر خوبی و بدی است…

You will find a cross in everything

13 ژوئن 2018

Go where you will, seek what you will, you will not find a higher way, nor a less exalted but safer way, than the way of the holy cross. Arrange and order everything to suit your will and judgment, and still you will find that some suffering must always be borne, willingly or unwillingly, and thus you will always find the cross.

Either you will experience bodily pain or you will undergo tribulation of spirit in your soul. At times you will be forsaken by God, at times troubled by those about you and, what is worse, you will often grow weary of yourself.

You cannot escape, you cannot be relieved by any remedy or comfort but must bear with it as long as God wills. For He wishes you to learn to bear trial without consolation, to submit yourself wholly to Him that you may become more humble through suffering…

The cross, therefore, is always ready; it awaits you everywhere. No matter where you may go, you cannot escape it, for wherever you go you take yourself with you and shall always find yourself. Turn where you will—above, below, without, or within—you will find a cross in everything, and everywhere you must have patience if you would have peace within and merit an eternal crown.

If you carry the cross willingly, it will carry and lead you to the desired goal where indeed there shall be no more suffering, but here there shall be. If you carry it unwillingly, you create a burden for yourself and increase the load, though still you have to bear it. If you cast away one cross, you will find another and perhaps a heavier one.

The Imitation of Christ Thomas, à Kempis 2/12

 

جام مدهوشی ؛ علی تجویدی ، علی اصغر شاه‌زیدی

مرد یزدان شو!

6 ژوئن 2018

کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

 

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل

مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

 

با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم

که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان

 

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم

از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

 

 

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان…

گیتا-۲

6 ژوئن 2018

«در پایان ماجرای (مهابهارت)، پنج شهزاده پاندو با عروس خود به زیارت مقر خدایان که بر فراز قله هیمالیا است می‌روند. دروپادی و چهار برادر در راه می‌میرند و تنها یودشترا… با سگ خود به آن‌جا می‌رسد.

اندرا الهه سگان دم در پدیدار می‌شود و سگ را  از ورود در ملکوت باز ‌می‌دارد. یودشترا نمی‌خواهد مصاحب وفادار خود را رها کند و می‌گوید اگر سگ را راه‌ ندهند او نیز از سودای بهشت خواهد گذشت و پای در آن نخواهد گذاشت.

پس از گفت‌وگوی زیاد اندرا تسلیم می‌شود و شهریار با سگ خود در بهشت می‌رود…»

مقدمه بهاگاواد گیتا، محمد علی موحد، ۱۳۴۴، ۱۹۶۵ میلادی

Truth is something so noble that if God could turn aside from it, I could keep the truth and let God go. (+)

یادداشت‌هایی برای یادآوری: یادآوری در زمانه فراموشی

Non mea voluntas sed tua fiat... Not my will, but thine be done...

لینک به لیست موسیقی در Soundcloud