نپایندگی

۲۱ تیر ۱۳۹۷

سال‌ها پیش،‌ در سال یگانه ۱۳۶۰، وقتی خانم مهستی هنوز در حوض مسیحیت غسل تعمید نیافته بود، ناخودآگاه یکی از اصل‌های بنیادین بودایی را آواز خواند: نپایندگی.

«با هم میشه موندن وقتی که، هیچی موندنی نیست».

لیلا امامی و عباس امیر انتظام امروز رفته اند و همه می‌روند… و بشارت این‌که «…دوران هیچ سلطنتی جاودانه نیست».

 

 

And the peace of God, which passeth all understanding

۱۴ تیر ۱۳۹۷

A New Earth: Awakening to Your Life’s Purpose is a spiritual book by Eckhart Tolle

Faith

۲۸ خرداد ۱۳۹۷

Faith is a state of openness or trust. To have faith is to trust yourself to the water. When you swim you don’t grab hold of the water, because if you do you will sink and drown. Instead you relax, and float. And the attitude of faith is the very opposite of clinging to belief, of holding on. In other words, a person who is fanatic in matters of religion, and clings to certain ideas about the nature of God and the universe, becomes a person who has no faith at all. Instead they are holding tight. But the attitude of faith is to let go, and become open to truth, whatever it might turn out to be.

Alan Watts

ورای هر خوبی و بدی

۲۳ خرداد ۱۳۹۷

سال‌ها پیش می‌نوشتم.
در بند نوای کلمات بودم و طنین‌شان.
صداها آدم‌ را می‌فریبند. آدم‌ها می‌شنیدند و خوششان می‌آمد.
آدم‌هایی هم بودند که همان‌ نواها را تکرار می‌کردند و آهنگ‌ها و کلمات مشابه می‌ساختند.

اینستاگرام و دنیای مجازی امروز سرشار از این جملات است: جملات شاعرانه زیبا. بیان احساسات شاعرانه. غم‌ها و شادی‌ها که برای لایک مخاطب در کلماتی محدود بیان‌ می‌شوند و به سرعت تغییر می‌کنند: کلمات صدا دار. صداها را می‌شود تقلید و تکرار کرد و از تکرار این همه، عالم پر از شلوغی‌ست.

این سکوت است اما که سرشارترین کلام‌هااست وتکرار نمی‌شود و هربار روایت حکایتی جاودانه و ورای هر خوبی و بدی است…

You will find a cross in everything

۲۳ خرداد ۱۳۹۷

Go where you will, seek what you will, you will not find a higher way, nor a less exalted but safer way, than the way of the holy cross. Arrange and order everything to suit your will and judgment, and still you will find that some suffering must always be borne, willingly or unwillingly, and thus you will always find the cross.

Either you will experience bodily pain or you will undergo tribulation of spirit in your soul. At times you will be forsaken by God, at times troubled by those about you and, what is worse, you will often grow weary of yourself.

You cannot escape, you cannot be relieved by any remedy or comfort but must bear with it as long as God wills. For He wishes you to learn to bear trial without consolation, to submit yourself wholly to Him that you may become more humble through suffering…

The cross, therefore, is always ready; it awaits you everywhere. No matter where you may go, you cannot escape it, for wherever you go you take yourself with you and shall always find yourself. Turn where you will—above, below, without, or within—you will find a cross in everything, and everywhere you must have patience if you would have peace within and merit an eternal crown.

If you carry the cross willingly, it will carry and lead you to the desired goal where indeed there shall be no more suffering, but here there shall be. If you carry it unwillingly, you create a burden for yourself and increase the load, though still you have to bear it. If you cast away one cross, you will find another and perhaps a heavier one.

The Imitation of Christ Thomas, à Kempis 2/12

 

جام مدهوشی ؛ علی تجویدی ، علی اصغر شاه‌زیدی

مرد یزدان شو!

۱۶ خرداد ۱۳۹۷

کمتر از ذره نه‌ای پست مشو مهر بورز

تا به خلوتگه خورشید رسی چرخ زنان

 

دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل

مرد یزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان

 

با صبا در چمن لاله سحر می‌گفتم

که شهیدان که‌اند این همه خونین کفنان

 

گفت حافظ من و تو محرم این راز نه‌ایم

از می لعل حکایت کن و شیرین دهنان

 

 

شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان…

گیتا-۲

۱۶ خرداد ۱۳۹۷

«در پایان ماجرای (مهابهارت)، پنج شهزاده پاندو با عروس خود به زیارت مقر خدایان که بر فراز قله هیمالیا است می‌روند. دروپادی و چهار برادر در راه می‌میرند و تنها یودشترا… با سگ خود به آن‌جا می‌رسد.

اندرا الهه سگان دم در پدیدار می‌شود و سگ را  از ورود در ملکوت باز ‌می‌دارد. یودشترا نمی‌خواهد مصاحب وفادار خود را رها کند و می‌گوید اگر سگ را راه‌ ندهند او نیز از سودای بهشت خواهد گذشت و پای در آن نخواهد گذاشت.

پس از گفت‌وگوی زیاد اندرا تسلیم می‌شود و شهریار با سگ خود در بهشت می‌رود…»

مقدمه بهاگاواد گیتا، محمد علی موحد، ۱۳۴۴، ۱۹۶۵ میلادی

استغنای از «مذهب»

۷ خرداد ۱۳۹۷

«…انسانِ خوب مستغنی از مذهب است، بلکه این مذهب است که به “انسانِ خوش باطن” تکیه میکند، به عبارتِ دقیق تر خوبیِ باطنیِ او همان مذهب است…»

 

سید مرتضی جزایری (آذر ۱۳۰۹- خرداد ۱۳۸۷)

بی‌شمار آقا..! بی‌شمار…

۳ خرداد ۱۳۹۷

«…پیش از شما،
به سان شما،
بی شمارها…

با تار عنکبوت،‌
نوشتند روی باد:
کاین دولت خجسته جاوید زنده باد..!»

 

 

کالمَیِّتِ فی یَدی الغاسِلِ

۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷

ولو اینکه در آنچه گفتم موت هم هست در آن بخواب. می‌توانی در آن بخوابی و در حال موت، خدا از تو کار بکشد. آیا نگفته است که المومنُ کالمَیِّتِ فی یَدی الغاسِلِ(شرح نهج‌البلاغه جلد ۱۱، ص ۲۰۰). خدا حتی آنچه من باب مَثَل می‌آورد راست است. نمی‌خواهد صریح بگوید، مثل مهم‌تر است. مثل، مطلب را برای من و شما بهتر واضح می‌کند و می‌رساند. اگر صریح می‌گفت که مومن خودِ مرده در میان دستان غسّال است این شیرین نبود. آن گونه که گفته است لطیف‌تر و واضح‌تر است.
المومنُ کالمَیِّتِ فی یَدی الغاسِلِ غسّال در اینجا خداست، آیا چنین نیست؟ یا اولیاء خدا هستند و یا خدا. شما مانند میّتی هستید که روی تخته خوابیده است و غسّال او را این طرف و آن طرف می‌کند. آیا این حدیث راست است؟ پیامبر ما(ص) راستگوست. صَدَّقَ رَسوُلُ اللهِ. به خدا زحمت و مرارت از این بیشتر نمی‌شود که مومنین از تخته که می‌افتند هیچ، از دوش آنهایی که دارند می‌برندشان هم در میان علف‌ها می‌افتند. خیلی زحمت است. از آن طرف می‌غلتند و از تخته روی زمین می‌افتند.
دوباره او را روی تخته می‌گذارند و می‌گویند قدری کمتر حرکت کن و به صانعت وابگذار، آرام بگیر و به صانعت تسلیم شو.

نترس، تو را می‌گردانند.

محمد اسماعیل دولابی 

Amor Fati

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

My formula for greatness in a human being is amor fati: that one wants nothing to be different, not forward, not backward, not in all eternity. Not merely bear what is necessary, still less conceal it but love it.

«معشوق»

۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۷

محمدِ معشوق، مردی بود که هرگز نماز نکردی. یک روز او را به قهر گفتند: نماز کن! چون در نماز شد و گفت: الله اکبر، خون از وی جدا شد. گفت: من می‌گویم حایضم و شما باور نمی‌کنید. پنداری «الذین هم علی صلواتهم دائمون» آن بود که علی الدوام می‌جنبیدند؟ پس «الانبیاء یصلون فی قبورهم» چیست؟ جوانمردا! محمد معشوق، نماز نکردی. از خواجه محمد حموی و از خواجه احمد غزالی شنیدم که روز قیامت صدیقان را این تمنا بود که کاشکی از خاک بودندی که محمد معشوق روزی بر آن قدم نهاده بودی. […] در راه خدای قدم نزدی. چه دانی که مردان چرا نماز کنند و چرا نماز نکنند.

نامه‌های عین‌القضات همدانی، به اهتمام علینقی منزوی و عفیف عسیران، جلد اول، تهران، ۱۳۶۲، نامه‌ی هشتم (در باب نیت)، صص ۶۲-۶۳.

خیابان دنیا

۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷

به پیشنهاد آقای بیل گیتز بر روی Linkedin به این وب سایت رسیده ام.

نمایش زندگی آدمها‌، خانه شان، اسباب بازی ها، ظرف‌ها و اجاق آش‌پزی‌شان و هر چه که دارند و ندارند. نمایش‌شان و نشان دادن این که اگر تمام آدم‌های کره زمین در یک خیابان‌ زندگی می‌کردند این خیابان چه شکلی بود؟ نگاه کردن به هر کدام از این‌ها بعد، معنا و مفهوم دیگری به مشکلات و رنج‌های شخصی و ملی ما می‌دهد. دیدن این که زندگی‌ در زیر آسمان‌های دیگر دنیا چه رنگی است.

«بودنی را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و غصه و شکست دور باشد»

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۷

از صورت آن‌چه که صاحب این صدا به آن معروف است، دیری‌ست که دورم. نام او – که دیگر نیست- به بازیچه گذرای بازندگان دنیای سیاست تبدیل شده و از آن روح پر شور دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و آشنای غزاله علیزاده در زیر خروارها سیاست و خاک چیزی باقی نمانده. دنیای پر شور و پر رنج امروز ایران خسته، خالی و تهی از تمامی آن چیزهایی‌ست که او روزی نماینده‌شان بود و هنوز، سال‌ها مانده تا او از شوخی‌ی که دنیا با او (و ما) کرد-سیاست- پاک شود و «بلبلی دیگر» در وصف او سرود زندگی بسراید.

از گوینده این صدا که -با لحنی گویی آمیخته به بدبینی بودایی- از مرگ و زندگی می‌گوید :«…زندگی دنیا با مرگ در آمیخته است؛ روشنایی هایش با تاریکی، شادی هایش با رنج، خنده هایش با گریه، پیروزی هایش با شکست، زیبایی هایش با زشتی، جوانی اش با پیری و بالاخره وجودش با عدم. حقیقت این عالم فنا است و انسان را نه برای فنا، که برای بقا آفریده اند… بودنی را که از دسترس مرگ و فنا و رنج و غصه و شکست دور باشد.» و مگر نه که تمامی بودن، تمامی نوشتن و تمامی ذن وصف این بودن است؟

سال‌ها پیش‌، وقتی که رضای امیرخانی هنوز معروف نشده بود، در روایت که نشریه ادبی سمپاد بود نوشته بود: «…دعای صحت و حرز سلامتی مین‌ی است / که زیرِ پای چپِ مرتضای آوینی است…»

از مرگ دقیانوس

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

«…قیافه‌ی امیر پرویز پویان جلوی چشمم است. دهانش، چشم‌هایش، حتی شیشه‌های عینکش، از شادی و غرور می‌خندند. دستش را مشت کرده و در هوا تکان می‌دهد. سرش برای جثه‌ی کوچکش بزرگ است.

یکی از این حباب‌هایی که در کتاب‌های کارتون بالای سر آدم‌ها می‌کشند تا گفت‌وگوها و فکرها‌شان را بنویسند، فاصله‌ی سرش را تا سقف، پر کرده است و صدای پویان که برای سرش هم بزرگ است، توی آن حباب را با این کلمه‌های مکرر پر می‌کند: «زنده باد کوهن بندیت!»

…رادیو ایران شورش و غول سرخ مو را می‌گوید، مجنون. علی می‌گوید: «درود بر جنون شجاعان، جنون شجاعان عقل و تدبیر زندگی است.»

پویان، مشت خود را که برای بیان شادی و غرورش خیلی کوچک است، به شیوه حماسی‌اش، مثل هر وقت که از چه‌گوارا حرف می‌زند، در هوا تکان می‌دهد. یکی‌مان می‌گوید:
ببین امیر! می‌شود یک کاری کرد… کاری که این دانشجویان دارند می‌کنند… اخوان برای خودش کرده می‌گوید: بی‌مرگ است دقیانوس… دقیانوس بی‌مرگ نیست!

حالا دقیانوس مرده. پویان مرده. اما مرگ هست و مرگ بی‌مرگ است.

همین چهل سال پیش بود که همه‌مان زنده بودیم. محصل‌های جوانی بودیم. پول‌های تو جیبی‌مان را روی هم گذاشته بودیم و در یک ساختمان مشکوک و درب و داغون، اتاقی اجاره کرده بودیم برای همه‌ی کارهای ممنوع‌مان. و اسمش را گذاشته بودیم «هتل فلاکت»…»

از اینجا (رضا دانشور ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷)

و حالا نویسنده این‌ها رضا دانشور هم رفته. تصویر بالای صفحه‌ را خودم درست کرده ام، شاید یکی دوباری او را در رادیو دیده ام و تا این اواخر که خبر رفتنش میان مطالب فیس بوکی آمده ست. دیری ست که آن روزها گذشته، روزهای شلوغ ۲۰۰۶ و ۲۰۰۷. عباس معروفی بود و شهرنوش پارسی پور مزاحم تلفنی هر روزمان بود و داور هر چهارشنبه می‌آمد و صدای علیرضای افزودی از سوئد پخش می شد در استودیو. روزهای شلوغی بود و معلم محبوب مدرسه راهنمایی‌م محمد ایوبی برایمان آخرین رمانش را می‌خواند . صداهای مهمانی شلوغی بود که به پایانش نزدیک می‌شد و هیچ‌کدام از مهمانان خبر نداشتند. مثل زندگی. مثل دانشور و ایوبی که این مهمان‌خانه بزرگتر را ترک کرده اند و سرنوشت تک تک مهمانان و زندگان همین خواهد بود.

 ***

گاهی فکر می‌کنم به این که آیا زندگی به تمامی همین لحظه حال ست؟ آیا می‌توان حال را هیچ گاه و به تمامی از گذشته جدا کرد؟ حال کسی که سال‌های جوانی‌ش را در زندان گذرانده چگونه می‌تواند خالی از گذشته باشد؟ حال کودکی که مادرش را در گذشته از دست داده. حال تاجری که مالش را و پاکبازی که جانش را؟ حال انسان‌ها در رنج و کمبود و حسرت چگونه می‌تواند آمیخته به گذشته نباشد؟  چگونه می‌شود قلب انسان‌هایی که بی‌عدالتی دنیا جان و روحشان را فرسوده را با وعده تمرکز بر حال التیام داد؟

هنوز پاسخی ندارم…

به انتظار فصل تو

۱۰ اردیبهشت ۱۳۹۷

 

 

روح بزرگوار من دلگیرم از حجاب تو
شکل کدوم حقیقته چهره بی نقاب تو؟

وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو می‌برم
مغلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم

اسم منو از من بگیر تشنه ی معنی منم
سنگینه بار تن برام ببین چه خسته می شکنم

به انتظار فصل تو تمام فصلها گذشت
چه یأس بی نهایتی ندیم من بود

فکر نجات من نباش مرگ منو ترانه کن
هر شعرمو به پیکرم رشته تازیانه کن…

خاکستری: ابراهیم حامدی، ایرج جنتی عطایی، بابک بیات

۱۹۸۷/ ۱۳۶۵
سال خاکستری بمباران مدارس توسط عراق
سال مرگ سید محمدکاظم شریعتمداری در حصر خانگی،
سلمان هراتی در جاده و۵۰۰۰۰ ایرانی در کربلای ۵

همه احوال

۶ اردیبهشت ۱۳۹۷

«بیدلی در همه احوال خدا با او بود، او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد…»

آسمان

۲۸ فروردین ۱۳۹۷

چه قصه‌ها داشت در خود آسمان..؟ چه حکایت‌ها که جز با سکوت و در سکوت شنیده نمی‌شوند. دم غروب بود و دیری بود که در را بسته بودند و زردی غروب همه جا را طلایی می‌کرد. جز صدای پرنده‌ها صدایی نمی‌آمد. نوشت:
…و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می‌زد خود را.

مسافر از اتوبوس
پیاده شد:
“چه آسمان تمیزی!”
و امتداد خیابان غربت او را برد.

غروب بود.
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد.
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی ، کنار چمن
نشسته بود:
“دلم گرفته،
دلم عجیب گرفته است.
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

آنچه بینی…

۷ فروردین ۱۳۹۷

…آنچه بینی دلت همان خواهد
وانچه خواهد دلت، همان بینی…

هاتف اصفهانی

Don’t demand that things happen as you wish, but wish that they happen as they do happen, and you will go on well.”

Epictetus, Enchiridion Ch. 8

 

ای انسان!

۴ فروردین ۱۳۹۷

این ویدئو، سرشار از یک سایه است. یک گرد، یک حس آمیخته شده: مثل حس حزن، مثل حس شعف، مثل حس باور یا یاس. مردها و زن‌ها با هم می‌خوانند: «ای انسان! قدر این دو روزه را بدان!» و در این چهره‌های سرشار از «حس غفلت» چیزی پنهان نهفته است. آگاه نبودن از این که به راستی تنها دو روز باقی‌ مانده ست برای این آدم‌ها. برنامه نوروز ۱۳۵۷ تلویزیون ملی ایران است و تا بهمن ۱۳۵۷ تنها دو روز باقی مانده است. گروه برای خودشان می‌خوانند. برای جمع خود همین آدم‌ها و این آدم‌ها نمی‌شنوند. انگار که کائنات بخواهد با این چند نفر صحبت کند و هر چه بگوید این آدم‌ها نفهمند که بعضی وقت‌ها حتی کمتر از دو روز وقت هست. به این که همه چیز در تغییر است و تا بوده اساس دنیا دگرگونی بوده و… زندگی همیشه می‌تواند غافلگیر کننده باشد. این که بر روی این زمین، هیچ وقت «قرار» و آرامشی به تمامی ممکن نبوده است. که «چنان» نماند و «چنین» نیز هم نخواهد ماند.

زود

۴ فروردین ۱۳۹۷

آشنا، متن زیبایی نوشته در سوگ داریوش شایگان.

حالا هزار و هشتصد و اندی سال از درگذشت امپراطور مارکوس آئورلیوس می گذرد.
او که خطاب به خودش و در دفترچه‌ی اندیشه‌هایش نوشته بود:
«زود باشد که تو همه چیز را فراموش کنی و همه چیز… یاد تو را از خاطر ببرد.»

امپراطور روم، جایی دیگر از اشتهار می‌نویسد و این که «زود باشد که تو بمیری و نسل دوم انسانهایی که تو را می‌شناسند هم می‌میرند و یاد و خاطره تو برای همیشه از خاطر روزگار محو خواهد شد… پس به یاد بسپار که دربند اشتهار نباشی که لذت اشتهار کوتاه و گذراست»

گوشه قطعه هنرمندان بهشت زهرای‌تهران، گوشه‌های گورستان‌های پاریس و آمستردام و بمبئی، سرشار از استخوان‌های هنرمندانی است که حالا دیری ست از خاطر همه رفته‌اند.

پاس داشتن تصویری که ما از خویشتن در ذهن دیگران می آفرینیم، وهمی از اوهام بی شمار این خیال زندگی‌ست.

چه کسی دیگر نام تو را در خیابان‌های تهران به یاد می‌آورد آقای عباس مهرپویا

از رنجی که می‌بریم

۱ فروردین ۱۳۹۷

اگر زندگی جز خفتن و خوردن و ساختن فرزند نباشد دیگر چه چیزی اهمیت دارد؟ اگر زندگی، گواهی و شاهد و شهید این همه جان و عمر از دست رفته نباشد. اگر ننویسیم از آن‌ها که «جوان افتادند». اگر نگرییم برای هر سال که این سان رفت؟

Truth is something so noble that if God could turn aside from it, I could keep the truth and let God go. (+)

یادداشت‌هایی برای یادآوری: یادآوری در زمانه فراموشی

Non mea voluntas sed tua fiat... Not my will, but thine be done...